top of page

صبورالله سیاسنگ

19 hours ago
3 min read



صبورالله سیاسنگ


خداحافظ

خداحافظ!

به جایی می‌روم اما نمی‌دانم کجا، این‌گونه آواره؟

نمی‌دانم، ولی شاید برای من به این زودی شقایق‌ها نمی‌خندند

و هدهد برنمی‌گردد.

پرستوها شما بیهوده می‌خوانید

تلاش و جست‌وجوتان را رواق خانه پاسخ نیست

خدا را دست بردارید از این دیوار و سقف و پشت و پهلوها

خداحافظ گل لاله ـ خدا حافظ پرستوها!


نمی‌دارم، به تو باور نمی‌دارم

به تو ای فصل بی‌فرجام یلداها، به نام مستعار موسم سرما

که در نقش دگرگونه زمستان در زمستان چهره‌ات تکرار می‌گردد

ترا چون عکسی اندر آب

وارونه

زمینت باژگونه، سقف‌ها پایین

تو گویی خواب می‌بینم

چی مانده‌استت دگر برجا ز نسل کبک‌ها و اسپ‌ها وز تخم گل‌های لب دریا؟

هلا آتش گرفته سرو آزاد و چنار و بید و ناژوها

خدا حافظ گل لاله ـ خدا حافظ پرستوها!


تو می‌دانی

چرا ای خاک آزادی

ترا در خلوت و در جرئت آیینه‌ها دیدم؟

سرایت خندقِ خون است و خندق ناکران پیدا

به جای عشقه‌پیچان، پیچ افیون رفته و تابیده تا بالا

چه فرقی هست

میان شهریان کوچ‌بردوشِ عرق‌آلود سرگردان

و خیز ماهی بریان ـ ز متن تابه ـ سوی کورۀ آتش؟

مسافر تا کجاها می‌رسد با قایق اسفنجی و بشکسته پاروها؟

خدا حافظ گل لاله ـ خدا حافظ پرستوها!


ترا ای ایستگاه تیشه و گردن!

ترا ای شاهراه چکمه و گرده!

به هر کنجی تبر بهر چنار و ماشه‌ها در حسرت انگشت

تمام شهر گورستان، تمام خشم‌ها در مشت

سراپا سنگ قبر و توغ و شمع و پنجه و شیون

دگر ماتم پی ماتم

کرانه تا کرانه خون و اندوه و شقاوت تا فراسوها

خدا حافظ گل لاله ـ خدا حافظ پرستوها!


ترا ای لوح ناپیدا!

ترا ای هفتۀ هفتاد شب، تاریک، بی‌فردا!

ترا ای هر کنون و لحظه و امروز چون دیروز!

ترا، می‌پرسم ای تقویم،

کدامین دست، دست ناپدیدار جذام‌آلود، بنوشته است؟

تو پنداری چنین تقدیر رسوا هیچ اندر ناکجایی هست؟

نه نیلوفر پگاهی می‌شکوفد، نه به شام تار شب‌بوها

خدا حافظ گل لاله ـ خدا حافظ پرستوها!


نیایش را کسی جدی نمی‌گیرد

تو گویی آیت‌الکرسی بیرون گردیده از قرآن

شنیدستم کسی گفته که رستم رفته از شاهنامه‌ها بیرون

نه مژده می‌کند مان خوش، نه ماتم می‌فزاید غم

زمین سخت، آسمان دور و هوا تا عرش باروتی

نه زمزم بهر ما پاک است و نه گنگا به هندوها

خدا حافظ گل لاله ـ خدا حافظ پرستوها!


به جایی خوانده‌ام، اما دگر باور نمی‌دارم

دگر باور نمی‌دارم که حجم قلب پرخونم، به قدر مشت من باشد!

دلم تنگی گرفت از این‌همه جغرافیای قطعه‌قطعه در دل تاریخ

دلم تنگی گرفت از قطره‌ها و ز جویه‌های خون روی دشت

روی سنگ

تو می‌دانی

تو می‌دانی، ترا می‌پرسم ای مادر

گروپ خون من آیا نخواهد بود همگون بهر زخم سینه‌های بره‌آهوها!

خدا حافظ گل لاله ـ خدا حافظ پرستوها!


به سویی می‌روم فرسنگ‌ها، اما خلاف چرخۀ ساعت

به راهی می‌روم در امتداد کوچه‌های کاغذین؛ بر صفحۀ تاریخ، سوی شرق

تو می‌پرسی دراین پشتارۀ سنگین من آیا چه خواهد بود؟

سپیدی می‌برم با خود، برای چهرۀ چنگیز

و سیمای جهان‌سوز و هلاکوها

خدا حافظ گل لاله ـ خدا حافظ پرستوها!


وزان پس باز می‌گردم

به آهنگ دگر رفتار خواهم کرد

به جایی می‌روم کانجا نباشد آدمی معتاد آهن‌ها

نمی‌خواهم دگر ببینم ز قلب خاک‌ها و سنگ‌ها دزدیدن الماس،

لعل و لاژورد

و یادگار رفتگانم را

به جایی می‌روم کانجا نباشد نابرابر، کج، ترازوها

خدا حافظ گل لاله ـ خدا حافظ گل لاله!

خدا حافظ پرستوها ـ خدا حافظ پرستوها!


پشاور، زمستان ۱۹۹۴

 
 
 

Comments


bottom of page