top of page

جنگ ششم از طرف نیمروزیان علیه تولکیان:
برانم بر زبان اول ثنا را
بحمدالله کنم آغاز گفتار
بگویم حمد حق هر لحظه تکرار
بگویم من هزار اندر هزاران
فرستم بر روان پاک احمد
به اولاد و به اصحاب عظیمش
صلواة و هم سلامم می فرستم
بجز نام خدای پاک اکبر
خداوندا به اعزاز رسولت
به بخشا جمله تقصیر و گناهم
لقایت را نصیبم کن خدایا
زبانم را به نیکوئی بگردان
روان این خامه بی پایه ام کن
که تا گویم ز تاج الدین نیمروز
که او بود تابع غور معظم
که یعنی آن غیاث دین ودنیا
برای مقصدی وی را فرا خواند
که بود قاصد درین امر قاضی منهاج
همی گوید که رفتم سوی نیمروز
ببردم نامه از سلطان اعظم
به تاج الدین نیمروزی سپردم
که تا آید به غور تاکید کردم
تولک آن سر زمین قهرمانان
به هر شاه و زعیم خار چشم بود
همه شاهان همی خواست تا زند سر
بیامد با سپاه آن شاه نیمروز
گرفت او اسفزار اندر سر راه
نبود بین قوا هرگز تناسب
بتولک آمد آن شاه دلاور
که تا بینند شجاعان تولک را
جوانان تولک بود خسته از جنگ
دیگر اینکه نبود آن شاه ستمگار
مسلم بود نبود عزمش به تسخیر
خبر بودند که او فرمانبر کیست
اگر چه کرد آن شاه کمترک جنگ
نکردند جنگ به او حرمت نهادند
به گفتندش که ما هستیم برادر
همه از دل به او تسلیم گشتند
برفت طرف که دعوت گاه بود
نمودند شکر حق آن قلعه داران
اگر چه جنگ پنجم گشت مشهور
همه گفتند تولک را کرده است ضبط
ولی در اصل نبودست جنگ در کار
درین جا جنگ ششم را کنم ختم
ثنائی لایق و موزون خدا را
بگویم حمد حق بسیار بسیار
بجز از حمد حق ناید مرا کار
صلواة و هم سلام بر شاه خوبان
صلواة بی عدد بالاتر از حد
بهمکاران و انصار کریمش
که از راه خرد راه نجستم
نرانم بر زبان تا روز محشر
بگردان التجایم را قبولت
رها گردان ز دوزخ جسم و جانم
شفیعم کن محمد مصطفی را
زبانم را زیان من مگردان
موثر گفته بی مایه ام کن
بصد آه و فغان و قلب پُر سوز
مطیع امر سلطان مکرم
شهی والا مقام غور زیبا
به فیروز کوه فیروزه نما خواند
سراج آن کس او بود دره التاج
نه نیمروز بلکه او بود جمله گی روز
غیاث الدین شهنشاه مکرم
برمز دوستی دستش فشردم
ز فرمان بردیش تمجید کردم
بشد پر آوازه در تاریخ دوران
مکان ور شکست کفر وخصم بود
زند در رزم و پیکار پنجه بر در
که فیروز کوه رود با شهر پیروز
که بود آن سبزوار چون پری از کاه
ازین رو کرد آن قلعه تصاحب
همه بودند سوار اندر تکاور
مصاف شیر مردان تولک را
نخواستند تا کنند در جنگ آهنگ
ز بهر امتحان میکرد آن کار
برای قتل و چور یا کار تحقیر
خراسان رفتن و مطلوب آن چیست
نشد او را مقابل کس نکرد جنگ
در قلعه بروی وی گشادند
نشاید جنگ بین دو برادر
ز سوی شاه همه تکریم گشتند
تمام لشکرش همراه او بود
نشد جنگ واقع اندر بین ایشان
به حکم مردمان ساحه دور
شهی نیمروز آن را کرده منحط
دو نیرو بود از کشتار بی زار
ز جنگ هفتمین گویم بصد عزم

bottom of page