شعری از غلام سرور حریق

خیال خوب
روزگاری شعر میگفتم که حالم خوب بود
گاه گاهی با تو میدیدم خیالم خوب بود
ارتباط بین عشق و آرزوها رنگ داشت
با نگاه آشنایی اتصالم خوب بود
خواب میدیدم که میآیی دل دیوانهام
دیر میفهمید اما احتمالم خوب بود
تا کنارت میرسیدم میسرودم خویش را
رقص کردن بر تن آب زلالم خوب بود
بعد رفتن فصل فصل زندگانی خشک شد
تا که بودی لحظههای ماه و سالم خوب بود
یوسف گم گشتهی دیوان حافظ بر نگشت
یاد آن یلدا که با تو هرچه فالم خوب بود







Comments