top of page

جهانگیر ضمیری

تک‌درختم، ریشه‌هایم سوخت در پهلوی من

تک‌سواری سر نمی‌مانَد سر زانوی من


ریشه وقتی نیست توفان شاخ و برگم می‌بَرَد

رُوبه‌رُویم می‌نشیند می‌زند بر روی من


من همان شب‌بوی سبزم در مسیر کاروان

سرخ می‌سازد دماغ عافیت را بوی من


زخم چاقوی حسادت رتبه می‌بخشد تو را

گفت یوسف را برادر گُل بزن چاقوی من!


آدمی گاهی درخت و گاه چوپان می‌شود

بعد از این گرگ است در دشت خدا آهوی من!


گر نمی‌دانی که از پشتم به رستم می‌رسم

تا نشانی را ببینی باز کن بازوی من!



 
 
 

Comments


bottom of page