شعری از صور اسرافیل
- نویسنده: مدیر سایت

- Mar 27
- 1 min read
از همانجا شروع میکنم—
جایی که نامت
هنوز
بر لبم میلرزد،
مثل جرعهای نیمهنوشیده
میانِ خواستن و پرهیز،
که نه رها میشود
نه تمام.
گويي
در من
شب آرام پیش میرود،
بیرد
بیصدا،
و ناگهان
در تاریکیِ تنم
خطی از یاد
روشن میشود—
شايد
چیزی
بیاجازه
جای خود را
در من بلد است.
گناهانم
پنهان نماندهاند—
تا خوردهاند
در کشوی بستهای از دل،
که هر از گاه
بیدلیل
بویشان
در فضا میپیچد،
مثل پیراهنی
که نباید
اما
بر تن نشسته است.
خاطرهها
تکرار نمی شوند،
از پوست عبور میکنند—
چون نوری از رخنه ها
تو
نه کنار گذاشته شدی
نه نگه داشته—
در من
حل شدی،
چون قندی در چایِ عصرهای دور،
که هنوز
طعمش مانده—
نه شیرین
نه تلخ،
چیزی میانِ یاد و حسرت
که در عمقِ دلم
آهسته
حل میشود.
و حالا
هر شب
تماشا می کنم راهی را که امده
زنی را که از رستگاری گریخته
وگستاخانه به ایینه چشم می دوزد
می داند
برخی خطاها
شکلِ دیگرِ عشقاند،
و بعضی وسوسهها
نامِ دیگرِ زندگی.
صور اسرافیل



.png)



Comments