لحظه، نوشته نثار احمد کوهین
لحظه:
( حالم از چنین فرهنگ، تاریخ و افتخاراتی بهم می خورد...)
ساعت 4:00 صبح از خواب بیدار می شوم و بعد از ادای نماز صبح می خواهم به دوش بروم. لباس می پوشم و هنگام بیرون شدن از اتاق متوجه می شوم که ساعت 4:40 دقیقه است و با سرعت از اتاق خارج می شوم. فضا آرام و ساکت است. کنار میز پذیرای هوتل نا خود آگاه چشمانم به اسکرین کمپیوتر کمره های امنیتی می افتد و همه جای هوتل را از کمره های امنیتی می بینم. ساکت و آرام است. تنها شاگرد نوجوان هوتل است که مثل هر صبح در دروازه ورودی آشپز خانه، تلفن همراه-اش به دستش است و خمیازه می کشد.
چشمانم را از صفحه اسکرین کمپیوتر بر میدارم و می خواهم از دروازه تعمیر خارج شوم، همین که دروازه را باز می کنم صدای شر، شر باران همراه با آواز دلنشین پرندهها به گوش می رسد و بوی خوش گلها و گیاهان مشامم را نوازش می دهد. طرف در وازه حولی می روم، گارد دروازه آرام خودش را با کمپل پیچیده و ممکن خوابیده باشد.
لحظه ای غم انگیزی است. مرد 50ساله ای که جسماً هم زیاد خوب به نظر نمی رسد از روی اجبار به دروازه هوتل از نماز عصر الی ساعت 8:00 صبح بیدار است و نگهبانی می دهد. دلم نمی خواهد در وازه را باز کنم و مزاحم آرامش - اش شوم. با خودم می گویم: " این خیلی خود خواهانه خواهد بود که تو بخاطر آسایش خودت آرامش دیگری را بگیرید.»
با قدم های آرام بر می گردم، از کنار در وازه حولی و محل نگهبانی دور می شوم. شر، شر باران و صدای چهچه پرنده های مختلف با هم می آمیزد، و بوی خوشی گلهای رنگارنگ داخل حولی، فضای سالم و سر سبز بیرون، دو دلم می ساز. دمی مکث می کنم تا کمی فکر کرده تصمیم بگیرم و زود به نتیجه می رسم که نباید بیرون شوم آخه این نگهبان غریب هر صبح که نمی تواند از شدت گرما چنین راحت و آرام بخوابد.
هر صبح که می خواستیم از دروازه حولی بیرون شویم، جای نماز خود را کنار اتاقک نگهبانی خود پهن کرده داشت و پکه اش روشن بود و نماز می خواند. با اینکه دیر نماز می خواند با آن هم از اینکه نمازش را می خواند و تنبلی نمی کرد کاری بزرگ انجام میداد و یک صبحی رفیقی می خواست برایش تذکر بدهد که نماز صبح را نا وقت ادا می کند. ولی من مانع رفیقم شدم و برایش گفتم:« بگذارید هر وقت که می خواند مقصد بخواند، قبول گر خداوند متعال است و هیچ نیازی به نماز، روزه و کار نیک ما ندارد و ما از کجا بدانیم که نماز به وقت ما قبول می شود و نماز نا وقت این آدم قبول نمی شود؟»
دو باره به اتاق بر می گردم. تلیفونم را بر میدارم و می خواهم مطلبی را از کتاب افغانستان به روایت دیگر بخوانم، ولی متوجه می شوم که آمده گی برای کتاب خواندن ندارم. چشمانم خواب آلود و فکرم پریشان است. تنم کمی درد می کند و احساس کسالت می کنم. پنجره را باز می کنم. بیرون آرام و ساکت است و تنها صدای باران و نغمه متنوع پرنده ها به گوشم می آید. نفس عمیقی می کشم و از بوی گل و گیاه حظ می برم. همین که چشمانم را می بندم به یاد وطن می افتم.
وطنی که دیگر پرنده ای نمانده است که آواز بخواند و در طی پنجاه سال جنگ و مردمان تفنگ به دستش هر چیز را که از آن نفع موقت و یا ضرر موقت برای شأن می رساند تلاش کردند که تصاحب کرده و نابودش کنند. پرنده هایش را کُشتند و خزنده هایش را نیست و نابود کردند. به یاد ذخایر دره جام و جسدهای مومی های شده دره مرغاب می افتم که چی بی رحمانه تاراج کردند و امروز هیچ اثری نیست.
نفسم تنگ می شود از اینکه پیش از انسانهای که کٌشته شدند، و هنوز هم قرار است کُشته شوند، به پرنده ها، درنده ها و خزاین وطن فکر کردم.متوجه می شوم از لحظه ای ورودم به اتاق یک ساعت می گذرد.
دیگر تحملم سر آمده است و با خودم می گویم:« مگر من از همان مردان سر زمین با افتخاری نیستم که برای لذت قدرت، شهزاده گانش برادران خود را کور می کردند و در سیاه چاه می انداختند، پدران - اش فرزندان خود را و فرزندان - اش پدران خود را به قتل می رساندند، مردان غیرتی اش سینه های زنان مخالفان خود را می بریدند، سر مخالف خود را خمیر گرفته روغن داغ می انداختند و اینکه هنوز انواع و اقسام کُشتن مخالفان عادی و به عادت تبدیل شده است....؟»
حالم از چنین فرهنگ، تاریخ و افتخاراتی بهم می خورد و صبح قشنگ و زیبایی را که به خوشی آغاز کرده بودم در یک لحظه نیست و نا بود می شود و جایش را غم بزرگ وخسته کننده ای می گیرد. بعد از آمدن این فکر تاریخ لجن، دیگر اتاق جای مناسب برای نشستن و فکر کردن نیست. دوباره با سرعت زیاد از دروازه تعمیر بیرون می آیم و همین که نزدیک در وازه حولی شدم متوجه می شوم که دروازه باز است. از روی کنجکاوی داخل اتاق نگهبانی را می بینم که نگهبان نیست. نفسم راست می شود از اینکه قبل از مزاحمت من، وی بیدار شده است و یا هم در برهم زدن آرامش-اش نقشی نداشتم.
باران می بارد و صدای چهچه پرنده ها همچنان به گوش می رسد. دروازه حولی را باز می کنم و با قدم های لرزان و قلب پر از درد و اندوه، روانه پارک نزدیک اتاق می شوم. پارک کوچک، اما سر سبز و زیبا است و از چهار طرف توسط در ختان متنوع و مخصوصی احاطه شده است. داخل پارک بیست پایه چوکی آهنی کلان برای نشستن در بخش های مختلف پارک، دو سایه بان زیبا با چوکی های کلان، محل برای بازی کودکان، هشت پایه گازک، برای اطفال و بزرگ سالان، مکان مشخصی برای ورزش با تمام وسایل ورزشی، درختان بزرگ و زیبا که تقریبا تمام پارک را زیر سایه خود در آورده اند، و یک پارک کاملا فنس کشیده و محکم است.
زیر یک سایه بان می نشینم و باران شدت می گیرد. به ذهنم می رسد که این مطلب را بنویسم و می نویسم. باران شدت می گیرد و از هر طرف جویباری های آب روان می شود و شدت باران در حدی زیاد است نمی شود دیگر زیر سایه بان هم راحت نشست و نوشت...
نثاراحمد کوهین
پنجشنبه
11 جوزای ۱۴۰۲
۱ جون 2023








Comments