top of page

شعری از مزدامهرگان


مزدا مهرگان

بغل بگیر مرا و به من بگو که برایم

چه از تمام‌ جهان، جز تنانگیِ تو مانده؟

و ناامیدی زخمم، چرا در آورد از پا؟

که امنی بغلت مانده، شانگی‌ تو مانده!

بکش نفس که به رگ‌های من دمی... بدمی... جان

که خون گرمی و در انجماد من تو نجاتی

میان این نوسان کوه ـ شانه‌ام! تو ثباتی!

به قبله‌ام چه ضرورت؟ که نورِ روح و روان و ـ

خدای جانِ منی تو که در تمام جهاتی!

به یمن بودنِ تو من؛ شک رسیده به ایمان!

به لطف شانه‌ی امنت، شکسته بغض گلویم

به یمن سینه‌ی تو قفلِ حرف‌های مگویم...

که جان من همه زخم است، باز، تازه و چرکین

بکن ولی تو به آرامِ بوسه‌هات رفویم

که حجره‌حجره‌ام از جای زخمِ چاقو و دندان...

بپر بلند تر از پَر... که ذات توست پریدن

که به پرندگی‌ات، چشم بد مباد رسیدن!

برو به صخره‌ترین قله، تا به اوج‌ترین‌ها!

بکش پر از لجن سینه‌سینه رنج کشیدن

غمت مباد به عالم، فدای بال و پرِ تو

اگر که من به سلامت از این قفس نبرم جان


 
 
 

Comments


bottom of page