
بحال خود ندانم چونم ای دوست
جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست
بجمع دوستان داری محبت
چرا من زین میان بیرونم ای دوست
خداوندا که با خود کس ندارم
بملک پرچمن دسترس ندارم
که تا آرند بپای آن مزارت
بپای روضه ات منجان سپارم
شنو عرض مرا جان عزیزم
ببین با چشمهای اشکریزم
اگر بندم جدا سازند از بند
ز راه عشق تو من بر نخیزم
همی باشم براه عشق یکتا
شب وروزم بود با فکر وسودا
بفردا میشود صفها برابر
بحال من ترحم کن خدایا
باین دنیا ندیدم روی شادی
گذشته عمر من با نامرادی
دلم تنگ است از درد فراقت
رود «مهجوره» ات دادی بوادی




.png)