
يك شاخه از آفتاب
كنار راهرو تنها نشسته بودم كه از درون خانه آوازي بلند شد ومن هيچ نميدانستم كه اين آواز از داخل خانه بيرون ميآمد ويا از جاي ديگري؟ ولي آنقدر دانستم كه مخاطبش من بودم ،باز دوباره فرياد زد ومرا نزد خود خواند وگفت:بيا زود باش زود باش !عجله كن كه ديگر وقت خيلي تنگ است اگر باز هم شتاب نكني ممكن است باز بماني وديگر هيچ وقت اين موقع برايت ميسر نشود.
خيلي زود تصميم گرفتم خواسته اش را اجابت كنم، چون اين يك خواسته اي بود كه بار هاو بار ها از من شده بود، اما من هميشه همين طور غفلت كرده بودم وفرصت را از دست داده بودم؛ ديگر نميخواستم فرصت را از دست بدهم .هربار اين ندا را مي شنيدم به بهانه اي از رفتن به نزدش ممانعت مي ورزيدم هرچند فاصله ميان من و او چندان زياد نبود او در داخل خانه بود ومن فقط در كنار راهرو و زير پاره هاي سياه وسفيدي كه بر اثر نور مهتاب وابر هاي سياه تشكيل ميشد بودم.
از جائي كه نشسته بودم بلند شدم، خواستم يك گام بردارم اما اين كار را نتوانستم، كف پاهايم به چيزي بند مانده بود، كه قدرت گام برداشتن را ازمن ميگرفت. هر چه تلاش كردم نتوانستم حركت كنم، ماده اي كه به كف پاهايم چسپيده بود ، خيلي خوشبو بود به همين علت هم دلم چندان نميخواست از آن صرف نظر كنم ،دوباره نشستم سر جاي خود ودست هايم را حلقه كردم از پشت به دور گردن وخوابيدم روي زمين همين طور كه صورتم رو به آسمان بود لكه هاي ابر را ميديدم كه به کندي از كنار چشمانم ميگذشتند واز پشت آنها نور مهتاب همه جار راروشن ميساخت .
بعد از لحظه اي دوباره لكه ابري روي زمين را سياه ميكرد.در اين ميان بعضي ستاره ها بودند نور شان خيلي زياد بود به حدي كه ديگر نور مهتاب نيز نميتوانست آنها را خيره سازد .
همين طور كه از پشت افتاده بودم به خواب رفتم ودر خواب خودرا احساس كردم كه در داخل حوضي پر از مرواريد افتاده ام ومتواتر از مرواريد ها برداشته به دهانم ميگذارم وبه سادگي ميتوانم يك دهان پر از مرواريد را ببلعم.اما ناگهان يك مرواريد كه از همه بزرگ تر بود در گلويم بند ماند هرچه سعي كردم نتوانستم اورا فرو برم ،باز همان صدا را شنيدم كه خطاب به من ميگفت رهايش كن بيا اين جا وقت ميگذرد. بايد برويم ،اينجا ماندن به ضرر توست، اما من به خوردن آن مرواريد بزرگ حريص تر ميشدم وباز هم سعي ميكردم تا اورا ببلعم .بلاخره دستي كه خيلي بلند وسفيد بود مانند پاره اي از نور بازويم را گرفت وكشيد به سمت خود ،مرواريد از دستم افتاد واز خواب بلند شدم ،همان طور كه از پشت افتاده بودم جايم هيچ تغيیري نكرده بود اما بوي بدي اطرافم حس ميشد بلند شدم ديدم ماده خوشبوئي كه به كف پاهايم چسيده بود از پاهايم جدا شده وبوي خوشش جاي خودرا به بوي بدي داده است ،بوئي كه دماغ آدم را مي سوزاند .زود بلند شدم كه بروم دنبال صاحب صدا اما اورا نديدم تنها رد پاي كه ميان ابر ضعيفي در آسمان ديده ميشد توجه ام را به خود جلب كرد .از دنبال آن رد پا به راه افتادم وتا هنگاميكه آفتاب از پشت زمين بيرون ميآمد رد پا را تعقيب كردم .ديگر از ابر ها ورد پا اثري نبود خورشيد همه چيز را محو كرده بود حتی همان ستاره هاي كه مهتاب نميتوانست خيره شان نمايد ديگر ديده نميشدند ،وجود خود را نيز گم كرده بودم وآنچه را از آن لحظه به ياد دارم تنها شاخه اي از آفتاب است كه ميان انگشتانم محكم چسپيده بود ومن را به دنبال خود ميكشانيد.




.png)