top of page

شعری از شفیق اوبه تبار

از یاغیان‌ِ دهر، مزاری ندیده ایم

یعنی درین خزان بهاری ندیده ایم

با موج خیز حادثه ها همسفر شدیم

کشتی شکسته ایم، کناری ندیده ایم

با این امید که حلقه‌ی طاغوت بشکند

از گرد و خاک دشت، سواری ندیده‌ایم

هر چند دیده‌ایم روانند به سوی جهل

در این مسیر عشق، گذاری ندیده‌ایم


 
 
 

Comments


bottom of page