
چرخ فلك
همه ما روي چوكي هاي مان قرار گرفته بوديم،هنوز نيمي از روز گذشته بود وآسمان از هميشه تاريك تر به نظرميرسيد،دلم گرفته بود وحيران از اينكه چگونه خواهم توانست لحظه اي چند در روي اين چوكي قرار گيرم.
تعداد زيادي از بچه ها روي چوكي هاي شان نشسته بودند وهر يك سعي ميكردند خود را محكم تر نگهدارند.
من از بقيه بيشتر دچار وحشت شده بودم چون هم چشمانم ديد شان كم شده بود وهم از ارتفاع ميترسيدم واز چرخش دلم به شور ميآمد.خواهي نخواهي مجبور شده بودم كه با ديگران بر چوكي ها نشسته وگرد مان بچرخيم تا ساعتي بر ما بگذرد وشاد باشيم ويا هم تفريحي كرده باشيم،حركت در اين وسيله بيشتر جنبة تفريحي داشت.اما تفريحي به نظرميرسيد كه گويا در تعقيب آن اجباري وجود داشت نه اختياري. من هيچگاه چنين نمي انديشيدم تا چشمم به پيره مرد فرتوت مي افتاد بي توجه به تمام مشكلات جذب چشمان نافذش شده وخودرا به او ميرساندم وسوار چرخ فلكش ميشدم.
يكي از بچه ها كه از ديگران به من نزديك تر بود خنده اي از روي خستگي كرد وگفت:من ميترسم تو نميترسي؟
گفتم:چرا من هم ميترسم اما مجبورم نميشود از اين جا گذشت وسوار اين چر فلك نشد .
دراين گفتگو بوديم كه پيره مرد از جاي خود بلند شده ودستمالي را به دور كمر خود گره كرده وبا هر دو دست زنجير چرخ فلك را كشيد وتا توان داشت به دور خود چرخيد واندك اندك ما هم اين را دريافتيم كه بايد حركت كرد وخودرا محكم تر از آويزه هاي چوكي هاي مان گرفتيم .
چرخ فلك شروع به گردش نمود آنقدر سرعت چرخش هايش بلند رفت كه ديگر زمين به دور سرهاي مان ميچرخيد همه چيز به رنگ خاك در آمده بود صداي چيغ ها وناله هاي همه ساكنين بلند شده بود ومن هم از همه بيشتر فرياد ميزدم ودر ميان همه فرياد ها وسروصدا ها گهگاهي صداي خنده هاي بلند ونا همگوني نيز شنيده ميشد كه براي من نا خوشايند بود هر چه فرياد زدم بابهچرخي بابه چرخي ميخواهم پائين بيايم اما انگار گوش هاي پيره مرد از اين حرف ها پر شده بود بدون هيچ توجهي سر خودرا به پائين انداخته وهمچنان مشغول چرخانيدن چرخ فلك خود بود وبدون هيچ نوع توجه به داد وبيداد هاي ما احساس ميكرد اين همه شادي وداد وفرياد همه اش بخاطر ابراز خوشحالي ما است وبس،در حاليكه چنين نبود عده اي زياد مانند من از اين وضع شديداً به تنگ آمده وهر آن ممكن بود از بالاي چرخ فلك به زمين بيافتند .
دوباره سعي كردم با تكا نهاي شديد دستم بابه چرخي را متوجه وضعيت خرابم بنمايم اما باز هم نتيجه اي در بر نداشت واو يكسان وبدو هيچ نوع دغددغه اي كار خودرا ميكرد.
همه جا را سكوت مطلق فرا گرفته بود آرامشي كه هيچ گاه گوش هايمان تا كنون در خود احساس نكرده بودند.آرام تصميم گرفتم پلك هايم را از هم بگشايم اما نشد دوباره سعي كردم باز هم نتيجه اي در بر نداشت با دستانم سعي كردم پلك هايم را بگشايم ديدم ممكن نمينمايد همه دنيا بر چشمانم مانند لكه اي سياه آويخته بود.اطراف پلك هايم را گل گرفته بود. اندكي از آب دهانم را روي انگشم گذاشته وروي چشمانم ماليدم .اندك اندك چشمانم در خود نوري را يافتند چشمانم كاملاً گشوده شده بود.با حيرت تمام ديدم كه همه جا گرد گرفته بود هر كسي به گوشه اي افتاده بود وناله كنان طلب كمك مينود وانگار زمان به پايان رسيده بود وهمه مرده بودند اما من در خود اندك قوتي احساس كردم،از جايم بلند شدم ديدم همه بر زمين افتاده اند واز وجود شان خون جاريست وتعداد زيادي هم نفس ها شان از كار افتاده وكنار سوراخ هاي بيني شان خاك ها از زمين بلند نميشد.بعد از اينكه چشمانم روشن تر شد وعينكم را از روي زمين يافتم وبر چشمانم گذاشتم ديدم درانتهاي زمين بابه چرخي ايستاده است واين م
نظره را با بي تفاوتي تماشا ميكند اين كارش عصبانيتم را شدت بخشيد اما ترسي كه از قيافةخشمگينش در دل داشتم مانع هر نوع تعرضم ميشد.




.png)