
لاشخور ها
خاك هادست بدست هم داده وگردباد آنها را به هوا بلند ميكرد ، روي آب جويچه را گرد ها مانند لايه اي از روغن پوشانده بود.ساري بالاي درخت چنار پیر تمام كوشش خود را ميكردتا از چنگالش خودرا به شاخچه بچسپاند ،در انتهاي كوچه درست دركنار پيچ كوچه آسیايی آبی بود كه ديگر نمي چرخيد،پره هاي سنگ گردانش از خشكي بدور خود تابي خورده بودند ،با گذشتن از كنارش بوي خاك جاي بوي آرد به مشام آدم ميرسيد.
تار هاي گرد گرفته وطويلي از عنكبوت ها شكاف دروازه آسياب را بسته بود.
مرد جوان ونيرو مندي درحاليكه چكمه هاي ساق بلند وسياه رنگي به پاداشت از جيب خود سيگاري بيرون كرد ودر جيب پيراهنش به جستجوي گوگرد پرداخت،بعد از كمي جستجو گوگردي از جيب خود بيرون آورده وآخرين چوبش را روشن كردبعد از اينكه سيگارش آتش گرفت پوش گوگرد را در دستش بهم ماليده وبطرف جوي آب انداخت وزير لب گفت :لعنتي!.
مرد چكمه پوش،دو انگشتي را كه سيگار ميان شان بود بهم سائيد تا خاكستر سيگارش بريزد.خاكستر سيگار در هوا بعد از پيچ وتابي روي صورت مردي كه روي زمين افتاده بود خورد واز هم پاشيد.مردي كه روي زمين افتاده بودبر اثر سوزش اندكي كه از آتش سيگار ايجاد شده بود ناله اي ضعيقي كرد و دوباره بحال اغماّ رفت.
مرد چكمه پوش فـحشي زیر لب به مرد خون آلود داد و سپس با نوك چكمه اش به شدت به پهلوي مرد نيم جان كوفت.
مرد چكمه پوش خيلي نيرومندواز قوت جسماني خوبي بر خوردار بود،با آنهم تمام بدنش را عرق فرا گرفته بود،ولي خيلي خوشحال به نظر ميرسيدچون تا لحظات ديگر صاحب كفش هاي با ارزشي ميشد.طول كوچه را با چشمانش پائيد ،تا با استفاده از خلوت بودن كوچه كفش هاي مرد نيمه جان را از پاهایش بيرون بياورد.
وي روی پاهاي مرد نيمه جان خم شد وشروع به باز كردن بند كفش هایش كرد،هنوز چند حلقه از بند يك كفش را نگشوده بود كه از انتهاي كوچه صداي گامهای دو نفر به گوش رسيد، که به طرف آنها می آمدند.
مرد چكه پوش با دست پاچگي ميخواست لاشه مرد بيچاره را كه تا هنوز به سختي نفس ميكشيد ، بدوش كشيده فرار كند، كه ناگهان آن دومردبه مرد چکمه پوش و نعش خونین جلو پایش رسیدند. يكي شان با كلاه آفتابي و در حاليكه كمر بند عريضي دور كمرش بود، به به سر داد،ديگري لاغر اندام بود ،صورت تراشيده وموهاي زردي داشت،در يك دستش طنابي بود كه انتهاي آن دور گردن سگ سياهي كه زبانش از كنار دندان هاي تیز و سفیدش آویزان بود بسته شده بود .
مردچكمه پوش باديدن آندو وچشم هاي سرخ وبيرون آمده سگ سياه شديداً ترسيده بود ومن من كنان گفت:
م....من...من اورا بدست آوردم؛ به هيچ يك از شما آنرا نخواهم داد ! يكي از آن دو مرد با كنج لب ،لبخندي زد ، طوريكه سه دندان طلائي آخر دهانش در مقابل نور آفتاب چشمکی زد و گفت :اگر مجبورم کنی،سپس اشاره بسوی سگ کرد وادامه داد،کارت را یکسره خواهد کرد .
-نه نه اصلا ممکن نیست .
مردی که تناب را در دست داشت بلا فا صله سگ را رها کرد .
سگ بایک خیزخودرا بروی مرد انداخت،اما هنوز بروی مرد نیفتاد ه بود که او خود را به سرعت کنار کشیده فرارکرد،سگ بدون توجه به فرارمرد خود را برروی جسد انداخته ودندانهای تیزش راتاآخردرگوشت بدن مردفروکرد .
مردی که سگ را رهاکرده بود ،میخواست تناب سگ رابدست بیگردکه سگ درحالیکه پاره گوشتی ازبدن مردنیمه جان رافرومیداد باچشمان خون آلود وپنجه های گشاده درحالیکه دمش روی کمرش بود روبرگردانید ونگاه خیره ای به دو مرد کرد ؛ آنهابادیدن حالت بدی که به سگ دست داده بود، چند قدم به عقب برداشته ویکی ازآنان دست به کمرخود برده تفنگچه خودراازپوش آن بیرون آورده ویک گلوله به طرف سگ فیر کرد .سگ سیاه که چندین بار این عمل را از این دو مرد دیده بود وهرباربا این عمل یکی ازرفیقانش را ازدست داده بود به سرعت ازجای خود پرید وبادندانهای تیزش بند دست مردی که تفنگچه در دست او بودرا فشارداد؛ امادرهمین وقت بود که مرمی چندسانتی متری دیگری ازلوله تفنگچه بیرون شد ودرحال دریدن پهلوی چپ مرد نیمه جان بودحالا ازآنسوی پهلویش سربدرآورده ودرخاک میان کوچه فرورفته بود.
مردفریادی کشیدوتفنگچه ازدستش به زمین افتادو پا به فرارگذاشت، جسد نیمه جان مرد که خون زیادی ازپهلویش رفته بودروی زمین افتاده بود؛ پای چپش راکه مردنخستین شکستانده بود کم کم بخود میآمد .
مردزخمی اطراف خودرابدقت نگاه کرد از درد آهی کشیدو نیم خیزشدوکفش خودرا به پاکردوبندش رامحکم بست آهسته بلندشدو وقتی مطمئن شدکه سگ سیاه بدنبال آندومـردرفته است کمی خوشحال شد ،گردوخاک هارابه آرامی از لباسش دورساخت ودرانتهای کوچه نا پدیدشد.




.png)