
شيار شيشه
نزديكي ساعت هشت بود هواتقريباٌمعتدل بود،هرچند عموميت دارد كه در ماه ميزان هوا خيلي خوشايند نباشداما انگاردرختان باريختن برگ هايشان راه جريان هوا را گشوده بودند،درهرجاهوا بقدركافي بودحتا زير راه پله ها كه منتهي ميشدبه طبقة دوم دانشكدةما.رفتم آنجانشستم اكثراً اوقات بيكاري يا لحظات كه ديگران درزير درختان صحن دانشكده به تفريح مشغول هستند دلم ميشود كه زير راهپله ها بنشينم و از انزواي زير ستون كوچك آن لذت ببرم .اين اطاقك كوچك ويك نفري فقط يك پنجره داردكه آنهم ازبيرون با خشت هاي ميان خالي بسته است ولي از شيارهاي گل آلود روي شيشه هايش ميشود هواي بيرون را استشمام كردو وسعت زندگي را فهميد،درقلب ها سيركرد وريه ها را پيموداما در يك لحظه خستگي حزن انگيزي بيرون را ميپوشاند حتا در شش هاي من نيز نفوذ ميكند ورنگ كدر آن پردة در چشمانم ميكشد.بآنهم درين جا لذتي است بي پايان ،ومن حاظر نيستم هيچ كسي درين لذت من شريك باشد.ولي چند روزيست طفلي مهرباني كه مرا باديدن خود به ياد تصويري از كودكي هاي بروسلي مي اندازد،در زير اين سقف كم نور كنارم مينشيند وبا من صحبت ميكند،ميگويد:
دوست ندارم درس بخوانم اصلاًچرا شما درس ميخوانيد،دوست دارم اينجا بازي كنم،وبعد كتابچةخودرا به من ميدهدوميگويد:
برايم سه بنويس چهار بنويس تمام اين صفحه را پركن تامن به پدرم بگويم اينهارا خودم نوشتم،وبلاخره بانزديك شدن به ساعت هشت كه دانشجويان كم كم به صنف های خود ميآيند عبدالكريم ازمن فاصله گرفته وبه سراغ ديگران ميرود تا با تازه واردان هم صحبتي داشته باشد چقدر زيبا است تق تق چبلي هاي سرخ رنگ وگردآلودش واسكت سياه وسگك دارش برايم شادي خاصي ميبخشد.
كم كم اينجا برايم طاقت فرسا شده همة دهليز را سروصداي دانشجويان فراگرفته استبه كتاب خانه رفتم با داخل شدن به كتابخانه بابا عبدالكريم،تحويل دار كتابخانه باسنگيني خاصي سلام مرا عليك داد و سپس دست لطيف گرم خود را بسويم دراز كرده واز پشت عينك نيمه دودي خود نگاهي بمن كرد،تا ميخواستم بپرسم بابا جان چه خبر ،با قلم محكم روي ميز كارش زدوگفت:آرام درس خوانده نميتوانيد اينجا كتابخانه است يا اختلاط خانه برو بابا چه قسم مردمي هستند اينها.بعد دست هاي خودرا داخل جيب هاي خود برده وآنقدر سعي به نزديك كردن آنها به دور كمر خود كرد كه شانه هايش كاملاٌ بر جسته شد وگفت:خيلي سرداست.
با مهرباني خاصي گفت چه كار داري؟من هم بلا فاصله نام كتابي را گفتم واو كتاب را بعد از كمي جستجوبرايم دادكتاب را گرفته روي چوكي پشت ميز نشستم.دانشجويان از هر دري سخن ميگفتند يادم از برنامه چاي خانه آمد نگاه آنعده دانشجوياني كه مطالعه ميكردند بيشتر ازاين صحبت هابرايم رنج آوربود.مجبورشدم كتاب خانه را ترك كنم وقتي ميخواستم از كتاب خانه بيرون شوم چشمم به خاله زهراافتاد رفتم داخل اطاقك چاي خانةخاله زهراديدم رمضان بساط بيسكويت وچاي خالةبيچاره را نيز برهم زده بود،بوي چاي به مشام نميرسيد.
خاله زهرا آرام نشسته بودحالا رمضان بود والا حتماًساجق ميجويد،پيراهن گلدار وبلندش زيبائي خاصي به اوميداد روسري سياه وراه راهي به سرداشت واز پادردي رنج ميبردبه همين خاطر روی دراز چوکی نشسته بود وفكري ميكرد كه براي من آشنا نبود.بعدازسلام واحوال پرسي گفتم:خاله جان حالاكه خيلي پادرد نيستي ؟گفت:اي مادرجوچندان حالي ندارم به پاكستان هم رفتم فايده نكرد دوا ها وداكتر هاي پاكستان هم مثل كار هاي ديگي اونه،گفتم انشاا... با گرم شدن هوا حال شما هم بهتر خواهد شد.
با خاله زهرا ديگر حرفي نداشتم رفتم داخل دهلیز دوباره همان جائي كه بودم تمام اطاق ونيمه اطاقي كه اين تعمير داشت راگشتم بازهم هنوز اول صبح بود در گوشةدهليز دانشجوياني ديگر نيز باهم حرف ميزدند وبلند بلند ميخنديدند انگار تفريح شان ساعت ها ادامه داشت حق هم داشتند چون قرار بود دانشجويان ساعت ها بيكار اين طرف وآنطرف بگردند بخندند وبعد هنگاميكه ظهر شد بروند خانه هاي شان وآمادگي بگيرند براي فرداي بي برنامةديگر.
پسرك با يك چيغ بلند فكرم را بخود جلب كرده واز امواج مبهم تفكر مرا بيرون آورد،اين باراويك لنگه بطرفم ميآمد باديدنم فريادزد عينكي!!عينكي!!كجابودي بياتو بياتو رفتم جلو رويش روي زمين نيم خم شدم تاببينم چه ميگويد،پسرك انگشت پايشرا رها كرد وبا دست ديگرش چبلي خودرا به پاكردو سپس گفت:اين بازي را تو ياد داري؟گفتم بله وقتي اندازةتو بودم اما حالا نه.




.png)