شعری از هدیه ارمغان

زن خط خطی کشیده و تمرین نمیکند
جای خودش به آینه نفرین نمیکند
دنیا موافق است به مردی که خانمش
گندیده، بو گرفته و تدفین نمیکند
تو گرگ نه که گرگتر از گرگی و مرا
رگبار بوسههای تو تسکین نمیکند
این پیرهن که جای من آنقدر زخمی است
خیاط خسته گشته و ماشین نمیکند
ای آخرین پناه جدایی... من و تُرا
دنیا جدا نمیکند و دین نمیکند
در من کی است، دخترکی سادهییست... نه؟
خود را که کمتر از همه تلقین نمیکند







Comments