
جنگ چهارم از سوی چنگیزیان مغل علیه تولکیان:
نخستین گفته ام حمد وثنا به
بحمدالله شیرین سازم دهن را
بحمدالله کنم طیب زبان را
بگویم نعت بیحد مصطفی را
روان گردان خداوندا زبانم
بیرونم کن ز ظلمت گاه پر غم
زبانم را خدایا پُر اثر کن
مسوز از لطف عامت پیکر من
بگردان شافع من مصطفی را
مرا در آتش دوزخ مسوزان
نخواهم جنت الفردوس و طوبا
ز بعد حمد و صلوات وسلامم
بگویم از مغل از جنگ و رزمش
به سال ششصدو هفده ز هجرت
من از غور خراسان ملک شیران
ز جمع غور از تولک به گویم
هدف تولک بود این سر زمینم
ز سامان تا شروع جنگ چنگیز
رسیدن سپاه مغول به تولک:
سپاه از مغل چون بتولک رسید
گرفت لشکرش گرد قلعه عیان
مغل بست کمر بهر تسخیر آن
کنم شرح اوضاع تولک چنان
بود مسندم قول قاضی سراج
کتابش بود منقسم در طبق
ز آدم شروع تا زمان خودش
ز تولک بسی قصه دارد عیان
بگویم ز قلعه که باشد مرام
بود قلعه در بین قراء چند
نشانش به کوه بلند ظاهر است
به اطراف او هست جبال بلند
به هر کوه ورا سنگر خاره بود
کمان دار او آرش پُر توان
به فرق جبل قلعه چون تاج بود
امیر نصر تولک شهی پُر توان
به قلعه بیوت ز سنگ کرد راست
همه هشت در هشت بودند بطول
مسمی به ارشی نمود جمله را
چهی ساخت در قلعه اش بهر آب
دهان چهش بیست در بیست بود
نمی شد کم به خوردن یا کشیدن
کسان گویند که آب از جای دیگر
روان بود آب از سمت جنوبش
در آن کوه چشمه آب بود شیرین
همی آمد ز بین نل آبش
فشار ارتفاع از چشمه می ریخت
همان آب و همان نل گشته مکشوف
شهود حاضر است اکنون نمایان
مصفا آب چون شیر است گوارا
ز قلب کوه آب صاف آید
همی باشد چو آب حوض کوثر
کجا گردد چنین آب میسر
بیا تا اصل موضوع را نگاریم
شروع قصه چنگیز چنین است
ز جیحون شد بیرون سوی خراسان
یگانه دشمنش خوارزمیان بود
بلی خوارزمیان در وحدت غور
ولی سلطان محمد شاه خوارزم
برای حفظ قلاع خراسان
تمام قلعه های غور و غزنین
به این ترتیب نمود تقسیم آنشه
ز سیستان قلعه تُرمذ بزنگی
الخ آن قلعه تخارستان را
بداد از بامیان آن غلغله شهر
ملک آن اختیارالدین خر پوست
به قطب الدین ملک شاه یگانه
قلاع غور را بسپرد به آنها
ملک آن اختیار الدین مسعود
ملک شمس الدین جوز جانی چالاک
به فیوار قلعه بود همچو خارا
بداد اندر اصیل الدین نشاپور
قلاع نصر کوه و طالقان را
بداد خدم الغ خان جوان را
به غرجستان قلاعی بود محکم
بداد آن شهر فیروز کوه چون روز
تولک هم داشت چندین قلعه و حصن
سه قلعه قلعه های بود مشهور
بداد آن قلعه های چون گهر را
فلک را قلعه هایش سر بسر بود
به استانه یکی جا داشت چون مهر
سوم کان بود مرکز نقطه عطف
که تولک بود مرکز از همه طاق
بنازم نام نیک نازنینش
که بود آن نیزه ور گویم برایت
همی گفت من اگر خسپم به پشتم
چهارکس را که نیزه دار باشند
به چوبم هر سه را از پا در آرم
بیا تا باز گویم نکته چند
مغل سوی خراسان کرد عزمش
صف چنگیز از جیحون بیرون شد
بیامد با سپاه بیکرانش
بعد از تخریب چندین قلعه از غور
شکست خورد در فیروز کوه در نخستین
ازان جا خار و زار و ور شکسته
مغل اندر تولک جنگید چند بار
به سال شش صد و هفده اول بار
سر لشکر بنام اقلان چربی
شریر و ظالم و بیداد گر بود
نخست گویم ز جنگ اولینش
مغل ها خویشتن را آزمودند
گهی بالا و پایان می دویدند
نبود در جنگ مغل را فتح و نصرت
ز رزم و جنگ خود بودند پشیمان
توان وطاقت شان شد به آخر
مشرح تر بگویم ماجرا را
بیامد لشکر سفاک چنگیز
بپای قلعه استقرار شان شد
بماندند مدت هشت ماه و هشت روز
در آن وقت قاضی منهاج بود آنجا
همی گوید سراج آن قاضی دین
من و مردم بهم بودیم دایم
جهاد ما دوام بنمود بسیار
که خیل خالوانم در تولک بود
همی گوید مورخ چشم دیدش
قضایا اندرین جا چشم دید است
نه قول این و آن است اندرین جا
همی گوید ز قول مردمان نیز
گرفتند از محال تولک و غور
دوازدهم هزار از بهترین ها
همین تعداد بر خاصان شان بود
به قید کافران بودند گرفتار
تُرا گر شک و تردید است اینجا
که تا محکم شود بیشتر یقینت
به ماندند مدت هشت ماه و هشت روز
تظلم داشتند غیر از تصور
درین مدت بخوردند هر چه می بود
تمام شد خرج و برج عام مردم
همه اطرافیان گشتند مفرور
جوار مردم همسایه رفتند
بشد مردم خراب و ابتر و زار
بگویم بر شما آنچه که خوردند
ز انواع فروشهای زمانه
اگر خشک بود یا تر سرد و گرم بود
گیاه و دانه باب از پخته تا خام
ز هر نوع نان مرسوم و مروج
زنان کاک و کُنبه تاز تفدان
ز نان تندوری تا تاوه دیکی
ز چپاتی و چلپک نان شیرمال
عشیل و نان ریزه هم نان ارزن
ز انواع دیگر از خوردنی باب
ز شولن تا کچری صاف و دم پخت
ز اشکنه قوروتی تا ز شوروا
ز تلخان تا به کاچی آرد بریان
ز حلوا تا روغن داغ و سمنک
ز شیر و ماست و مسکه دوغ و سر شیر
ز قیماق که از ماس است سرگیر
پیاز و شلغم و سیر و بونل ها
ز کولگن ز نعنا تا ز استق
ز خال مسکین و نوروزی و شیرک
ز خلکک تا ز گوشتک تا ز گاوک
ز زردک تا کرم پیچ و کچالو
ز توت و شفتالو تا سیب و آلو
بخوردن جمله چون نوزاد موران
تولد گاه شان بود در بیابان
تمدن گشت بر ایشان نمایان
برفت خوی تمدن در بیابان
تکامل را زمان امر ضرور است
نبود چنگیز را رشد و تکامل
جنون اندر مغل کرد لانه در دهر
به کشت چنگیز لک ها مرد مظلوم
به سوختاند غلغله بامیان را
هرات باستان را آتش افروخت
قصاوت های قلبش رهبرش بود
بیامد سوی تولک با تکبر
به تولک شد زمین گیر لشکر او
به تنگ آمد ز قهر قهرمانان
ز یکسو برف و باران زمستان
فضائی زندگی را تنگ تر ساخت
برفت صبر و قرار و طاقت شان
عقب رفتند به سمت و سوی دیگر
دل مردم ز غم خونابه گردید
اسیران برد از چشمان شان خواب
به سال ششصدو هجده دیگر بار
که بود فیقو نوین داماد چنگیز
همه بودند زره پوشیده بر تن
شمار لشکرش بود چهل هزار تن
معاون بود ورا اقلان چربی
نبود در جنگ هر دو را تمایل
مگر افراد تولک بچه شیران
بدل صد داغ شان بود از اسیران
بگیرند روح شان را همچو عزرئیل
که ماند قصه ها چون قضیه فیل
به پیش آمد ستیز و جنگ و پیکار
مغل از جنگ خود تشویش میکرد
ز خوف سال پارو جنگ خونین
جوانان کرده بود سلب همت شان
جوانان تولک چون شیر غران
به یک حمله دو صد سر می ربودند
ازین اوضاع و احوال زیان بار
مغل مایوس از پیروزیش شد
برای اینکه مغلوبش نخوانند
برین شد تا کند کار کلانی
که برهد از بلائی جنگ تولک
کند کاری که مردم از سر خشم
مغل طرح صلاح را خوبتر دید
به نیزه ور ز صلح پیغام سر داد
حبشی نیزه ور اندر مقابل
بداد آنچه طلب کرد نیزه ور زود
نمودند هر دو اندر صلح موافق
ز بعد عهد ومیثاق که کردند
بصلح و آشتی هر دو سر انجام
ز هر سو طبل شادی را نواختند
همه بودند ز امر صلح مسرور
برفت آوازه در اطراف و اکناف
گذشت دو سال از صلح که کردند
دو سال صلح را آرام بودند
به سال ششصد و بیست بار دیگر
بدون اینکه از صلح یاد آرند
بشدت هر طرف چون گرگ دران
هر انسان شد اسیرشان به کشتند
ز دشمن کشته هم از حد بیرون شد
به یکروز ختم شد این جنگ ننگین
گریختند هر طرف بی پا و بی سر
چنان رفتند که هرگز کس ندیده
بپا شد جشن شادی تا بچند یوم
نمودند شکر بیحد مر خدا را
وقوع جنگ شد طور تصادف
ولی اندر همین سال بار ثانی
غزل منجق سرو سرهنگ لشکر
هرات بگذشت اسفزار آمد
موظف بود این خوک بد اندیش
تولک بود در مسیر وراه لشکر
قشون و فوج چنگیز ستمکار
هنوز زخم گذشته خون چکان بود
که آمد خصم سوگند خورده شان
همه تازه نفس بودند و سیار
بخون مردمان عاشق تر از پیش
که تا یکجرعه خونابه نوشند
به کشتن مردمان را تک تک شان
اسیران هر کجا بسیار کشتند
اسیران را ببردند هرچه بودند
تولک بار دیگر شد دل شکسته
درین جا ختم سازم جنگ چهارم
درود حضرت خیرالورا به
بگویم حمد بیحد ذوالمنن را
کشم در عرصه وحدت عنان را
همه اصحاب و آل و اتقیا را
بحمد و نعت تقریر و بیانم
منور کن دلم برهان ز ماتم
به عشقت قلب زارم پُر شرر کن
بگردان با نیاکان محشر من
که باشد مقتدا او انبیا را
به قلبم آتش وحدت فروزان
ترا خواهم ز تو ای حی دانا
روم در اصل موضوع و کلامم
خراسان شد خراب از سو عزمش
خراسان شد اسیر جنگ و وحشت
نگویم سر نوشت شان کما کان
ز آنچه خواندم و آنچه شنیدم
بگویم قصه ها زین شه نشینم
تولک گردید پخته در همه چیز
مغل کوس جنگ تباه کن دمید
بش ه مشیر و گرز و به تیغ و کمان
که ویران کند کل تعمیر آن
بود ثبت تاریخ دیدم عیان
که بر فرق دانشوران است تاج
ز دانشگهان درس دارد سبق
بیان کرده هم دودمان خودش
مشرح بیان و به طبع روان
شناسی بنای سترگش تمام
نبودش ورا از حوادث گزند
عجب منظری بهر هر ناظر است
مدور بود کوه او چون کمند
مشعشع بروجش بهر باره بود
همی کرد ترصد به هر سو عیان
فروزنده چون مهر و منهاج بود
شجیع و قوی و دبیر جوان
ز سارود آنچه که در دست داشت
بشد اهل فن و هنر را قبول
ز دهلیز و انبار و هر خانه را
به قلب حجر بود آن چاه ناب
به قعر زمین زمزم زیست بود
چه جای صرف آن اندر نوشیدن
همی آمد به شکل خاصی دیگر
ز کوهی کان بلند تر بود سموجش
شیرین بود از نبات و قند غزوین
که پخته بود نل ها در حسابش
به بین چاه بیست متره همی بیخت
کنون در خواجه ها دارید معطوف
دهند آب سبزی و باغ و درختان
ز فضل حضرت حی و توانا
صحی و پاک در اطراف آید
نباشد این زمان زان آب بهتر
بجز از لطف و فضل حی داور
ز چنگیز مغل چیزی سرایم
هزاران قصه زین چا در نشین است
ز ساز وبرگ جنگی فراوان
پناه گاه بهر خوارزم غوریان بود
تعهد داشتند معروف و مشهور
تصرف داشت خراسانرا چو خاتم
همه فرمان بران را داد فرمان
مفوض کرد به هرکس بهر تکوین
نمود فرمان رویانرا هم آگه
سپرد در آن امیر و مرد جنگی
سپرد بر سام امیر پر توان را
به عمر آن دلیر و شاه اکبر
بداد غزنین که کارش را کند رُست
ملوک غور شاهان زمانه
که تا محفوظ دارند از گزند ها
بداد آن قلعه کالیون مشهود
هری را داد که مصئون سازدش خاک
حصین محکم و مرصوص و زیبا
که سازد این حصین را از گزند دور
بداد اتسز حسن صاحب نشان را
حصار سنگ ساز گرزوان را
بداد اندر عمید همچو رستم
مبارزالدین شیرازی دل سوز
همی زد هر کدام اندر فلک طعن
بوقتش هر کدام بود معمور
امیر حبشی نیزه ور را
به مثل شمس وپروین و قمر را
دیگر اندر ریزان در شهر پر مهر
کنون آوازه ای دارد بهر طرف
بیابی ابهتش در برق اوراق
بنازم دژ خوب آهنینش
ز نامش مست میگردد مشامت
بگیرم چوب دست را به مشتم
بکار نیزه هم هوشیار باشند
دمار از هر کدام شان بر آرم
که دارد در تولک الحاق و پیوند
همی بنمود تبارز زور و خشمش
بهر سو رفت آن جا غرق خون شد
به غوراتم که مشهور بود نامش
بیامد در فیروز کوه کوه چون نور
فلک با غوریان می گفت تحسین
بیامد سوی تولک دسته دسته
به چارسال تواتر گشت تکرار
بیامد لشکرش با جمع عیار
چو خرس قطبی پوشیده بچربی
گراز افریقای خیره سر بود
سوم گویم ز جنگ آخرینش
بجز از نعش خود چیزی ندیدند
گهی در برج و باره می خزیدند
ولی اطرافیان بودند به زحمت
شدند کشته بصد افسوس و ارمان
همی رفتند بهر سو جمع کافر
بسازم مطلع از موضوع شما را
قشون سرکش بی باک چنگیز
تولک در بند استعمار شان شد
نگردیدند به جنگ خویش پیروز
به چشم خود بدید است جنگ و غوغا
به گفتار شیواء و نغز و شیرین
نبودیم از غزاء خویش نادم
همه اقوام من بودند مددگار
مرا نور دو چشمم یک بیک بود
ز جنگ و رزم قوم وهر عزیزش
بنائی سقف را محکم عمید است
که بر اثبات آن آرم دلیل را
که از قلعه بیرون بودند چند چیز
اسیران از زنان نغز چون حور
بودند باکره جمع سیمتن ها
خدا داند عوامش را چسان بود
حزین و خسته و افسرده بیمار
طباقات را بخوان ای مرد دانا
نیاید شک به مغز نازنینت
بپای قلعه تولک شب و روز
فزون می شد خلایق را تنفر
غذا از هر چه بود از هر که می بود
نماند قوت بروز و شام مردم
به رفتند جمله گی گشتند مجبور
کنار مردم بیگانه رفتند
بصد در دو غم و اندوه گرفتار
فزون از خوردنی بسیار بردند
هر آنچه بود اندر خانه خانه
اگر چوشیده خام یا سخت و نرم بود
هر آنچه بود با هر اسم و هر نام
همه را بود گندم اصل و مخرج
که هریک هست به هرکس راحتجان
توان است بهر جسم و جان به نیکی
پتیر ونان قلف هم نان قتمال
همه اندر مغل ها بود احسن
اگر بسیار می بود یا که کم یاب
ز انواع برنج از هر کدام گفت
فراوان بود بهر خانه بهر جا
غولور و شیر وحلوا تا مزک جان
ز چنگالی دگر هم غاله ریزک
ز قیماق که از شیر است سر گیر
پنیر وشیر و شیرازست پُر سیر
ز شخله تا ز خُلپه تا عسل ها
ز لالک کنبل و ریشک ز خُنلق
ز شوت و مندلاق وتا تروشک
ز گندمک بجندک تا به خارک
ز لوبی تا نخود تا ترپ و کاهو
ز ناک و جوز و بیهی تا سمن بو
مغل های تبه کار و لئیمان
زمان بگذشت اهلی گشت ایشان
شدند مشهور با چادر نشینان
شدند واقف ز احوال خراسان
گذشت روز وسال وهم شهور است
شب وروزش گذشت اندر تجاهل
ربود از وی کمال و عقل یکسر
بروج و قلعه ها را کرد معدوم
دخانش کرد سیه رو آسمان را
ز حیوان و ز انسان جمله را سوخت
لباس کفر وفسق اندر برش بود
نمود رزمندگان از وی تنفر
تمام لشکران و افسر او
گروه مفسد و چادرنشینان
ز یکسو شیر مردان و دلیران
به اوباشان بی فرهنگ بد ساخت
حرام شد خورد و نوش و راحت شان
اسیران را بخود بردند یکسر
جراحات دل شان تازه گردید
همه بودند ازین محزون بی تاب
بیامد لشکر چنگیز به پیکار
امیر لشکر صیاد چنگیز
مجهز با کمان و گرز و جو شن
همه جنگ آواران و تیر افگن
چو خرس افریقا آن مرد زنگی
گریز میکرد هر دو از تقابل
مبارز خواه بودند از دل وجان
همی خواستند مغل گردد نمایان
فرستند بر جهنم چون ابابیل
ویا چون قصه فرعون از نیل
شدید تر از نبرد و رزم در پار
به تعطیلش بهانه پیش میکرد
ز وهم آن خسارت های سنگین
برفت از ترس شیران جرئت شان
کمر بستند برای بردن جان
برای خصم محشر می نمودند
شدند چنگیزیان با غم گرفتار
طمع کن از بر بهروزیش شد
به قید یاس مسجونش نخوانند
بجا سازد زخود رسم ونشانی
بکاهد یک کمی از ننگ تولک
کنار آیند برای طرح این خصم
که صلح را بهتر وبی درد سر دید
بدیل صلح را از مال و زر داد
طلب کرد ثروت بسیار عاجل
ز سیم وزر ز کالای زر اندود
چو بود از هر طرف سودای لایق
مرتب مهر و اوراق که بستند
رساندند دشمنی ها را به اتمام
به شادی هر دو لشکر را بخواندند
به شد این واقعه در غور مشهور
دعا کردند بتولک شیخ و اشراف
مقاوم بود آن عهد که بستند
به شغل و کار صبح وشام بودند
بیامد در تولک افواج کافر
بصلح و آشتی دل شاد دارند
کمین کردند نمودند خلق بی جان
سلاح شان گرفتند و ببردند
ستون قدرت شان واژگون شد
بخون دشمنان شد دشت رنگین
شدند از جنگ خود هر جا بیانگر
ندیده هیچ کس نه هم شنیده
نبود بر چشم مردم لحظه نوم
درود بی عدد مر مصطفی را
به عنوان کمین غیر تعارف
مغل آمد بلای آسمانی
عظیم الجثه بود از خرس برتر
خراسان را غم بسیار آمد
که تا گیرد خراسان را ز حدیش
بیامد سوی تولک آن بد اختر
بیامد باز در تولک به تکرار
هنوز در غم نشسته مردمان بود
همان خصم که بود شرمنده شان
همه کار کشته می بودند عیار
چو عقرب می زدند بر هر کسی نیش
سپس چون بیخودان هر سو خروشند
نکردند رحم یک جو بر یک شان
ز درد و غم همه بیمار گشتند
ز هر قوم وزهر جائیکه بودند
نشست در سو گواری دسته دسته
قلم فرسا شوم در جنگ پنجم




.png)