top of page

جنگ دوم از سوی غزنویان علیه تولکیان:
بیامد در نبرد محمود غزنه
به غور و هم تولک او کرد پیکار
گذشت آن دور آمد دور دیگر
سپس مسعود آهنگ سفر کرد
گرفت او لشکر بسیار برتر
ولی آمیخته کردم رزم شان را
دو جانی بود دو گرگ ستمگر
که هر یک عامل جور و جفا بود
دو موجود ستمگر بی حیا بود
دو قتال سیاه دل از خدا دور
ندیدم بین شان من برتری را
ز نسل گرگ گرگ آید پدیدار
سر انجام حمله را آغاز کردند
به بی رحمی به کشتند مردمان را
به هر سو شورش و غوغا نمودند
دلیران تولک بستند کمر را
جوانان تولک بودند بازان
سر هر کوه دو صد باز شکاری
همه در گرد قلعه همچو زنجیر
ترصد می نمودند کوهسارش
اگر دشمن نمودی چپ نظاره
که تا مغزش ز هم پاشیده می شد
دو چشمش گر به چشم او فتادی
کشیدی چشم آن از کاسه سر
قشون غزنه آمد سوی تولک
به مغروری به تولک سر کشیدند
ولی از جعفر و از قصه هایش
تولک آگاه بود از جنگ سوری
همه افراد جنگ جو کوه پیکر
به نوبه هر یک بر پای خود خواست
قیام و قهر و جوش و خشم تولک
بپا بود بر تولک از فضل یزدان
خداوند بر تولک نعمت فزون داد
زمین سنگ زارو دره هایش
بدشمن جمله گی سد عیان بود
مجال جنگ را دشمن نمی یافت
تعرض داشت دشمن گاه گاهی
جوانان بود در تولک هزاران
ز رزم پی هم افراد تولک
مجال جنگ از دشمن بری بود
مجال جنگ را جنگ آورانش
جوانان تولک رزم آوران بود
جوانان بود در تولک هزاران
که بود سر پنجه شان پنجه شیر
زدی چنگ اندر میان سینه شان
به خاری در فتادی جان سپردی
زمین بر مردم تولک عیان بود
همی دانست مردم سترگاه را
پی هر سنگ سنگر گاه شان بود
به نوک قلعه سنگر داشت مردم
پسی هر بوته و غار و گیاهش
سران غزنه گردیدند مجنون
که جان از چنگ این قوم فداکار
هجوم قهرمانان فداکار
همه گردیده بودند گنس و مبهوت
ز هیبت چشم شان اندر سما بود
ز وحشت گشته سر گردان وبی خود
بهر حمله که از سوی جوانان
هزاران جان به یزدان می سپردند
روان بود خون شان چون رود جیحون
همی نازید دشمن در فیلانش
چنان تنظیم بود افراد تولک
نه جنبیدی ز جا نه فیل و اشتر
نه فیل و اسپ اشتر کار گر بود
همه بودند در قید و اسارت
همه حرکات شان زیر نظر بود
صف رزمندگان شیر چنگال
همه دیوار مرصوص آنچنان بود
خروشان هر طرف چون بحر در موج
ز خوف تیر و شمشیر و قلابه
کسی را سر بلند کردن نبودی
شهادت میدهند تاریخ دانان
خصومت ورزی محمود عیان بود
چنین گفتند اصحاب روایت
که محمود از سر خشم و عداوت
به غور افروخت ناگه آتش جنگ
نمی دانست اصول دین اسلام
نمی دانست که در اسلام ضرر نیست
خصومت جست میان غزنه و غور
بزد صد زخم را در پیکر غور
نخستین حرکتش در عهد سوری
به فیروزکوه تعرض کرد بی باک
که فیروز کوه حصار بود محکم
به تسخیرش نشد محمود فیروز
تمام سعی و جنگش بی اثر بود
یقین کرد نیست پیروزی نصیبش
به آخر حیله را کرد پیشه خود
بداد پیغام او با شاهی غوری
دو شاهیم از چه رو باهم ستیزیم
همین بهتر که ما باشیم برادر
چو محمود بود گرگ آب دیده
به تزویر و حیل یکبار دیگر
بیا ای شاه دوران صلح بهتر
چو صلح خیر است راه صلح جویم
شهی سوری که بود شخص مسلمان
ندای صلح در مغزش اثر کرد
که الله گفته است الصلح و خیر
به امر حق سر تسلیم بنهاد
بیرون شد از قلعه آن شاه دلاور
مگر محمود در قولش خدع کرد
غلط بود کرده و رفتار محمود
به این تزویر گرفت او شاه غوری
درین شیوه گرفت در بند بر بست
گرفت هم یک پسر از شاه دوران
به آنچه گفته بود محمود شیاد
کنیزک زاده را عهد و وفا نه
گرفت سلطان را با ارجمندش
ببرد با سوی غزنه آن اسیران
نیاورد تاب ذلت شاه غوری
ز جور و ظلم و محمود دل غمین داشت
که تا یابد رها از دست غم ها
به حق بسپرد جان نازنینش
که تا دیگر نبیند جور و بیداد
گذاشت محمود تهداب عداوت
خودش کج بود عزم و کار او کج
بماند این کج روی از نسل در نسل
ز محمود تا به بهرام نسل در نسل
ز قطب الدین غوری تا وزیرش
بدست غزنویان تبه کار
به جنگ و زور در میدان پیکار
همه در غدر و حیله شد گرفتار
جهان یاد آور ظلم و ستم هاست
علاالدین حسین از غور زیبا
برفت در سوی غزنه همچو آتش
مقابل شد بوی بهرام غزنین
خوش اندر لشکر و چند دانه فیل
روان شد هر طرف خونابه چون سیل
بشد مغلوب بهرام اولین بار
گرفت غزنین را در اختیارش
بیامد طرف غور خشنود و مسرور
مگر بهرام از هند باز برگشت
بشد بهرام غالب در نبردش
بیامد آن علاألدین غوری
گرفت غزنین را در اختیارش
بهر وجه که میخواست آنچنان کرد
بیاورد خاک غزنه را به غورات
ز غزنی باشد این خاک نشانه
غرض این جا مرا تولک نه غور است
مرا منظور محمود است و مسعود
که هر دو در تولک ناکام بودند
تمام سعی هردو بی اثر بود
سپاه غزنه در ماتم فرو رفت
ابوالفضل بیهقی اندر کتابش
همی گوید بتاریخ عظیمش
به تسکین دل مسعود غزنه
که او هم از تولک ناکام بر گشت
تو هم سوی هری بر گرد عاجل
ابوالفضل بیهقی مرد توانمند
ز تولک قصه گفته شیر وشکر
سه گرگ آمد بتولک در امیدی
مقام شیر و گرگ از هم جدا شد
ابوالفضل بیهقی گوید ز مسعود
به عزم غور مسعود از هری رفت
گرفت مسعود از غور چند حصارش
عنان عزم را سوی تولک تافت
مسخر شد ز تولک دژ رزان
سر لرک و ختم قریه دای
بسرعت رفت در تولک دوان شد
به تولک جهد و کارش بی اثر شد
عقب برگشت ز ترس کشتن خود
برفت طرف هری با قلب پُر غم
پشیمان بود از جنگ وستیزش
نمی دانست ز اوضاع زمانه
کند کبک دری کار عقابان
نمی دانست ز اوضاع کوهستان
برو تفصیل را در بیهقی خوان
مسلح بود به گرز و تیر دشنه
ورا بود فیل و استور جیش بسیار
بشد ناکام محمود ستمگر
بلند آوازی و زنگ خطر کرد
ز محمود اب خود چند بار بیشتر
بهم همگونه کردم بزم شان را
به قتل و چور و ویرانی برابر
ز اصل و نسل خود هر دو خطا بود
نبود آدم ولی آدم نما بود
ز ظلم هر دو خلقی بود رنجور
بدیدم وصف هر یک بدتری را
نباشد گرگ انسان را مددگار
به فرد فرد تولک آواز کردند
جوان و طفل وپیر و هم زنان را
غریو جنگ را بر پا نمودند
نشان دادند ز خودکار و هنر را
بهر کوه جاگزین گشتند نمایان
بودند نظاره گر تا ماه وماهی
فتاده با سنان و گرز و شمشیر
که دشمن ره نیابد در حصارش
به کوبیدی سرش با سنگ خاره
چو خنجک زیر سنگ سایده می شد
سر خنجر به چشم او نهادی
علم کردی سرش با نوک خنجر
بطرف کوه سار و کوی تولک
به جز از مرگ و غم چیزی ندیدند
نبودند با خبر از حمله هایش
کنون مشهور می باشند به زوری
جوانان پری رو نیک منظر
سران و افسران لشکر بیاراست
بیاورد رُعب و ترس در خصم تولک
حصین وقلعه و دژ فراوان
نیاید در شمار از حد بیرون داد
خم وپیچ رهی بین جبالش
عبور از سده هایش کی توان بود
اگر می یافت جان خویش می باخت
ولی از دست میداد او سپاهی
دلیر و رزم جوی وشیر دران
ز رعد و غرش و فریاد تولک
توان رزم او اندر تهی بود
نمی یافت از پیاده تا سوارش
به نوبت هر یک شیرژیان بود
همه بودند برای کندن جان
همه صیاد جان چوچه نخچیر
به کندی بی توقف گرده شان
برای حضرت سبحان سپردی
بدشمن کشف صد رازش نهان بود
کجا گیرند سنگر یا پناه را
وسایل جمله گی همراه شان بود
زعیم جنگ و رهبر داشت مردم
نشسته در کمین شیر ژیانش
همی گفتند با خود چون کنیم چون
بر آریم ختم سازیم کار پیکار
چو برق آسا بجان خصم غدار
قیامت بود قایم جمله فرتوت
به محکومی شان حکم قضا بود
ز هیبت نه برآنها خواب و نه خورد
همی شد در صفوف غزنویان
به خون غلطیده غلطان می سپردند
همه بودند حزین و زار و محزون
به شمشیر و بگرز و با کمانش
جیوش صف شکن اوتاد تولک
نه حرکت داشت اسپان و نه استر
زمین سنگچاله بود کوه کمر بود
گرفتند جمله را تحت نظارت
کمین و جنگ شان را نه اثر بود
ز ابنائی تولک از خورد و صد سال
که بر دشمن بلائی نا گهان بود
شکستند خصم را صد فوج در فوج
ز ترس خنجر و گرز کرانه
اگر بودی و را گردن نبودی
ز ایام کهن زین چرخ گردان
او را خوف ز غور باستان بود
به شیرین گفته ها گفتند حکایت
ز بی فرهنگی از روی شقاوت
نبود از روی عقل و دانش و ننگ
نبود وابسته در آئین اسلام
مسلمان از مسلمان در خطر نیست
نمود کار که بود از عقلها دور
بشد آن زخم ها چون زخم ناسور
به سوی آن امیر محمد غوری
گرفت اطراف قلعه چسپ و چالاک
همه اسباب جنگ او منظم
نیاسود لحظه اندر شب و روز
دفاع غور بر او درد سر بود
نیازد دست تاگیرد رقیبش
غلط بود در اصول ریشه خود
که ای شاهنشهی سردار سوری
برای محو یکدیگر بخیزیم
به امر سلطنت باهم برابر
تفکر کرد که مرگ او رسیده
نوا سردار و گفت ای نیک اختر
بود از کار برد تیغ و خنجر
سعادت را به صلح خویش پویم
به صلح و جنگ بود او مرد میدان
به حکم آیه قرآن نظر کرد
مسلم می شود در جنگ شر
برای صلح باب قلعه بگشاد
به عزم صلح آن سردار خاور
ز بد کرداری اش خلقی فزع کرد
سراپا بود غلط کردار محمود
سر شاهان غور از قوم زوری
اسیرش کرد و زد ذولانه بر دست
پدر را باپسر بنمود زندان
تخلف کرد محمود کنیز زاد
عمل بد زاده گان را جز جفا نه
فکند آهو غزالان را به بندش
نمود او هتک حرمت با امیران
فراری داد فرزندش به خوبی
بخورد زهری که در زیر نگین داشت
نبیند جور و ظلم نیمه شب ها
اجل گردید جام باده ریزش
ز محمود ستمگر شاه شیاد
بنای او به شد اندر خیانت
ز کجکاری بشد دیوار او کج
ازان رو نیست او را صحه در اصل
جفا کردند به غور این قوم بد اصل
ز اخوان گرانقدر عزیزش
شدند مقتول بنا مردی بسیار
نشد از جمله گی یک تن گرفتار
شهادت یافتند این جمع دین دار
ز محمود و ز اولادش هویداست
ز شنسب ماند فرزند توانا
که تا گیرد ز غزنه انتقامش
یکی زان دو ده بد نام غزنین
همی جنگید نبود واقف ز خرمیل
فزون تر بود از رود خانه نیل
فراری شد به هند بگریخت ناچار
نشاند با تخت غزنه از تبارش
ازان پیروزی اش بسیار مغرور
شهی غوری میان در جنگ بربست
گرفت شاه غوری را کرد قتلش
بطرف غزنه مدفن گاه سوری
علاألدین بر آورد انتقامش
سزاوارش هر آنچه بود آن کرد
که گویند در زمانه گشت شه مات
بماند یادگار اندر زمانه
نه غور آن سر زمین پر غرور است
نباشد واقعات غور مقصود
بتاریخ زمان بد نام بودند
نهال جنگ هر دو بی ثمر بود
بمرگ لشکرش در غم فرو رفت
مشرح دارد او ذکر و بیانش
به شیرین لهجه از طبع کریمش
به او گفت قصه محمود غزنه
بطرف غزنه اش بد نام برگشت
اگر داری حیا ای مرد عاقل
بجمع مردمان مرد خردمند
ز محمود و ز مسعود و ز جعفر
شکستند هر سه با صد نا امیدی
صدای مرحبا گویان به پا شد
امیر اندر هری فرزند محمود
همه قراء آن را پی به پی رفت
به خاک یکسان نمود گرد و نواحش
بسوی قلعه رزان فرس تاخت
کنون باشد بروج او نمایان
گرفته قلعه رزان بخود جای
بطرف قلعه اصلی روان شد
سپاه ولشکرش اندر خطر شد
بخون غلطیدن وجان کندن خود
دلش خون و دو چشمش بود پُر نم
ز کف او داده بود درک و تمیزش
ز اوصاف تولک دُر یگانه
کبوتر برکند چشم گرازان
به جای شیر می جنگند غزالان
که گفته حاصل کار دلیران




جنگ بین غوری ها وغزنوی ها سالهای دوام داشت تا اینکه سلطان علاألدین غوری وبهرام شاه غزنوی رو یا روی هم قرار گرفتند بهرام شاه شکست خورد قسمتی از غزنه به تصرف غوری ها در آمد استاد خلیل الله خلیلی درین زمینه شعری زیبائی را سروده که گفتار سلطان علاالدین را چنین انعکاس میدهد و بهرام شاه را هوشدار باش میدهد:

بنام خداوند گردان سپهر
به ارض بیت المقدس به بیت الحرام
به غور بلند و حصار بلند
سپس بر تو ای پادشاه گزین
که ما و تو فرزند یک ملتیم
دو سرویم و از یک چمن خواسته
دو آهو چمیده به یک مرغزار
دریغ آیدم بر تو شاه جوان
به بازی پیکان شیر آمدی
بدان شیر سوزد دل روزگار
ترا تخت محمود مغرور کرد
نترسیدی از فرو نیروی من
که خون ریختی نو جوان مرا
دریغت نیامد ز بالای او
شه پاک دل خسرو هوشمند
پناهنده کشتن در آئین نبود
جهان گر ترا داد شاهنشهی
سپهر برین داده یکسان شکوه
تو گر مردی ای شاه دشمن شکن
ز بیگانگان ملک پیشین ستان
ترا چرخ پیلان انبوه داد
ز کوهسار من کمترین باز ها
غزالان من کار شیری کنند
کنون ای شهنشاه آگاه باش
چو آهنگ خون برادر کنم
در آتش کشم ملک محمود را
نه غزنه بمانم نه کاخ بلند
شبستان فیروزه گلگون کنم
فروزنده مشعل و ماه و مهر
به مهد محمد علیه السلام
که از چرخ گردون نه بیند گزند
شهنشاه غزنه شه راستین
همایون هُمایان یک دولتیم
دو باغیم به یکرنگ پیراسته
چمن پرور فیض یک نو بهار
که بر کین خود خود به بستی میان
به خون دلیران دلیر آمدی
که در مهد شیران نماید شکار
ز آئین مردانگی دور کرد
ز مردان پولاد نیروی من
مهین بازوی مهربان مرا
ازان برو بازوی زیبای او
پناهنده گان را نه گیرند به بند
در آئین شاهان پیشین نبود
مرا نیز داده فرو فرهی
به فیروزه کاخ وبه فیروزه کوه
به شمشیر خود پشت دشمن شکن
خراج از شهی روم و از چین ستان
شکوه مرا تکیه بر کوه داد
ز گردون شود پر به پرواز ها
به شیران جنگی دلیری کنند
سپاه مرا چشم بر راه باش
سراپای غزنه بخون تر کنم
به شویم بخون تخت مسعود را
نه آن پرچم آسمان پرند
بناهای بر جسته واژون کنم

سرایش خلیلی به نیابت بهرام شاه:
پس از نام دارائی چرخ برین
به پیغمبر پاک آئین او
بنام بزرگان پیشین ما
سپس بر تو ای کشور آرای غور
نبینی که گیتی به فرمان ماست
درین مهد نام آوران تا ابد
کند زیور دفتر روزگار
سر رایت ما به کیوان رسد
شه دیلمان بنده کوه ماست
قدر خان ز پا بوس این بارگاه
همین نام را به مشکین علم
غلامان ما کوس شاهی زدند
چه باشی تو ای مرزبان جوان
دلیران ما را نمایند به چنگ
جهان را منم چون بلند آفتاب
عنان بازکش تا نگردم سوار
سرا پرده از غزنه بیرون کشم
به خاک افکنم خاک فیروز کوه
کشد کنگر کاخ ما بر سپهر
چه باشی تو ای مرزبان جوان
نترسی که باشیر مستی کنی
گو زن جوان گر چه باشد دلیر
مبر نام این مرز فرزانگان
نیایای تو بودند پیمان درست
عنان بازکش زین تمنای خویش
مکن سرکشی اندک رام شو
ترا گر جهان داده کوه بلند
به کوه گران تکیه نتوان نمود
خدای جهانداور راستین
که گیتیست فرخنده از دین او
نیاکان با دانش و دین ما
شهی نام جو مرزبان غیور
جهان فرخ از فر مردان ماست
فلک سکه بر نام ما می زند
ز عنوان ما کلک لیل و نهار
علمها به گردون گردان رسد
همه گردنان رام بازوی ماست
به اوج برین می نهد تکیه گاه
خلیفه به بغداد سازد رقم
نواهای فرمان روای زدند
که برکین ما باز بندی میان
چو ابریشم بافته کوه و سنگ
به خورشید تابان چه کوه و چه آب
نینگیزم از کوه و کاخت غبار
همه مرز وبوم تو با خون کشم
که فیروزه گان چرخ گردد ستوه
سراپرده در کشور ماه و مهر
که برکین ما باز بندی میان
به تند اژدها تیز دستی کنی
به بازی نیاید به پیکان شیر
به آئین گستاخ بیگانه گان
بدین مهد می نورزد نخست
ز اندازه بیرون منه پای خویش
ز مستی به خویش آی و آرام شو
عقابان ما را چه باشد گزند
که در هر فرازش بود صد فرود


بعد ازین گفتگو ها و هنر نمائی های لفظی جنگ آغاز می شود رویداد چنین است:
دو سیل خروشان بهم در شتاب
دو پرچم عیان چون دو سرو بلند
دو بیرق جهیده بهم در ستیز
بیرون جسته از دیدگاهان دو شاه
شه غزنه بهرام شاه دلیر
به سر بر نهاده فروزنده تاج
همان تاج محمود گیتی ستان
جهان سوز سلطان جنگ آزمای
به گلگون قبا پیکر آراسته
هیون سرخ بر سرخ و دیباج سرخ
که گر خونی آید ز آن پیکرش
شتابنده اسپان صحرا نورد
ز گرد سواران شده ناپدید
فضا چون یکی خیمه قیر گون
نهیب جوانان چو غرنده رود
یکی بانگ می زد که ای ای سپاه
شتابی که سیلاب خارا گذار
دریغا که ایوان محمود را
دلیران غوری بخون ترکنند
یکی میخروشید چون تند شیر
بخون سپهدار برنای خویش
به بنیاد دشمن شکست آورید
یکی سیل آتش یکی سیل آب
به دیبائی گلگون به مشکین پرند
یکی شعله افشان یکی شعله ریز
دو دارائی دولت دو دارای گاه
بر آراسته تن به کردار شیر
ز هر گوهرش کشوری را خراج
شهی شرق فرمان روای جهان
چو تند اژدهای ستاره بپای
به بی جاده گون جامه پیراسته
سر نیزه و درة التاج سرخ
نیفتد بر آن دیده لشکرش
بگردون گردان بر افشانده گرد
سپهر فروزان و روز سپید
بدامان او بر شده نقش خون
گهی از فرازو گهی از فرود
نگهدار آئین تیغ و کلاه
ز هم بشکند پایه این حصار
سرا پرده و گاه مسعود را
همان کاخ با خاک همسر کنند
که هان ای سران ای سپاه دلیر
به جنبید یکباره از جای خویش
سرچیره دستان بدست آورید

سلطان علاالدین که هم شاعر بود و هم بلند همت بعد ازینکه غزنه را تصرف کرد این شعر پیروز مندانه را سرود:
جهان داند که سلطان جهانم
علاألدین حسین بن حسینم
چو بر گلگونه دولت نشینم
امل مصرع زن گرد سپاهم
همه عالم بگیرم چون سکندر
بر آن بودم که بر او باش غزنین
ولیکن گنده پیرانند و طفلان
به بخشیدم به ایشان جان ایشان
چراغ دوده عباسیانم
که باقی باد ملک جاودانم
یکی باشد زمین و آسمانم
اجل بازی گری نوک سنانم
بهر شهری شهی دیگر نشانم
چو رود نیل جوی خون برانم
شفاعت می کند بخت جوانم
که بادا جان شان پیوند جانم


سلطان علاالدین هدایت داد تربت سلطان سیف الدین سوری و روضه ملک الجبال قطب الدین محمد سام هر دو را صندوق بسازند و به غور انتقال دهند توسط کسانیکه به قتل سلطان سوری وسید مجدالدین مولوی وزیر سلطان دست داشتند یک مقدار خاک را بین جوالها نموده و بگردن آن ها آویزان نمود وبه غور آورد پیکر برادر خود ملک الجبال و دیگران را از غزنه به غور آورد در پهلوی اسلاف خود دفن کرد چون به مقصد خود رسیده بود و خود را کامیاب می دانست بسیار مسرورانه این شعر را سرود:

آنم که هست فخر ز عدلم زمانه را
انگشت بدست خویش بدندان کند عدو
چون جست خانه بخانه کویتم میانصف
بهرام شاه بکینه من چون کمان کشید
پشتی خصم گر چه همه رای ورانه بود
کمین توختن به تیغ در آموختم کنون
ای مطرب بدیع چو فارغ شدی ز چنگ
آنم که هست جور ز بذلم خزانه را
چون برزه کمان نهم انگشت وانه را
دشمن ز کوی باز ندانست خانه را
کندم به نیزه از کمر او کنانه را
کردم به گرز خورد سر رای ورانه را
شاهان روزگار و ملوک زمانه را
بر گوی قول را و به خوان این ترانه را

دولت چو بر کشید نشاید فرو گذاشت
قـــول مغنی و مــی صـاف و مغانه را

bottom of page