top of page

قصه، نوشته نثار احمد کوهین

قصه‌ شماره یک ۱۴۰۲


رو سری سیاه به سرش، ماسک سیاهی پوز بندش است، فقط تنها چشمان سیاه اش و سفیدی اطراف مژه های سیاهش به چشم می خورد. از سر تا به قدم اش همه توسط لباس سیاه بلند یکتن پوشیده است. کرمچ های کوبای به پایش است و بیک مکتب در شانه اش و با قد بلند که دارد با قدم های رسا ولی آهسته گام بر میدارد، خیلی صمیمانه همراه دوستش و شایدم هم صنفی اش با هم قصه کرده می روند. هم قصه اش موهای به رنگ سرخ و از وسط سرش دو طرف رو به پشت سرش رها کرده است و موهایش تا به کمرش کشال است. هیچ رو سری به سر ندارد، بلوز آبی روشن روی شلوار کوبای به رنگ آبی تیره که پایچه هایش بسیار گشاد است به تن دارد و کرمچ های سفید به پایش است و قدش کمی کوتا تر ولی چاق تر معلوم می شود.

هر دو خیلی صمیمی باهم قصه کرده می روند. دو طرز پوشش متفاوت و دو نگاه متفاوت به زندگی و زندگانی ولی خیلی باهم صمیمی و دور از اینکه از طرز پوشش شان از هم خجالت بکشند و یا هم همدیگر را مسخره ملامت کنند صمیمانه باهم گام بر میدارند و شمرده و با نوبت همرای هم قصه کرده روان هستند.

عقربه های ساعت 2:30 بعد از ظهر را نشان میدهد و آن طرف تر از دختران به ظاهر متفاوت؛ مرد میانه سال با ریش تراشیده و لباس راحت که معلوم است روزه است روی چوکی پارک نشسته است و خمیازه می کشد. دو مرد دیگر هم سن سال مرد چوکی نشسته با هم قدم میزند و یکی شان ریش جو و گندمی بلندی دارد و کلای ژالی سفید به سر دارد که در نگاه اول فکر می کند ملا امام کدام مسجد است . آهسته باهم صحبت می کنند. مرد ریش بلند دست به جیب اش می کند و قوتی سیگاری را همراه با فندک می کشد و طرف همراه خود پیش می کند و مرد همراهش یک نخ سیگار می گیرد و دوباره قطی سیگار را پس می دهد و مرد ریش بلند یک نخ سیگار از قطی می گیرد و روی لبش می گذارد، و با فندک نخست سیگار همراهش و بعد از خودش را آتش می زند.

طرف شرق پارک چند تن از جوانان با هم جماعت کرده اند و نماز پیشین را می خوانند. کمی پاین تر شان چند نوجوان دیگر با سگ های خود بازی می کنند و ظاهرا سعی می کنند که سگ های شان طرف نماز گزاران نرود... کمی بعد سه زن با پیراهن پنجابی و شلوار کوبای بدون رو سری وارد پارک می شوند. یکی شان در حدود 50 سال سن دارد و دوی دیگر ممکن بیست پنج الی سی سال سن داشته باشند؛ چهره شان بشاش و رنگ شان سفید و پر گوشت هستند. مستقیم طرف کازک می روند و دو کودک پسر که چندی پیش آنجا خود را گاز می دادند با نزدیک شدن زنان جوان گازک را رها می کنند و هر دو بدون هر نوع ملاحظه به گازک ها می نشیند و خود را گاز می دهند. زن 50 ساله رو به روی شان در چوکی نشسته و لب خند ملحه به لب دارد و از ظاهرش معلوم است که از شادی و شعف این دو زن جوان لذت می برد.


اینجا منی نویسنده این مطلب، دهانم از دیدن این همه تفاوت باز مانده است و زیر لب دعا میکنم که خدا مجاهدین را یکبار بر سر زمین شما هم پیروز بگرداند تا ملحدین و گمراهان شمارا هدایت کنند.

......


تفاوت ها همیشه زبیا است و اینکه هرکس خودش باشد فکر کنم قشنگترین و با ارزش ترین و با معنی ترین زندگی است. اینکه فاسق با لباس عاشق نباشد و ظالم با لباس عالم، بهترین و زیباترین است. نمی دانم خداوند بزرگ چرا مارا لایق نداد که با آدم های بر بخوریم که هرکس خودش باشد. نمی دانم این چی بد بختی و نفرین شده گی سر زمین ما است؟

عفریت را همیشه ما با لباس معنویت دیدیم و هرگز نشد عاشق را از فاسق تفکیک کنیم و هر گز تفاوت بین جاهل و ظالم و عالم و‌ دانشمند را نتوانستیم.

هرکس زبان چرب و زیبا داشت و قلب سیاه، تا توان داشت اسپ خود را قمچین زد و همه را زیر گرد و غبار ساخت...


نویسنده نثاراحمد کوهین

20 آپریل 2023

ترسایی


 
 
 

Comments


bottom of page