top of page

ليمه


لاشه ها را يكي بعد از ديگر بررسي كرد امادر هيچ يك اثري از ضربه هاي مرگ آور ديده نميشد در تعجب بود كه پس اين همه كبوتر چگونه به قتل رسيده بودند فقط تنها چيزي كه در وجود شان ديده مي شد همان مقدار خوني بود كه از دماغ ودهان كبوتر ها ريخته بود. باز هم به جستجوي خود ميان لاشه ها ادامه داد؛ اماكبوتر خود را در بین لاشه ها پیدا نکرد.
دل تنگ شده بود از اين همه بي پروائي وبي مسؤليتي كه در قبال اين حيوان هاي بي زبان صورت گرفته بود،چاره اي هم وجود نداشت ؛ اين همه كبوتر را نميشد دوباره زنده کردو به جنگل وصحرا باز گشتاند ،همه مرده بودند؛ يك مرگ دائمي ، در حاليكه چند ساعتي بيش از مرگ شان نگذشته بود، اطراف چشمان شان مورچه ها حلقه بسته بودند ،چشمان كبوتر هاي زيبائي ، كه روي زمين با بال هاي نامرتب افتاده بودند؛ مانند چشمان دختر خانم هائي كه گاه حلقه اي سياه اطراف شان را ميگيرد شده بود.خون جاري از بيني تمام چشمانشان را گرفته بود .
دخترك آرام نشست روي زمين وخم شد روي يكي از كبوتر ها و روي بال يكي از كبوتر ها را بوسه داد؛ قطره اشكي از چشم دخترك زيبا به صورت كبوتر افتاد وآهسته از زير طوق كبوتر گذشت وروي زمين افتاد؛ يادش از روز هاي آمد كه مي نشست لبة بام ودست خودرا داخل دامن خود ميكرد و يك مشت ارزن را به هوا مي پاشيد وسپس يك گله از كبوتر هاي قریه شان روي سرش چرخيده و سو سو كنان در حاليكه از بال هاي شان سايه اي تشكيل ميشد چرخي به دور بام خانة شان زده روي بام مي نشستند وشروع ميكردند به چيدن دانه هاي ارزن .
ليمه همين طور كه روي لبه بام نشسته بود وپا هاي خود را از بام آويزان كرده و با پشت روي بام دراز ميكشيد ومنظره دانه چيدن كبوتر ها را به گونه معكوس و وارونه ميديد برايش خيلي جالب بود كه كبوتر خودش را معكوس ميديد . صداي چيک چيك پا هاي كبوتر ها خيلي براي ليمه لذت بخش بود.
ليمه گلو بندي را كه برادرش از شهربرایش سفارش داده بود وروي آن حرف « ل» حك شده بودرا به گردن كبوتر بسته بود و كبوتر خودرا ليمه نام گذاشته بود .همه اهالي ده اين كبوتر زيبا را ليمه صدا ميزدند وبه او دانه ميدادند واورا دوست ميداشتند چون ليمه مانند صاحبش مهربان بود وهيچ گاه حاصلات ده را نميچيد ميرفت داخل دريا واز ريگ هاي رنگين دريا ميچيد ودوباره بر ميگشت به ده وروي بام هاي همه ده چكر ميزد .
هر كبوتر از يك دختر جوان بود ونام هر يكي از دختر هاي ده روي آنها گذاشته شده بود مردم به كبوتر ها مانند دختر خانم ها احترام ميگذاشتند وباور داشتند كه دختر خانم ها هم مانند كبوتر ها پاك ومعصوم اند .
ليمه صبح زود وقتي از خواب بيدار شده بود رفته روي پشت بام تا از كبوتر ها خبري بگيرد اما از آنها هيچ خبري نبود ، آمد كنار پدر خود كه مشغول خوردن چاي بود نشست وگفت:
« بابا كبوتر ها نيستند شما نميدانيد كجا رفته اند چون آنها صبح زود بعد از يك گردش به دور ده دوباره بر مي گشتند خانه؛ تا من برايشان دانه بريزم ؟»
پدر ليمه پياله چاي را روي زمين گذاشت وگفت:
« يك تفنگ دار صبح زود آمد وهمه كبوتر ها را باخود برد .»
ليمه از اين حرف پدر تكاني خورد وگفت:
«بابا مگر ممكن است يك تفنگ دار اين همه كبوتر را بتواند باخود ببرد او چگونه ميتوانست اين كار را بكند ؟ اين ممكن نيست من خودم ميروم وهمه را دو باره بر ميگردانم به ده! من به هيچ كس اجازه نميدهم كبوتر هاي مان را با خود ببرد!.»
وبه دنبال همين حرف از خانه بيرون آمده بود وبه سراغ كبوتر ها ازیک گوشه قریه به گوشه دیگر ميرفت تا اينكه تمام كبوتر ها را مرده يافت اما از مرده ويا زنده كبوتر خودش هيچ اثري نبود ،او فهميد كه مرد تفنگ دار فقط تنها ليمه را باخود برده بود.

bottom of page