
جنگ سوم از طرف سلجوقیان علیه تولیکان :
وقوع جنگ سوم زین قرار است
چه خوب است گر جبلی را شناسی
مورخ بود سید عبدالواسع نامش
تخلص در جبلی داشت واسع
ادیب و شاعر و مرد سخن بود
بدر بار سلاطین سلاجق
بلندتر از همه در باریان بود
به فارس و در عرب کمبود نظیرش
ولی نعمت ورا سلجوقیان بود
مورخ بود صاحب رای و عاقل
نبود مثلش به اقلیم خراسان
به سبک شعر آن در مرز فارسی
چنین فرزانه ها در غور فخر است
جبلی بود از اولاد سرور
سروده با هزاران عز و تمکین
ز جنگ تولک و مندیش گفته
حسینی و جبلی هر دو سادات
نخواهم نام شان گردد فراموش
همیشه نام شان پاینده بادا
خدا مغفور گردان هر دو تن را
بنازم شعر زیبایی جبلی
نه در فارس و عرب نه در دیگر جا
نه گفته هیچ دانشمند نه غوری
ولی تاریخ فوتش هست معلوم
همی گویند اربابان تاریخ
ز تقویم پنجصدو پنجاه وپنج بود
که رحلت کرد جبلی رفت ز دنیا
جبلی رفت از دنیای پُر غم
ولی بگذاشت از خود نام نیکش
همین مرد خردمند توانا
نه اندر نثر بل در نظم شیرین
من آنچه می سرایم گفته اوست
درین جا قصه از سلجوقیان است
سر سلجوقیان از آز پر بود
همه آزاده گان را بنده میخواست
برای کس نمیخواست کامرانی
جسور و سرکش و کشور گشا بود
بفرمود او سپهسالار خود را
کمر از بهر خدمت زود بر بند
منظم کن قشون و لشکرت را
ترا راحت ازین بیشتر نیاید
جهان را رسم جنگ رمز حیات است
برو با لشکرت طرف خراسان
برو اندر دیار شیر مردان
نشانده همت و مردانگی را
سپهسالار سلجوقی بپا خواست
روان شد سوی تولک کرد تعجیل
شمار لشکرش از حد بیرون بود
شمار شان نبود از قدرت کس
سر لشکر به تولک شد مواصل
بیامد در تولک سیل خروشان
چو موران هر چه را یافتند خوردند
سپهسالار خون آشام بی رحم
بهم زد خانه و کاشانه ها را
وقوع شد آن نبرد و جنگ خونین
میان هر دو لشکر جنگ بپا شد
میان مردمان شد جنگ بر پا
ز هر سو پهلوانان بود بی باک
مقابل گشت دو سیل خروشان
کسی مشکاب اندر پشت خود داشت
دمادم آب میداد تشنه گان را
کسی تکمیل میکرد جبه جنگ
کسی تشویق میکرد زنده گان را
همه روزه ز صبح ها تا به بیگاه
چو بود تعداد دشمن صد برابر
تفاوت از زمین تا آسمان بود
توازن در امور نظامی
دو اصل عمده در امر حیات است
تولک اندر سه مشکل بود گرفتار
دوم از دست خرج لشکر مور
سوم اینکه نبود تدبیر در کار
نبود آن بانی دژ در همان وقت
علل اندر علل افزوده گردید
فغان مرد و زن از قلعه بر خواست
مگر اقبال ما گردیده در خواب
بهم می گفتند ای یاران غمخوار
دوام جنگ ما سودی ندارد
همه افراد تولک هر چه بودند
برین بودند نخواهیم گشت پیروز
بود بهتر در آیم از در صلح
سپهسالار را پیغام دادند
تمام شد جنگ نا میمون و جانکاه
پیام صلح را از هر دو جانب
بعد از صلح که آمد در میانه
سپهسالار رفت در سوی مندیش
خبر رفت سوی غور از عزم ایشان
فرا خواند آن امیر قلعه آندم
ز هر سو مردم بسیار آمد
دو نیروی عظیم و رزم خواهان
بعد از جنگ و قتال و سر زدنها
مسخر شد حصار و دژ مندیش
برفت سلجوقیان از تولک و غور
برو بر خوان بتاریخ جبلی
ز تولک مختصر دارد گذارش
دریغا آن جبلی شخص کامل
به جزئیات جنگ کمتر سروده
در آن وقت چند سخن نا گفته رفته
نرفته آنچه خواهم در قلم ها
من از تاریخ نگاران شکوه دارم
نه گفتند قصه تولک به تفصیل
کدامین سال جنگ آغاز گردید
کدامین سال بودست سال ختمش
کدامین سال جنگ آمد به پایان
ازین ها جمله ذکر در میان نیست
همین بهتر که گویم باز تکرار
درین جا ختم شد این جنگ سوم
مرا مأخذ جبلی نامدار است
مورخ بود هم مرد سیاسی
به کوهستان غرجستان مقامش
به غرجستان همی بود مرد ساطع
سخن هایش همه دُر عدن بود
جبلی را طبیعت شد موافق
به جمع شاعران صاحب نشان بود
همه اهل خرد بودند اسیرش
بدربار سلاجق دُر فشان بود
به فن شعر گوی شخص کامل
نه در هند و نه در روم و نه صنعان
ندیده کس بجز فردوس طوسی
شعاع دانش شان نور عصر است
نواد پاک از احفاد حیدر
چه زیبا و چه موزون شعر شیرین
ازان چه بود لازم بیش گفته
دو شاعر بود نور چشم غورات
نه شمع شعر شان در دهر خاموش
فروغ شعر شان تابنده بادا
وهم دانش وران مرد و زن را
بنازم دست طولائی جبلی
ندیده کس چنین تاریخ زیبا
کدام تاریخ تولد شد جبلی
نگردد نام او در دهر معدوم
که هر یک روح بود در جان تاریخ
جبلی بسترش پر درد و رنج بود
به پا شد در خراسان شور و غوغا
ز گریه چشم گردون گشت پُر نم
رساند بر جامعه پیغام نیکش
نوشته قصه تولک سراپا
بزرین گفته ها در اوج تحسین
بنائی گفته ام گلدسته اوست
سلاجق زاده گان از مولیان است
حریص و پر طمع هم ضد حُر بود
خراب و ابتر و دل خسته میخواست
نمی خواست بهر مردم شادمانی
حریص و طامع و پر مدعا بود
پلنگ گشنه خونخوار خود را
جدا کن مردمان را بند از بند
بما بنمای باری همتت را
ترا جز رزم و جنگ بهتر نشاید
بشر را ارث بردن از ممات است
برو بر تولک و مندیش آنان
بیاور برده و مال فراوان
ازان جا یادگیر فرزانه گی را
منظم کرد لشکر را بیاراست
نمی کرد لحظه در سیر تعطیل
ز تصویر و توهم هم فزون بود
فزون تر از ملخ بودند همین بس
به اوبه آخرش می بود داخل
وطن تخریب شد مردم پریشان
اضافه گر ز خوردن بود بردند
اساس زندگی را زد برهم
ز مرغان هوائی لانه ها را
به امر آن سپهسالار پُر کین
سران لشکران از تن جدا شد
بخون اندر شدند ده ها وصد ها
همه جرار و جلد و چست و چالاک
به پشت جبه بود جمع ندیمان
سر مشکاب اندر مشت خود داشت
خصوصاً زخمی های نیم جان را
بیرون میکرد ز میدان کشته جنگ
بیرون میکرد ز صحنه مرده گان را
همی بود در تداوم جنگ جان کاه
یکی با صد کجا باشد برابر
تفاوت بر همه مردم عیان بود
تعقل در امور سیاسی
موثر هر دو در کار ثبات است
اول تعداد دشمن بود بسیار
همه مردم بودند بی تاب و رنجور
به پیروزی رساند رزم و پیکار
که تا محفوظ میداشت تاج وهم تخت
دوام جنگ شان بیهوده گردید
چرا قهر و غضب اینگونه بر ماست
که مارا نیست پیروزی درین باب
مگر از ما خدا گردیده بیزار
به ما هیچ گاه بهبودی ندارد
ز اقوام و طوایف هرکه بودند
درین معرکه و این جنگ جان سوز
که از اصلاح بجویم تحفه فُلح
برای صلح خود اعلام دادند
نبود بر اهل تولک بخت همراه
پذیرفتند که باشد کار صائب
تعهد بود عهد دوستانه
به آن طرح و پلان پیش از پیش
ز ترتیب و سپاه و نظم ایشان
تمام پیروان خویش یک دم
مجهز گشته در پیکار آمد
مواجه شد برای کندن جان
به خون آغشته شد دشت دمنها
جگر ها خون شد و قلب ها همه ریش
بعد از انجام آنچه بود مامور
تمام ماجرا را در سپیدی
بود یک شمه در سطح نمایش
خردمند و توانا مرد عاقل
زبان را بسته وبی غم غنوده
به چند مطلب گهر نا سفته رفته
فشرده گشته مضمون وبیان ها
ز کوتاه کاری شان صد جرحه دارم
نکردند گفته های خویش تکمیل
شکار شیر وچرخ و باز گردید
چه بود اسباب بدبختی و فضلش
چه گردید از بدو خوبی نمایان
زبی پروای شرحی در بیان نیست
برای فهم موضوع است سزاوار
بیاید بعد ازین جنگ چهارم




.png)