top of page

بی بی شاه جهان مهجوره 
مقدمه کتاب گل های یخ زده مجموعه ی شعری بی بی شاه جهان مهجوره

نویسند: سید شکیب زیرک

پیش از هر سخنی:

بی بی شاه جهان متخلص به مهجوره دخت گرانمایۀ الحاج قاضی سید شمس الدین حیران، شاعرصوفی مشرب، عاشق دل سوخته و بانوی هنجار شکن متولد ولسوالی تولک ولایت غور افغانستان. از سال تولد و یا وفاتش اطلاع دقیقی در دست نیست هرچند وی در دوران معاصر می زیسته است .

او به قول خودش از کودکی شیفتۀ شعر و شاعری بوده و همیشه ذهنش درگیر اوضاع
نا بسامان عصر خویش بوده.

او به شدت علاقه مند خواندن و نوشتن بوده و هیچ گاه این زمینه برایش میسر نگردید تا از نعمت سواد به طور کامل بهره مند گردد.

مهجوره بدون شک به شدت متاثر از اوضاع زمان خویش بوده واز پدیده های زشت رنج می برده، به نمونه زیر در مورد رشوه توجه فرمائید:

نیست جای رشوت و تمکین ومـال                               
غیرعدل آنجا نباشد هیچ راه

 

وی از جمله معدود زنان معاصر افغانستان هست که راه طریقت پیش گرفته و در وادی تصوف و عرفان گامهای بلندی برداشته است ،او در تصوف در میان زنان ،ای بسا که مردان و شاعران آن زمان، بی همتا بوده و در اغلب اشعارش طلب همت راه از پیر و مرشد به چشم می خورد.

او به مرشد خویش احترام خاص داشته و همیشه در اشعارش از ایشان نام برده است و ارادت خویش را نسبت به ایشان بیان کرده است.

نظام الدین که باشد نور دیده

بگو از من سلام بی‌نهایت

و اما اغلب مرثیه‌ها و مدایح مهجوره بر وصف غوث محمدشاه سروده شده است:

مهی نامهربان من مقام و منزلش غور است
دلم از عشق روی او همیشه زار و رنجور است
ز نسل شاه ولی‌الله که او هم مطلع نور است
که همتایش نه در هند و نه اندر چین و غور است
که نامش غوث محمدشاه میان خلق مشهور است

به قربان همان نام نیکوی شاه امان‌الله
دلم پرورده می‌باشد به مهر شاه ولی‌الله
که خدمتگار دیرینم به سلطان غوث محمدشاه
میان اهل عرفان در مقام خویش باشد شاه

نمونهٔ دیگر:

خودش تأیید می‌کند که یار باوفایش عارف و متشرع زمان خود بوده است:

مرا در غور یار باوفا بود
که اندر جمع عرفان پرصدا بود
تمام گم‌رهان را رهنما بود
همیشه همچو کوهی پابرجا بود

گویا تا سن هفتادسالگی همچنان در هجر معشوق صادق می‌سوخته است. بدون شک مهجوره با گذار از عشق مجازی و زمینی به عشق متعالی و آسمانی دست می‌یابد و:

الا ای مرشد والامقامم
توجه کن به فرزندان زارم
ز لطف و مرحمت والاتبارم
نظر کن از فراقت بی‌قرارم

شعر زیر نمونهٔ بارز از این گذار است.

بعد از فوت غوث محمدشاه آقا، نوعیت سرایش مهجوره رنگی دیگر به خود می‌گیرد؛ شیرازه‌های شعر عرفانی در شعرش متجلی شده و انوار معرفت حقیقی مشتمل حال آن مستورهٔ دوران می‌شود:

الهی عاجز و شرمنده‌ام من
ز دست نفس بد درمانده‌ام من
ثناخوان توام تا زنده‌ام من
ز جان و دل غلام و بنده‌ام من

مهجوره در نهایت آدم بی‌رهبر و مرشد را کور می‌داند:

کسی را کو نبود رهبری، یقین میدان که او کور است

مشغولی با خاطر یار و دوری از دیگران، گوشه‌گیری و انزوا از جمله خصایص دیگر مهجوره بوده است و این مفکوره در ذهن خواننده زمانی رنگ می‌گیرد که در اوج و عمق اشعار مهجوره سیر کند و به این باور می‌رسد که بدون شک او در تنهایی‌های خودش عالمی داشته است و به دور از چشم دیگران در دنیای خودش غرق تفکرات منحصر به خودش بوده است.

همه وقت فکر من سوی تو باشد
که می‌باشم ز خلقان من رمیده
ز قوم و خویشوندان، دخت و اخوان
چو آهو من گریزان، وحشی رمیده
شدم وحشی‌صفت از اهل عالم
ز نزدشان گریزانم، چه فایده

این انزوا به شکل وحشتناکی ادامه پیدا می‌کند و حتم بر این است که مهجوره در اواخر عمر خود حتی از فرزندان و اعضای خانواده‌اش نیز دل بریده و در گوشهٔ انزوا عمر به سر می‌کرده است.

شده وحشی‌صفت مهجورهٔ زار
که از اهل جهان بیزار تاکی

وی خط و قلم و در مجموع سواد را به مثابهٔ بال و پر دانسته است و اذعان می‌دارد که انسان بی‌سواد یعنی مرغ شکسته‌بال. وی از این ضعف شرمسار است و زندگی بدون سواد را زحمت می‌داند و این نهایت علاقه‌اش به دانش و سواد را می‌رساند:

نه خط و نه قلم دارم، نه هم علم
مثال مرغک بشکسته‌بالم
به عجز خویشتن شرمنده‌ام من
به درگاه خدای خویش نالم

الا ای دوستان این است حالم
به زحمت‌های دوران می‌گذارم

مهجوره شاید تنها زنی بوده است در آن دوران تا این حد از بی‌سوادی رنج می‌برده است. به همین دلیل وی چندین مرتبه در چندین جای دیوان شعری‌اش از بی‌سوادی شکوه کرده است:

ز من پرسی بدان این است حالم
به محنت‌های دوران پایمالم
نه خط و نه قلم دارم، نه هم علم
مثال مرغکی بشکسته‌بالم

به همین ترتیب اشعار دیگری نیز در همین خصوص است. مرحوم سید غیاث‌الدین (ویران)، برادر مهجوره، که در ایام جوانی ولسوالی تولک وطن پدری خود را ترک گفته و به قریه دره‌تخت مسکون می‌گردد، خواهی‌نخواهی فرقت از برادران، خواهران و اقوام بی‌تأثیر نبوده است. در جمع، مهجوره با ایشان مکاتبه شعری داشته و در جواب مهجوره به این نمونهٔ زیبا دقت نمایید:

الا مهجوره مکتوب تو دیدم
تکلم‌های مرغوب تو دیدم
اگرچه خط نداری، نیست حرفی
حذر از طرز و اسلوب تو دیدم
چراغ لاله در شب‌های تاریک
به دست همچو محبوب تو دیدم
ممات‌دار دنیا را به عقبی
نمک از چشم مرطوب تو دیدم
اگر دیوانه و صاحب کمالی
مع‌القصه به مطلوب تو دیدم
به حیرت رفتم از خود، بنت حیران
به راه راست آشوب تو دیدم
به این «ویران» نظر کن، خواهر من
دل و جان را به مصلوب تو دیدم

او مقصر اصلی نیست،جّو زمان و مکان مهجوره و جامعه عقب مانده آن زمان بر وی این وضعیت را تحمیل کرده است و در این مورد می گوید:

 

چه گویم طالع و اقبال کم را
خدا لایق ندید بر من قلم را
که این تقصیر از استاد من شد
نمود با من چنین ظلم و ستم را
دعای بد به حق او نگویم
کشند بر جرم و این کارش قلم را
در آن وقت که من بودم به مکتب
پسند کس نبود رسم و رقم را
قلم امروز هر جایی به کار است
ندانند قدر آن نه بیش و کم را
قلم باشد مرا همراز و هم‌کیش
به تحریر آورد او درد و غم را
قلم داند ز غم‌های نهانم
بداند آنچه دارم غم و هم را

مهجوره تا حدی مشتاق قلم و نوشتن و خواندن بوده است که حتی گاهی در عالم تخیل گویا می نوشته است و با قلم و کاغذ اُنس داشته است ، به این نمونه توجه نمائید:

قلم بر دست دفترها نویسم                     
مرا باشد بدل راز نهان خو

و یا اینکه :

راز های دل غمدیده خود                 
به قلم می نمایمت اظها

مهجوره عشق ورزی را از ابتدای زندگی خویش در نهاد خود این گونه بیان میکند :

زان روز که مرا مادر من زاد به ایام                
سرمشق بمن داد زعشـقت پدرمن 

گاهی شوریده گی وضع روحی مهجوره در حدی میرسیده است که او دست یازیده به طرح سوالاتی از مخاطب نا معلوم تا شاید فرجی باشد بر این وضع آشفته وی:

مگر«مهجوره» را خلاق بیچون                 
رفیق رنج و غمها آفـــــریده 

مایوس شدن از ادامۀ مسیر، و این میرساند که مهجوره بنا به مسئله خوف و رجاء گاهی از ادامۀ مسیر هراسیده و خسته شده و گاهی هم مشتاقانه بر طی مسیر عرفان گام می نهد.

بنارعشق سوزانم چه فایده                         
زسرتاپای بریانم چه فاید

این فراق همیشه سوال بر انگیز بوده است:

به بستر خفته وبیمارتاکی                  
به آه و ناله های زار تــاکی

دوباره بر مگردد:

دل از ره عشق برنــدارم                         
منصورم اگرکشی توبردا

توجه به ادب عرفانی :

انا الحق میزنم مانند منصور                  
سرم اندر تناب دار تاکی
بپای دار چون منصور افگار             
اناالحق میزنم هردم الهی

چنین به نظر میرسد که شاعر همیشه در سرایش شعر مشغول بوده است و هیچگاه دم نزده است و پی در پی دامن شعر در دست و متکی بر مادر ادب فارسی بوده است.

همه شب تا سحر در روی بستر                  
به نظم وبیت و یا  اشعار تاکی

این سرایش گاهی هم مهجوره را خسته ساخته و شعر را وسیله قوی برای تماس با معبود بی چونش نداسته و چنین میسراید :

نمی گویم دگر شعر و رباعی                         
نمایم از رباعی ها جدائی
کنم صبر وصبوری پیشه خود                        
بده اجری تو بامن یا الهی 

تلمیحات زیبا :

حسن یوسف بفروشند به بازار متاع
همه خلق است خریدار خدا خیرکند

فتادم همچو یوسف در تک چاه             
کنم از ناله های زار من عرض

حسن یوسف بفروشند به بازار متاع
همه خلق است خریدار خدا خیرکند
مرا در عشق چون منصور گردان
میسر ساز دیدارش ببینم

مهجوره صرفاً با برادر خویش سید غیاث الدین ویران که دور از وی حیات به سر میبرده  و مرشدش که نمونه ها در ذیل نقل میشود ، مکاتبه داشته است:

مرحوم سید غیاث الدین (ویران) برادر (مهجوره) ازخواهرش چنین استفسار می نماید

الا ای بنت حیران چیست حالت
بیا تشریح نما از جزو تامت
دُری نظمت به‌روی صفحه دیدم
همه پر زیور و کان ملاحَت
سیاقش موجز و طبعش بلند است
که موجش این‌چنین دارد بلاغت
کمینه غنچه‌ای از باغ حیران
معاذالله بسی دارد فصاحت
سر هر مصرعش را غور کردم
که هر لفظش جدا دارد لطافت
معارف مانده ساکت بلبلانش
به شیرین‌حرفی و نطق و بیانت
خدا حیران را مغفور گردان
بیا مرزش به فردای قیامت
تو هم مهجوره را محتاج مگذار
الهی العالمین یا جامع قدرت
بدرگاهش سگی چون ابن حیران
فتاده شرمسار و هم ملامت

نگارش (مهجوره) در جواب برادرش مرحوم سید غیاث‌الدین (ویران)

گهی شب‌ها بگریه ابر نیسان
گهی چون طوطیان در قیل و قالَم
گهی مهجوره حیران بنت حیران
گهی رنجور و محتاج وصالم

زمانی‌که حسب هدایت مرشدش اشعار خود را می‌فرستد، این‌طور جواب اخذ می‌کند:

بیاورد قاصدی اشعار از یار
یقین هر حرف او چون دُر شهوار
بخواندم شعرهای نازنینت
به جمع شاعران باشی تو سالار
نباشد مثلت ای خورشید خاور
وفا بنمای بر مرشد تو یکسر
رخت بنمای نزد عاشقانت
جمالت چون قمر بلکه فزون‌تر
همیشه می‌نمایی شور و افغان
اگر دورم مرا نزدیک میدان

بکن صبری تو ای دُر یگانه
توئی «مهجوره» من بنت حیران
موشه را بخوان ای دوست غفار
ز هر مصرع که حرفش را تو بردار
شود معلوم اسم محضت آندم
دعاگویَت منم ای ماه ده‌چار
روان کردی به داعی خاصه یکتان
دعا کردم قبول حق شود آن
الهی مقصدش را کن میسر
که او هست مخلص و محبوب پیران

مهجوره بر حسب توصیه و اذن مرشدش دیوان اشعار خود را تکمیل وغرض مطالعه شان تقدیم میکند مرشد عالیقدر و عالی مقامش بعد از مطالعه چنین میفرمایند:

نباشد به‌مثل تو محجوبه هم
نگویم به مستوره من بیش و کم
بخواندند دیوان خوب تو را
به مجلس بگفتند صد مرحبا
چو دیوان خوب تو را خوانده‌ام
به تو عشر درهم فرستاده‌ام
به گردن بیاویز ای مه‌لقا
مبارک بود این همه مر تو را
بگو شعر بسیار ای گل‌عذار
که بعد تو ماند همه یادگار
تو نور جهان و جهان پر ز نور
که تولک منور، دگر ملک غور
ز نورت خجل ماه و خورشید دان
تو حوری یا پری در جمع زنان

مهجوره با وصف اینکه نوشتن نمیدانسته است الحق شاعره ای توانا و صوفیی کاملی بوده است او شعر را خود جوش می سرائیده است و از فنون شعری به جز هم آوائی های سنتی و محلی چیزی نمیدانسته ،تنها قوۀ که شعرش را روان و زبان شعرش را هنری ساخته است شاید هم مشخصۀ ژنتیکی و ارثی بوده است که از پدر خویش سید شمس الدین حیران شاعر،عارف،نویسنده و قاضی بی بدیل عصر خویش به یاد گار برده است،در شعر مهجوره کمی ها و کاستی های فراوانی از نظر تخنیک و فنون شعری به مشاهده می رسد که این یک امر طبیعی هست و کسی که نوشتن نداند و در محیطی بسته و به دور از شهر زندگی کند این یک موضوع تازه و به دور از ذهن نیست.

من زمانی که این مجموعه را ویرایش میکردم تعداد کثیری از ابیات مهجوره را یا باز نویسی نمودم و یا هم اینکه تغییرات چشم گیری در آن ها وارد آوردم و این در حالی است که پدر بزرگوارم نیز وقتی کتاب مهجوره را باز نویسی نمودند یک سلسله اصلاحاتی را به اصل متن کتاب پدید آوردند.

دو دلیل از  اصلی ترین دلایل این همه نا برابری ها درشعر مهجوره میتواند باشد، اول اینکه شعرش خود جوش بوده وی نه تعلیم دیده و نه هم درس خوانده است و دوم اینکه چون وی نویسنده نبوده است اغلب اشعارش یا قبلا توسط اشخاص حفظ شده و سینه به سینه نقل شده است و یا هم توسط دیگران نوشته شده که طبعاً هر نویسنده ای دخل و صرف های خویش را بر شعر وی تحمیل داشته.

یکی از نکته های جالب شعر مهجوره این است که وی در حالیکه در متن قریه و کاملا دور از شهر زندگی میکرده و دارای لهجه و گویش محلی بوده است این گویش ها هیچگاهی در دیوان اشعارش راه نیافته است،این موضوع جای تامل دارد که نویسنده و شاعری در محلی زندگی کند و هیچ توجهی به گویش های محلی و لهجۀ متعارف ماحول خویش نداشته باشد و تمام آثارش از زبان معیاری برخوردار باشد،این موضوع هم جای نقد دارد و هم تقدیر چرا نقد به این دلیل که خوب است نویسنده و یا شاعری داشته های محیط و مرسومات محل خویش را در دل آثارش پنهان داشته و به نسل های بعد انتقال بدهد  و تحسین کار در این است که زنی بی سواد در محیط دور از تمدن شعر میسراید با زبان معیاری و به دور از هر نوع مصطلحات و امثال محیطی.

سید شکیب زیرک

هرات جدی 1393

نمونه اشعار مهجوره 

همی گویم منی مهجوره یی زار
کشیدم در صبابت رنج بسیار
فزون می گشت دائم درد و رنجم
هویدا بود بهرکس رنگ زردم
مرا عشق ولی الله بسر شد                    

به سن بیست و هفت حالم دگرشد

به سوی پرچمن طیران روح شد                          

هوای جام وحدت از سبوح شد

بمن معلوم شد از نقشبندان

از آن آتش گرفت هم جسم هم جان

به قلبم عشق ایشان جاگزین شد

چو صیادی به قتلم در کمین شد

خطاب آمد که برخیز ایدلآرام 

مسجل می شدو کارت سرانجام

اگر باسوی ما باشد تُرامیل

تُرا سازیم به مشتاقان سرخیل

به بوی نقشبندان شو معطر                        

دلت را ساز چون شمعی منور

بود «مهجوره» مشتاق وظایف

گذارد  از مکان هر لطایف

****

زجمع مرشدان شاه غوث محمد                

قرین است نام او با نام احمد

بخوابت دیده ام ای سرو آزاد       

بکوه بیستونم همچو فرهاد

بدنیا مقصد من بر دوچیز است

اول مهر و دوم وصل عزیزاست

شروع کردم به اشعار عجائب

اگر چه از نظر بودی تو غائب

به وصفت این چنین گفتار کردم

هر آنچه در دل است اظهار کردم

برو قاصد بنزد شاه خوبان

سلامم را رسان به شاه خوبان

اجازت گیر از آن دلربایم

بخدمت من بیایم یا نیایم

بسرعت رو بسوی یار قاصد                          

حقیقت را بگو با نزد مرشد

بگو قاصد که دارم قلب پران  

بسوی پرچمن با چشم گریان

الا قاصد زتو خواهم جوابی

جواب خوشتر از آب حیاتی

الا قاصد بیا از دل سخن گو

ز احوال شریف پرچمن گو  

خطابم کرد قاصد چون مه نو

هرآنچه گفته است مهجوره بشنو

مکن در وصل من تو آرزو را

بود دیدار،ما با یوم فردا          

ببین «مهجوره» بر جانت چه ها شد

فغان و شور تو بی منتها شد

****

اول من حمد گویم مر خدارا

دوم نعت رسول مجتبی را

ابوبکرو عمر عثمان وحیدر                       

فدایم چاریار باصفا را

درود  بی عدد هر دم فرستم               

به اهل بیت و اصحاب عبارا

طفیل آن حبیب خود خداوند

نمود پیدا زمین وهم سمارا

بفردا حضرت ختم النبین         

شفاعت میکند شاه و گدا را

همی خواهم از آن حی توانا                

ببخشد امتان بینوا را

اگر چه،ما گناه بسیار داریم

ولی داریم بخود آن پیشوا را

الهی کن نصیبم خانه ات را

امید است رحمت بی تنها را

بگردم گرد گرد خانۀ تو              

کشم برچشم خود آن توتیارا

زشور دل بر آرم آه و افغان           

بخوانم آیت اغفرلنا را

چه باشد یا نبی الله اگر من     

ببینم روضه پاک شما را

به خاک وخون طپم چون مرغ بسمل                

ببوسم عتبه دارالشفا را

گذارم رخ بر روی خاک پاکت                     

بخوانم صد سلام و صد دعا را

اگر افتد گذارم سوی بغداد           

ببوسم تربت شیر خدا را

کشم برچشم خود مانند سرمه     

من آن خاک حریم کربلا را

نصیبم کن خداوندا که بینم

به چشمم روضة خیرالانارا

کنم خاکش به آب چشم خود گل                      

ببوسم نعل بنت مصطفی را

کنم جاروب اندر نوک مژگان                 

من آن خاک جمیع انبیاء را

دو چشم روشن من گشته تاریک            

خداوندا ببخش نوروضیاءرا

نباشی لایق چندین سعادت

تو«مهجوره» بجا بگذار پا را

****

یاالهی خود نمودی این چنین نالان مرا               

از فراق عشق خوبان کرده ای بریان مرا

اندر آندم از عدم آوری من را در وجود    

هست کردی قلب جوشان دیده گریان مرا

من بحال خود نمیدانم چه سازم چون کنم       

چونکه خود انداختی در بحر بی پایان مرا

مردماننددائما اند پی عیش وطرب    

خوی کردی در جهان این ناله و فغان مرا

گرچه دادی کشک و ایوانم رسد اندر فلک   

آرزوی شان ندارم هست چون نیران مرا

گر بدانستی که فردامن همی باشم سعید

اندرین دنیا نمی بودی دگر ارمان مرا

هرکه را هست آرزوی بر دری توای کریم

من دگر چیزی نمیخواهم بده ایمان مرا

چونکه سرتا در قدم آلوده ام در معصیت

هرزمان دریاد آید آتش نیران مرا

سر به زانوی تفکر من بخود پیچیده ام

من همی دانم که دنیا هست چون زندان مرا

درسرم انداختی ایدوست سودا و جنون       

کرده ای بیگانه از خویشان وفرزندان مرا

عاجز وحیران و سرگردان بهرسومیدوم

خود نمودی عاجزوحیران وسرگردان مرا

شکردارم صبردارم ای کریم کارساز

ساختی محزون و هم «مهجوره» حیران مرا

****

حزین وخسته و زارم خدایا                         

زخجلت رو بدیوارم خدایا

نظرکن سوی من از رحمت خود          

مبین بافعل و کردارم خدایا

من از اعمال و کردار گذشته          

دم صد بار بیزارم خدایا

بوقت مردن و جاندادن خود                  

امید از فضل تو دارم خدایا

ازین دنیا روم با خانه تار

بکن روشن شب تارم خدایا

مکن رسوا به محشرنزد خلقان        

بروی شاه مختارم خدایا

نخواهم جنت وطوبی وکوثر    

مشرف کن بدیدارم خدایا

اگر لطفت نباشد دست گیرم           

به آن دنیا پریشانم خدایا

منی «مهجوره» را صد تاج بخشی

که خوانی کلب در بارم خدایا

گل اسلیمی PNG رایگان  (6)_edited.png
bottom of page