top of page

ز دست بخت کم جان عزیزم
نباشد هیچ سو راهی گریزم
بیاتا از رنج من گردی توآگاه
ببین این چشمهای اشکریزم
الهی از درت امیدوارم
تو میدانی من در دیگر ندارم
اگر روی آورم من با دگر در
دگر در نمی آید بکارم
الهی بی کس و حیران بماندم
حزین وزار سرگردان بماندم
شدم محروم من از روی دلدار
ندیدم من رخ جهان بماندم
همه خلق جهان شادند وخرم
نباشم در جهان یک لحظه بیغم
به مثل خود بغمها مبتلائی
ندیدم هیچ اندر اهل عالم
خداوندا مرا نالان توکردی
اسیر عشق مهرویان توکردی
نصیب خلق عالم عیش وعشرت
نصیبم ناله وافغان تو کردی
ترا از حال من جانا خبر نیست
مرا جز فکر تو کار دگر نیست
دلت سنگ است یا آهن ندانم
زآه وناله ام دردی اثر نیست
خداوندا توئی دانا وبینا بنیاد
چسان میگذارم من روز وشبها
بهرکس داده بخت نیکوئی
نصیبم را نمودی فکر وسودا
اسیر عشق جانانم خدایا
باین حال پریشانم خدایا
مرا گوی که عقربها گزیده
به شور و آه وافغانم خدایا
دلم را بُرده است بیدل بماندم
با این سودای بی حاصل بماندم
کجا شد نور چشم من دریغا
منی بیچاره بی منزل بماندم
الا ای نور چشم من کجائی
نظر میکن بسویم گاه گاهی
همیشه میکنم فریاد وناله
چرا یکشب بخواب من نیای
خداوندا با حوالم تو دانی
باین دنیا ندیدم شادمانی
ز احوالم کس دگر نداند
توئی واقف ز هرسر نهانی
چسان با روز وشبها میگذارم
چسان با فکرو سودا میگذارم
گریبانم بدست غم سپردی
رها میکن تو ای پروردگارم
همی گفتم که آید فصل نوروز
که باشند دوستان مسرور پیروز
منم نومید از دیدار یارم
دمادم میکشم آه جگر سوزم
بمن گفتند اگر هستی وفادار
مکن درد خودت را باکس اظهار
چرا شکوه کنی از جانب دوست
بسوز در عشق او باشی سزاوار
شده صد پاره پاره جگر من
بخون غرق است دائم بستر من
نمودم مرغ دلم طیران بویش
شکسته دل بود بال و پر من
ز درد دل همیگویم به جانان
غم و دردش بیان سازم با خوان
بدل نالم بخود گویم همیشه
نمی آید چرا یکنامه از آن
نمی گویم دگر شعر و رباعی
نمایم از رباعی ها جدائی
کنم صبر وصبوری پیشه خود
بده اجری تو بامن یا الهی

bottom of page