top of page

اهالی اشته یعنی توشله را از سنگهای سخت رنگه و ساده بسیار مرغوب وقشنگ به اندازه های دلخواه خویش می ساختند به این ترتیب که سنگهای مناسب و نسبتاً مدور را انتخاب می کردند بعداً بوسیله فولاد و چودن نوک تیز آنها را به اندازه لازم مدور می نمودند و به وسایل مخصوص پالش و صیقل میدادند خوب شفاف و جلا دار می شد نحوه بازی : مکان مناسب و همواری را تعین می نمودند چار حلقه چغری به فاصله های دو متر به اندازه چهار سانتی می کندند این بازی توسط دو نفر و اضافه از آن صورت میگرفت به لبه چغری یک یا دو اشته را قرار میدادند کسی که اول بازی را شروع می نمود به حکم قرعه تعین می شد این بازی گاه مجانی بود و گاه توشله بردک انجام میگردید آغازگر بازی از فاصله یک متری توشله اول را توسط توشله خود همراه انگشت ها هدف قرار میداد اگر به آن اصابت می کرد یکنمره به حساب می آمد بعداً توشله خود را طرف مات (چغری) می انداخت و داخل مات می شد دو نمره میگرفت اگر نمی شد نوبت آن ختم می گردید نفر دوم عین عملیه را انجام میداد در نتیجه هرکس نمره زیاد می گرفت برنده بود و یکدانه توشله را از بازنده می گرفت در این زمینه حکایتی را از قول مرحوم وکیل محمد امین خان زی افغان که آن را کاکامیگفتند و نواسه هایش را پسر کاکا می گویم شنیدم که گفت:
من جوان بودم از قراء دور و نزدیک در اخیر فصل زمستان چند نفر به قریه ام آمدند و گفتند ما به مسابقه توشله بازی آمده ایم چند شب را می مانیم گفتم خوب است خوش آمدید در شمال خانه من پیوست در کوه غاری بود که آن را غار عندیل می گفتیم زیر سنگی کلانی قرار داشت از گزند باد و باران محفوظ بود شعاع آفتاب آن را میگرفت این غار در حدود سی نفر را گنجایش داشت توشله باز های قریه من به آنها طرف و رقیب بودند از صبح وقت الی شام وگاه تا پاس از شب توشله بازی می نمودند فصل زمستان به آخر رسیده بود مواد سوخت اکثر خانه ها رو به اختتام بود یکی از همسایه های من آنقدر هیزم سوخت نداشت که خانمش نان پخته کند خانمش به وی گفته بود پدر فلانی برو از کوه قدر هیزم بیار که نان پخته کنم گفت به چشم کرند بوته کنی و تناب را گرفت به عزم کوه شمال در حرکت شد زمانیکه به دهن غار رسید توشله بازی را دید خوشش آمد و به صف تماشا گران نشست چنان غرق تماشا شد که بوته آوردن را فراموش کرد توصیه خانم از یادش رفت بعد از ختم توشله بازی بخانه آمد خانمش پرسان کرد بوته آوردی گفت نه مصروف تماشای توشله بازی شدم خیلی تماشائی و دیدنی بود خانمش پرسید پس چه بخوریم گفت خیر است کمی غلور پخته کن تا بخوریم این وضع فردا هم تکرار گردید خانمش که سخت به ستوه آمده بود روز سوم همراه شوهرش حرکت کرد و نماند به غار نزدیک شود با او قدری بکوه بالا شد به شوهرش گفت برو من همین جا میباشم تا بیای وقتیکه از رفتنش مطمئن گردید بخانه برگشت و به فکر خمیر شد شوهرش با یک پشتاره هیزم بخانه آمد خانمش تنور را گرم کرد و چند قرص نان را پخت روز سوم بخوردن نان گندم موفق شدند هدف از حکایت این بود که مردم آن زمان بی غم بودند و از طرف دیگر کدام کار و شغل نبود مردم خوش گذرانی میکردند زندگی ساده وکم رنج داشتند .

bottom of page