شعری از سید شکیب زیرک
- نویسنده: مدیر سایت

- Mar 28
- 2 min read
من دوست دارم
من دوست دارم گُل را و آب را و سبزه را
من دوست دارم خدایی را که بر بالهای ابر میخُسبد
و با عطر گل از خواب بیدار میشود
من دوست دارم دختری را که صبحها عطر میافشاند بر گیسوانش
و شب برمیگردد با طعم قهوه
من دوست دارم پسری را که ظهر میخوابد و عصر بیدار میشود
و فکر میکند سحر شده است
من دوست دارم بوی توتهای لهشده در کوچهها را در تابستان داغ
من دوست دارم بوی برگهای پوسیده در آب را در خزان
من دوست دارم بوی شبدر نیمههضمشدهای را
وقتی از شیردان خری میزند بیرون
من دوست دارم
من دوست دارم لذت ادرار در شنهای داغ کنار رود را
من دوست دارم تلخی گیاه ششدره را
و طعم تند کَندل را
و راستی، چه میشد اگر شرابی میساختیم از آب خال مسکین؟
من دوست دارم
من دوست دارم شبها زیر بالشم
برگی از گاوک باشد و طعمی از کاکوتی
و چقدر هیجان دارد مالیدن قروت تازه کف دست زنی
راستی، شده است تا حالا تو بیایی بنشینی
و کسی آب بیاورد، دستهایت را بشوید؟
و کسی سخت تمنا بکند، لقمهای از لذت بگذارد دهنت؟
شده است تا حالا، بیوفتی از خر، درد باشد برتو
خنده از آن دگر؟
من دوست دارم
من دوست دارم بیوفتم از خر، بیوفتم از بام
و بیوفتم از کوه و نیفتم از چشم
وقتی ما کودک بودیم
وقتی ما خسته بودیم
و نمیشد تنمان را ببریم زیرلحاف
مادرم میگفت: مگر از خر افتادی؟
من دوست دارم
من دوست دارم چندین آدم همه با هم بحث کنند
و کسی حرف کسی را نپذیرد
و نهایت بشود دعوا
و یکی پیدا بشود و سخت بزند جیغ
و همه ساکت
و همه آرام
و همه روی زمین
چشمها آویزان
خِلمها افتاده
من دوست دارم
من دوست دارم همه دخترها بشوند زود بالغ
بشوند زود کلان
و بزنند تیغ به هرچه سنت
و بخوابند روی کاه
و بنشینند بهروی مهتاب
و بخندند به زمین
من دوست دارم
من دوست دارم آدم آنقدر بنوشد شیره
که لبش مثل انجیر بدرد از هم
و بخورد هندوانه
و بشاشد محکم به همهی کار سیاست
من خوشم میآید
برویم شبدزدی
و به سرقت ببریم ماهی را از میان رؤیا
و بدزدیم آدم را از اوج غرور
و ببریم
پس بدهیم آب به انگورِ تنِ سبزِ خدا
من خوشم میآید
بنویسم به شما
و شما پس بدهید هرچه چرند است به من
گاهی من میاندیشم
کاش اسمم میبود خر
و بهجای "خر" میگفتیم "آقا"



.png)



Comments