شعری از مدینه قانت
وقتی که دلگیری شبیه ابر میباری
جای خوشیها روی قلبت غصه میکاری
گاهی برای زندگی دلواپسیات را
حتی به رویی خستهی خود هم نمیآری
بعضی لباسی را نمیخواهی بپوشیاش
اما همیشه زیر چشمت در نظر داری
نقاشیات را میکشی ناگاه میبینی
در چند جایی خندههایت طرح اجباری
با کاردها، با پنجهها، با قابها درگیر
سر میروی از درد زن بودن به بیداری
دیشب دوباره خواب بد دیدم که میریزم
مثلِ گلِ خشکیدهای از روی دیواری
دل را خنک کردم نچینم میوه از شاخی
دل را خنک کردم ندارم تاب دلداری
گاهی ندارم حوصله، گاهی… نمیدانم
از من دیگر شاید نیاید بر دگر کاری.








Comments