شعری از تانیاعاکفی
- نویسنده: مدیر سایت

- Mar 27
- 2 min read

و ....
وقتی
پستان هایم را گلدوزی لبانت ساختی
تصاویرِ وحشتناک
از قبله به نماز بلند شدند
خدا ترسید
دستانت
این گلدسته های کلسیا
زنگ خطرِ
بکارت دریدهها را نواخته بود
و دریای خروشان
ستاره ها را قورت کرد
به کابل خانهی چشمت دلم تنهاست، زیباتر
بشینم پهلویت یک گوشهی تا جاست، زیبا تر
به شهر تان همه تب کرده اند نامم نمی بردی
دمای عشق ما از نبض ها بالاست، زیباتر
تو با گیتار می خوانی “ ایراس میس” زیر پای ما
و تانگوی نگاه ام رقص شهر آراست، زیباتر
تمام لحظه های “راه شیری “ را بدزدم من
بیایی تو، تمام لحظه ها از ماست، زیباتر
خدا باور نیم اما، اگر باشد، گمانم، وایین
عرق های خدا از دیدنم اینجاست، زیبا تر
و موهایم که صد زنگوله زنجیر اند در دستت
نمودِ ولچک عصیانگری، در پاست، زیباتر
با قفسهِ کتاب هایم
پا به پا می رقصم
تو از در می رسی
و بغض حسادت
در گیلاس دستت هویدا ست
شب که می رسد
بچه های بی خانه
سر روی بالش غم هاشان می گذارند
آی خدا
چقدر ترا بد آفریدیم
و نا توان ...
گره به هوا می زنم
عشق ما از یاد آسمان نرود
من اگر به سفری نرفته،
بودم
تو هنوز عاشقم بودی
و زنی که به قطار بالا نشد
داخل واگن این گونه عمیق به مرد دیگری نگاه نمی کرد
این کاش ها هستند که تباهِ مان می کنند
سیگار ها دود نشده را از ریه هایت بیرون بکش
آفتاب دستبه دهن خیمازه می کشد
تا شهر را
با شعری برفی کنیم
کسی جار می زند
تنم می لرزد
گرمایش کف اتاق را بالا می برم
کودکان خیابانی دستان خود را “ کوف” می کنند
چربی ها بدنم را
روی پیادهرو های اروپا میدوم
آن سو تر
گرسنهای میان زباله دانی ها میدود
زندگی عادی جریان دارد
آدمک های گرافیتی از دیوار ها
پیاده می شوند تا آدم های شهر را انسانیت بیاموزانند
ریگستان شهر سمرقند ازبکستان


.png)



Comments