top of page

شعری از جهانگیر ضمیری



جهانگیر ضمیری


پا اگر یک-دو قدم، پیش‌تر از سر باشد

مثلِ این است که سرقافله‌مان، خر باشد


تا خَمِ کوچه‌یِ تسلیم، ترا خواهد بُرد

هر سرافگنده که در قافله، رهبر باشد


رشک بردن به خدا، صاعقه در خود زدن است

خرمنِ سوخته، با خاک برابر باشد


دختِ این شهر که با ناله، نَفَس می‌شکند

دل‌به‌دریازده، در سایه‌یِ خنجر باشد


مشترک بودنِ خون در رگِ ما کافی نیست

درد باید که در اندیشه، شناور باشد


تلخ، در خلوتِ اندوهِ خودت می‌خندی

زخمِ ناسور، چون از تیغِ برادر باشد


چرخ در چشمِ قفس‌باف بزن، بال بکش

کاش هر دخترِ این خانه، کبوتر باشد!

 
 
 

Comments


bottom of page