
جنگ اول از سوی سامانیان علیه تولکیان:
ثنای حق وجوبم هست هردم
خداوندا مدد فرما که تا من
تو توفیقم بده تا من توانم
ز بعدت صد صلواة و صد سلامم
پیامبر آن شهی هر دو سرارا
به اصحاب و به اولاد کرامش
صلواة و هم سلامم باد دایم
رسان از ما درود بر شاه عالم
ز بعد حمد و تحمید تجلا
بگویم جنگ اول را که چون بود
که آن جعفر سوی تولک روان شد
که جعفر بود او گرگ کهن کار
تجارب داشت از جنگها فراوان
محمد در تولک شخص جوان بود
مگر در جنگ نبود او کار کشته
محمد بود دافع از حریمش
فراخواند مردمش را خاص تا عام
به خواست آن مردمان تحت امرش
برسم مشوره تدبیر بگرفت
همه لبیک گفتند در جوابش
نمودند جمله گی تجدید بیعت
همه گفتند به سوگند در جوابش
بدور قلعه نو سازو نامی
اجازه کی بمرغان است زند پر
اگر نزدیک گردد خصم نا پاک
به سوزانیم همه اشخاص سفاک
محمد آن جوان شیر خصلت
پی تدبیر در جنگش بر آمد
برای محو دشمن جست تدبیر
به آن حدی که می دانست کافی
ذخایر را ز آب ونان پر کرد
امور جنگ را تنظیم بنمود
مهیا شد برای جنگ دشمن
بشد آماده اندر جنگ در جنگ
چه گر کم بود تعداد جیوشش
اگر دشمن به لشکر اتکا داشت
جوان بودو ولی بود رای او پیر
بیامد جعفر گستاخ و جنگ جو
بدید آن قلعه را چون سنگ بر سنگ
تو گویی گوهر است یا لعل احمر
سرش اندر فلک از ارتفاع بود
نه بر او راه رفتن دید جعفر
تشعشع داشت چون خورشید و خاور
تفکر داشت جعفر در قبالش
نکرد در فکر و سعیش هیچ تقصیر
ندانست از کجا می آید آبش
برفت از هوش شد مبهوت جعفر
نمی دانست چه سازد اندرین جنگ
به ناچاری ندای جنگ در داد
به سرعت سوی قلعه حمله ور شد
هجوم لشکر دشمن به سرعت
امیر تولک از قلعه بیرون شد
صفوف خویشرا تنظیم بنمود
به ایشان گفت درس پایداری
همه با هم قسم را یاد کردند
به یک سنگر دو صد سر می گذاریم
عقب گردی نباشد خصلت ما
صفوف رزم را ترتیب کردند
به میدان هر دو لشکر روبرو شد
گشودند در بیان هر یک زبان را
به آئین کهن با رسم دوران
یکی می گفت که رستم را شکستم
یکی می گفت دو صد فیل خجسته
یکی می گفت ز ضرب گرز و تیغم
نبرد جان آنکه بر من شد مقابل
دو لشکر روبرو گشتند نمایان
دو لشکر از دو جانب ربرو شد
کمان داران تیر انداز ماهر
صفوف دشنه دار و تیز خنجر
گهی در آسمانها می پریدند
عقابان هر طرف پرواز میکرد
گهی این سو گهی آن سو دویدی
صفوف گرز داران و سپر دار
به ضرب گرز سر دشمن کفاندی
سواران دلیر وبرق رفتار
بهر سو برق تیز رفتار بودند
بهم آویختند اول سواران
به شمشیر و به نیزه دل دریدی
ز ضرب گرز و جرح تیغ بُران
بپا شد رعد وبرق از تیر باران
بهر سو خون همی بارید آندم
تمام چشمه ها خونابه گردید
به میدان نبرد و جنگ و کشتار
هزاران سر ز تن رخت سفر بست
هزاران دست وپا در صحن میدان
غلط گفتند که خون در خون نشویند
جوانان تولک در جنگ و پیکار
به میدان نبرد و بردن جان
درین پیکار دشمن شد هراسان
یکی را دست ودیگر پا شکسته
یکی آن شوش و دیگر داده گرده
یکی را نه کمر سالم نه پهلو
یکی چشمش بیرون از کاسه سر
یکی اندر جگر صد تیر خورده
شدید می گشت جنگ هر لحظه بیشتر
نه سر در نیزه ماند نه در کمان تیر
نعال مرکبان آتش فشان بود
غبار و خاک و دود و گرد بسیار
عنان مرکبان از کف رها بود
نبود کس را امید زندگانی
طیور و وحش زین جنگ فراگیر
بهر سو هر طرف رفتند گریزان
ز اوضاع سخت جعفر گشت غمگین
شب و روز بود در فکر نجاتش
چه سازد تا برد جان را سلامت
قیامت میشود گر جان نباشد
وصال دلربایش بر سرش بود
نمی رفت گاهی از تشویش در خواب
گهی در فکر جنگ می گشت مدهوش
گریخت از مغز آن طرز تفکر
تداوم یافت این جنگ هفته چند
نبودش تاب اندر جنگ شیران
به خود می گفت چه سازم چاره کار
نباشد لشکری بی انگیزه در کار
تولک در رزم و جنگ نا برابر
به تولک نصرت حق پر اسر شد
مقدر شد به ایشان فتح باری
گریخت در گوشه ای بهر نحاتش
ببرد جان را سلامت از میانه
خداوند خواست رسوایی جعفر
شکست خورد در تولک و شرمنده برگشت
دلش پاره دو چشمش خون فشان بود
پریشان حال بود و در بدر بود
نبود از جنگ خود هرگز راضی
تولک را به همه غور معظم
برفت اندر هری بسیار بد حال
به الیاس آنچه را دید یک به یک گفت
ز برج وبارۀ آن قلعه می گفت
همی گفت از بنائی آن حصارش
ندیده چشم تاریخ چون بنایش
سر آن قلعه اندر کهکشان بود
همه مردم به گردش هاله بودند
یکی بر دیگرش یارو مددگار
همی گفتند همه آن جمع دین دار
به یک سنگر دو صد سر می گذاریم
نخواهیم داد سنگر را بدشمن
همه در حفظ قلعه جان سپاریم
بعد از اعمار قلعه دژ پر نام
نخستین جنگ بود در طول دوران
سه صد را ضم سه از سال تقویم
حدیث جعفر مانی والیاس
درین جا ختم شد دیگر نگویم
ز بعد رفتن جعفر سر انجام
بپا برخواست مردم بارثانی
دوباره قلعه را ترمیم کردند
محمد باز گشت بر تخت شاهی
سر انجام آمد عزرائیل کنارش
همه مردم ز غم خون گریه کردند
خدا بخشد تمام مسلمین را
خصوصاً آن محمد آن مکرم
برای نظم انجام امور
امیری را به خود تعین کردند
بدوران قلعه تولک علم شد
دو قلعه بود به غور بسیار مشهور
یکی سیفرود و دیگر بود فیروز کوه
بود است سیفرود و فیروز کوه برابر
به این دو قلعه همزاد است تولک
کسی گوید سه قلعه بود برادر
برفت صیت تولک تا در ثریا
بگویم از حدوث و واقعاتش
درین جا قصه جعفر تمام است
بگویم قصه های جنگ یکسر
نمایم جمله را توضیح وتشریح
نیارم در قلم آنچه ندانم
قلم یک جمله است در متن قرآن
قلم گوینده است مثل زبان ها
قلم توضیح دهد رنج والمها
بنازم در جهان نقش قلم را
بگوید از زمن ها جمله حالات
چه گویم ای خردمند توانا
گواهی میدهد تاریخ ایام
به تولک هشت جنگ از هشت قدرت
نخستین جنگ را سامانیان کرد
گذشت شرحش که بالا یاد کردم
بیامد بعد ازان محمود و مسعود
اول محمود آمد کرد پیکار
سلاجق بوده اند صیاد و جرار
بتولک کرد تعرض اول بار
بیامد از پی اش چنگیز خونخوار
به جریان حمله تاتاریان شد
ز بعدش نوبت نیمروزیان شد
علاألدین غوری جهانگیر
غیاث الدین کرتی بود هشتم
دو شاه آخرین از غوریان بود
گویم تا که آید وقت مرگم
ثنا گویم ترا در جمله از من
زبان بر حمد تو هر لحظه رانم
فرستم بر رسولت تا حیاتم
که یعنی آن محمد مصطفی را
و اهل بیت و اتباع عظامش
که تا نظم جهان باقیست و سالم
که تا باقیست فردی نسل آدم
ز بعد نعت و توصیف و تمنا
محمد در تولک سقف و ستون بود
به عزم جنگ تولک پرفشان شد
ورا بود سازو برگ جنگ بسیار
همی دانست فن گوی و چو گان
به میدان نبرد شیر ژیان بود
اگر چه می نمود از کشته پشته
به حفظ ننگ و ناموس عظیمش
که گوید از پلان جعفر خام
که گوید از پلان و عزم و رزمش
نظر از هر جوان و پیر بگرفت
همه تحسین گفتند در کمالش
به آن مرد جوان نیک سیرت
که سر را میدهند اندر رکابش
شویم چون هاله در گرد و نواحی
به گرد این حصین نیک منظر
به کوبیم در دهانش مشت چالاک
که دود شان رود بر هفتم افلاک
امیر تازه کار علو همت
میان کار دانان بود سر آمد
مهیا کرد کمان و گز و شمشیر
بیاورد اسلحه بر قدر وافی
خزاین را پر از مرجان و دُر کرد
خلائی گر که بود ترمیم بنمود
گرفت سنگر بدشت و کوه و بر زن
کند از خون دشمن قلعه اش رنگ
مگر بسیار بود عزم و غرورش
جوان ما توکل با خدا داشت
نبود صد پیر همچون او به تدبیر
دیار قلعه تولک ز هر سو
همی تابید هر سنگش به صد رنگ
ویا پوشیده بر تن جامه اخضر
ز هر کوه جدا بود انقطاع بود
نه راه را به بستن دید جعفر
نظامی داشت از خود داشت اختر
چه سازد تا رود در پشت بامش
نیامد در خیالش فکر تدبیر
چگونه می شود آماده نانش
به حال خود بشد بیچاره مضطر
چه سازد تا شود مقرون نیرنگ
قشون خویش را جمله خبر داد
صدای جنگ هر سو منتشر شد
نخست بنمود جوانان را بزحمت
دل دشمن ز هیبت پر زخون شد
سلاح بیشتر تسلیم بنمود
گذشتن از سر اندر پاسداری
به مردی نعره و فریاد کردند
همه جانرا برابر میگذاریم
نخواهد داد اجازه همت ما
به سر دادن همه تصویب کردند
میان پهلوانان گفتگو شد
همی گفتند به هم نام ونشان را
همی گفتند ز زور خویش عریان
هزاران همچو رستم دست بستم
بشد از گرز من در خاک خفته
ز قلاب و کمان و زخم تیرم
نبرد کشتی جانش را به ساحل
ستادند و هنر گفتند فراوان
روان خون از دو جانب همچو جو شد
سراپا جنگ را بودند ناظر
عقابان بلند پرواز لشکر
گهی در قلب دشمن می دویدند
فشار جنگ را آغاز میکرد
به خنجر سینه دشمن دریدی
مقدم بود در میدان جلو دار
وجودش را به گاو ماهی رساندی
همه اطراف را بودند نگهدار
جیوش خویش را انصار بودند
برفتی هر طرف پرچست وخیزان
بجز زخم جگر دشمن ندیدی
پریشان بود دشمن از غم جان
زمین از تفت آتش شد خروشان
زمین نقاشی شد از خون آدم
به خون صدها جوان افتید و غلطید
زهر سو هر دو لشکر داشت پیکار
هزاران چشم از دیدن نظر بست
فتاده چشمها گردیده گریان
در آن وقت خونها در خون بشستند
دلیران جگر شیر وفداکار
هجوم آور شدند چون شیر غران
تلف گردید افرادش فراوان
دیگر تا گردنش در خون نشسته
یکی قلبش و صدها سر سپرده
فلج بسیار افتاده بهر سو
یکی را پاره دل از نوک خنجر
بصد خاری فتاده جان سپرده
همی شد داغ ، جنگ نا برابر
برفت از حیطه شان فکر و تدبیر
شب تاریک چون روز عیان بود
فضا را داشت تاریک چون شب تار
رکاب از پا و پا از وی جدا بود
ز خوف گرز و شمشیر یمانی
فراری گشته از پرتاب هر تیر
دوان تر از غزالان وقت پران
دلش در پیکرش گردید خونین
چه سازد تا کند تامین حیاتش
ازین میدان حشر گاه قیامت
اگر باشد ولی جانان نباشد
مگر آتش میان مجمرش بود
چو عقرب کنده گان می بود بی تاب
گهی رخت فرارش داشت بر دوش
نماند از بیخودی در وی تدبر
که جعفر از حیات خویش دل کند
چو روبه می دوید هر سو پریشان
نیامد لشکرم در کار زینهار
چه گر باشد رقم بسیار بسیار
کشید او رنج ها از سوی جعفر
تلاش و سعی مردم پر ثمر شد
شکست خورد جعفر مانی جانی
که تا تعامین کند حفظ و حیاتش
نبود از وی اثر نه هم نشانه
که تا بگریزد آن منحوس منظر
کمر را در گریختن سخت بر بست
تو گوئی پیکرش بی روح و جان بود
لبش تب خال و داغ اندر جگر بود
به بحر غم روان بود همچو ماهی
رها کرد رفت هری را داشت محکم
به الیاس داد شرح جنگ و احوال
ز رزم و جنگ شیران تولک گفت
ز استحکام دژ و صخره می گفت
یکی را آنچه دید از صد هزارش
نباشد در سپهر هرگز مثالش
چو ماه دیگری در آسمان بود
همه دندانه یک شانه بودند
همه از حال یکدیگر خبر دار
به قول شان همی کردند تکرار
همه جان ها به سنگر می گذاریم
که تا باقی بمانیم فردو یک تن
برای حفظ آن ما جان نثاریم
تجمع داشت مردم صبح تا بام
نبوده این چنین جنگ در خراسان
گذشت از جنگ تولک کن تو تفهیم
از آنها و ز محمد بن العاس
به بندم دفترش دیگر نجویم
بحمدالله که تولک گشت آرام
نظام خویشرا گشتند بانی
امور کار را تنظیم کردند
به خوبی داشت عمری کام رانی
گرفت بر امر حق روح روانش
ز اندوه عده شان سکته کردند
تمام مسلمین و مومنین را
که بود در غور نامی و معظم
برای حفظ اموال و سغورات
اصول کار را تدوین کردند
شهیر تر هم ازان دور قدم شد
به سبک آن زمانه نیک معمور
فیروز کوه بود عالی تر ز هر کوه
تولک بود در کنار شان برادر
نمایان سرو و شمشاد است تولک
فیروز کوه و تولک مندیش ساغر
رسید در اوج قدرت در زمن ها
خصوص از جنگ های با دوامش
همه شمشیر ها اندر نیام است
مسلسل گویم از چند جنگ دیگر
یکی را بعد دیگر طور تلویح
خداوندا رسا گردان بیانم
به تقدیسش قسم خوردست رحمن
اگر باشد بدست مرد دانا
بلند تر از زبان ها در بیان ها
زند در صفحه کاغذ رقم را
ز خوب و بد ز هر شی از مقالات
به گفتن درد سر سازم شما را
اگر جنگ بوده فایق یا که ناکام
شده تحمیل جمله نه به ندرت
بوقت سلطه عباسیان کرد
شروع از جعفر شیاد کردم
ز غزنه هر کدام در وقت معهود
دوم مسعود نا سعد ستمگار
سپهسالار شان بود مرد عیار
سپس بر قلعه مندیش نام دار
خراسان را نمود با غم گرفتار
ازان پیکار خون هر سو روان شد
کزان بگذشت وقت غوریان شد
بیامد با تولک از بهر تسخیر
ز بعدش نیست دیگر جنگ نهم
بتولک هر یکی چون جسم و جان بود




.png)