top of page

جنگ هفتم از طرف سلطان علاالدین غوری علیه تولکیان:
زبان شیرین کنم بر نام یزدان
ثنا گویم ز جان و دل خدا را
به اصحاب و به اولاد شریفش
صلواة وهم سلامم باد دایم
بروح سرور و سر دار عالم
خداوندا توئی خلاق بیچون
رجا مندم خداوندا ز فضلت
ولی هر چند فزون باشد گناهم
که فضل و رحمتت باشد فزونتر
اگر چه من گنه کار و شقیم
نه ام نومید ز ارحام عمیمت
مرا از فضل خود یارب به بخشای
مرا بر روی پیغمبر به بخشای
گناهان مرا یکسر به بخشای
ز بعد حمد وصلواة و سلامم
علاألدین حسین از نسل سورست
گرفت در غور تاج و تخت شاهی
شجیع و شاعر و همت بلند بود
اساس امپراطوری بنا کرد
همه غور آمد اندر سلطه او
همه در سایه عدلش براحت
خراسان پر شد از آوازه او
ز بعد استحکام نظم دولت
برین شد قطع سازد دست دشمن
گهی سلطان غزنه گاه سنجر
قسم خورد هر دو را مقهور سازد
نخست در سوی سنجر شاه بیرون شد
همان گویم که گفت است قاضی منهاج
رسید در اوبه اندر قریه ناب
کنون ناب و سه گوشک پای بر جاست
ز سنجر هم بیامد فوج و لشکر
علاألدین ضیا ملت و دین
بساخت آن تخت بندی را طلائی
همی گفت گر که سنجر شد اسیرش
نه در فولاد و آهن بند سازد
علاألدین خردمند بود و با هوش
اگر شد پیکرش زخمی ز دشمن
مبادا تا شوند کم دل درین حال
دیگر تدبیر بنمود شاه عاقل
که تا لشکر شود در جنگ قایم
هر آنچه بود لازم آن چنان کرد
برای اینکه فوجش بر نگردد
دو ره را پیش کرد یا پیروزی یا مرگ
بیرون شد پیش رفت از قریه ناب
عقب گردند درین جا کشته گردند
مقدم دشمنان اندر ستیز است
برای جنگ کردن هان کمر بست
دو لشکر رو بروی هم ستادند
دو لشکر نه دو سیل بود خروشان
بهر سو جوی خون می رفت چون آب
به قدر ششهزار از غزو ترکان
بطرف راست لشکر جای شان بود
بهم پیوسته بودند همچو دیوار
ولی این کار شان رنگ دیگر داشت
همه یکباره گی از صف جدا شد
برفتند سوی سنجر هر چه بودند
شدند پیوست بدشمن از دل و جان
قوی شد لشکر دشمن به آنها
هزیمت زین سبب بر لشکر افتاد
کمی در آب و در گل جان سپردند
شهیدان و اسیران گشت بسیار
علاألدین اسیر افتاد نا گه
به ناگه شد علاألدین گرفتار
بفرمود شه علاألدین کنند بند
علاألدین به گفت ای شاه عادل
به گفتا گر تو می بودی بجایم
به گفت غوری شهی بسیار لایق
مهیا کرده ام آن را برایت
چه داری شاهد قول گفت سنجر
علاألدین بفرمود در غلامان
بیرون کرد تخته بند کز طلا بود
تعجب کرد شاه سنجر درین کار
بفرمود تا در آن بندش نمایند
ز تقدیر خداوند یگانه
عداوت بود بین غزو سنجر
هراسش بود از غزان همیشه
علاألدین که بود شخص خردمند
کند کار که دشمن خسته گردد
ازان دانشوری فهم غوری
مقرب شد علاألدین به سنجر
به طور عاریه داد نقد و جنسش
اگر غزان شدند مغلوب در جنگ
اگر غزان شدند غالب به سنجر
ملگ سنجر همی گفت ای برادر
بود بهتر ز غز ها ای برادر
ز غزان من بجز خاری ندیدم
همی دانم که من آخر شهیدم
شهید دست غزان می شوم من
علاألدین به غور عزم سفر کرد
علاألدین به غور آمد به تمکین
تمام هستی سنجر بخود داشت
ز مردم گشته بودند برخی عاصی
هوای سلطنت در برخی محسوس
بهم کوبید حکومت های خود سر
تمام غور را در قید خود کرد
هر آنچه بود از قلاع و سنگر
بیامد در تولک در آخر کار
نیامد سعی او سعی ثمرمند
برای مدت شش سال جنگید
علاألدین بشد مایوس و دو دل
ز هر سو کشته ها بسیار گردید
شه از جنگیدنش بیزار گردید
همی گفت شاخه های یکدرختیم
چرا ما قطع سازیم ریشه خود
ز جنگ بهتر بود صلح بین مایان
به صلح تحکیم گردد وحدت ما
شود رائج محبت بین مردم
تولک در صلح خود پیش شرط بگذاشت
به گفتند جمله گی در قول واحد
بود شرط آنکه بر ما حرمت آری
علاألدین شرایط را پذیرفت
ز دو سو صلح را اعلان کردند
تعهد شد دیگر جنگی نباشد
تولک را فتح کرد در صلح نه با زور
کسی بود شاعر و نیکو سخن دان
چنان گفت در علاألدین دانا
((نشستی تو به اسپ ورلک و فولک))
درین جا ختم سازم جنگ هفتم
بود این آخرین جنگ در زمانه
برانم در زبان من ذکر رحمن
درود روز وشب مر مصطفی را
بروح جمله انصار عزیزش
الی روزیکه گردد حشر قایم
که باشد انبیاء را جمله خاتم
گناه من بود افزون ز جیحون
تلاتُم کن به من دریای رحمت
بصدق دل خداوندا بر آنم
ز عصیان من بیچاره مضطر
اسیر نفس و شیطان رجیمم
بود لاتقنطوا قول عظیمت
ز من عصیان روز و شب به بخشای
مرا ای خالق اکبر به بخشای
بروی شافع محشر به بخشای
بگویم کیست علاألدین سامم
شهی پر قدرت از شاهان غور است
به نیک نامی همی کرد پادشاهی
میان جمله شاهان ارجمند بود
تمام غور را از غم رها کرد
فراوان شد بمردم بهره او
همی زیستند بدون رنج و زحمت
به عوج رفعت آمد مایه او
ز بعد نظم لشکر کسب قدرت
بخون آلوده سازد خصم میهن
بسوی غور طمع داشتند در سر
سپس آن غور خود معمور سازد
بیامد در هری گویم که چون شد
کلامش هر کجا روشن چو وهاج
به سه گوشک که بود خاک جهان تاب
به اوبه در همان اسماء هویدا است
گرفتند از برای خویش سنگر
شهی بود با وقار و پر ز تمکین
چنان تخت بند که بود در شان شاهی
کند بر تخت زرین تخت گیرش
قلوب دشمنان خورسند سازد
بوقت جنگ میگردید سرخ پوش
نه بیند لشکرش خون را مبرهن
شوند دو دل ازین احوال فی الحال
عجب تدبیر کرد چون پیر کامل
به جنگ خویش حاضر جمله دایم
هر آنچه داشت در فکرش همان کرد
هوای خانه اش بر سر نگردد
نکرد در اصل تدبیرش کسی درگ
رها کرد از عقب آن جوی پُر آب
به قید آب و گل آغشته گردند
کجا آن سو مگر جای گریز است
شود پیروز یا جان بدهد از دست
برای جنگ اسپان را براندند
بهم آویختند چون موج طوفان
به خون رنگین شد آن سه گوشک ناب
بودند در جمع غور و لشکر شان
تو گوئی مسکن وماوای شان بود
نبود در بین شان جای پدیدار
به استنکاف شان بیحد اثر داشت
عنان رزم شان از کف رها شد
قشون سنجر آن ها را ستودند
شدند بر لشکر سنجر نگهبان
بکردند بر علاألدین ستمها
میان آب و گل صد افسر افتاد
ازین دام که شاندند جان نبردند
پناه جستند ای یاران ازین کار
به خاری شد مقید آن شهنشه
بدست دشمن زشت تبه کار
به فولاد و به آهن در کشند بند
تو بر من کن که بر تو داشتم دل
چه میکردی به من بر گو که دانم
طلا شد تخته بند بهر تو لایق
سرو جانم بود شاها فدایت
بیاور تا بینم بردیده سر
که خورجینش بیارند نزد شاهان
دلیل ثابت اندر مدعا بود
که دید از شاه علاألدین شهکار
سوار اسپ خوش رنگش نمایند
عداوت های سنجر در زمانه
که غزان بود به سنجر خصم دیگر
که ناگه بر کنندش بیخ و ریشه
به سنجر گفت آنچه بود سودمند
همه در عهد او وابسته گردد
بشد سنجر حبیب نسل سوری
بخواند او را ز جان و دل برادر
زرو سیم و مواشی هرچه بودش
بیارد ثروتش بی چال و نیرنگ
فدایش باد جنس و مال وهم زر
بجان خود ترا دارم برابر
بتو ماند مرا ثروت سراسر
ازین مردم گهی یاری ندیدم
اگر چه من بجمله شان شفیقم
قریب رب یزدان می شوم من
وداع بر سنجرش بار دیگر کرد
همه مردم به او کردند تحسین
امور مملکت از نو بیاراست
ز فرمان خلف گردیده باغی
نه مخفی بلکه بود بسیار ملموس
نمود او قلعه ها را خاک یکسر
عموم سر کشان را صید خود کرد
بشد تخریب بخاک ره برابر
که تسخیرش کند با حکم جبار
کشد آن قلعه را در قید و در بند
برای فتح قلعه سخت رزمید
به فتح قلعه شد در بند مشکل
ز هر سو هر دو لشکر خار گردید
علاألدین بصلح ناچار گردید
کمر را بهر چه در جنگ بستیم
جفا بر خویش سازیم پیشه خود
رود آوازه در پهن خراسان
بهم بسیار گردد شفقت ما
شود خشم و خصومت از میان گم
لوای صلح را در قلعه افراشت
علاألدین را آن شاه راشد
برای اهل دانش عزت آری
قبولش را بهر اجلاس می گفت
به توثیقش بهم پیمان کردند
میان شان غم و رنجی نباشد
چنان فتح که داشت در باقی غور
عمر سراج ادیب و اهل عرفان
به الفاظ صریح و نظم زیبا
((سپردیم ما به تو اینک تولک))
بیان سازم سپس از جنگ هشتم
که بر تولک شده از شاه یگانه

bottom of page