top of page

در مورد شخصیت محمد حسین خان شاخ دار :
وی انسان بود خوش تیپ ، شیک پوش ، خوش خلق ، شیرین کلام ، پر تواضع ، صادق ، مصلح ، خیر اندیش در عین حال کلان و رئیس قوم هرگاه در بین اقوام آن کدام پیچیده گی رخ میداد آن ها را به صلح ، وحدت و اتفاق دعوت میکرد ، در شهرت طلبی ، زر اندوزی علاقه نداشت نه متمول بود نه هم فقیر ومحتاج زندگی متوسط داشت ، اخاذ کلاه بردار ، رشوه ستان ، ستمگر ، مغرور و متکبر نبود در پوشش لباس خوش سلیقه و خوش پسند بود بهترین بالا پوش و کفش را انتخاب می کرد به اسپ و تفنگ علاقه مفرط داشت علاقه نه عاشق مطلق بود همیشه دارای اسپ و تفنگ خوب بود بسیار خوش می شد که اسپ آن در مسابقه برنده باشد و خودش در نشان زدن اولین کس باشد که تیر او به هدف اصابت نماید که اغلب و اکثر اوقات چنین هم می شد همان طوریکه شاخ دار موصوف به صفت های حمیده بود یک اسپ آن به رنگ کهر نیز صفت های خوب داشت سینه و صندوقش فراخ و گشاده ، سقرین ها گرد و مدور ، دم بلند و پُر پُشت ، سرش خشک و کم گوشت ، گردنش بلند ، یال ها دراز و پُر پُشت ، کمر کوتاه ، موی های پیشانی اش بلند چون زلف عروسان شانه زده و پُر جلا ، چشم هایش کلان و درشت سفیدی آن آمیخته به سرخی چون سیب دو رنگ وقت چشمهایش این طرف و آنطرف می چرخید گوئی دو پیاله می در گردش می آمد یال های ابریشم نما بلند و پُر پشت داشت زمانیکه بدورش می گردید چتر سیاه و خوش منظری را به نمایش می گذاشت ، پیشانی اش کلان ، سوراخهای بینی اش فراخ بود ، موی های دستها و پاهایش سیاه موی های سایر بدنش سرخ خرمائی می نمود ، دست ها و پاهایش کم گوشت خشک و قاق مشابه بود به آهوی ختن ، سُمهای آن گرد و کم پهن ، خورده هایش کوتاه به سمهای آن چسپیده بود ، از نگاه جسامت نه خورد بود نه کلان اسپی بود میانه جسه به کلانی نزدیک تر مطابق بود به قول سیاسان و مکمل الاوصاف ، زینی داشت انگریزی ، لجام ، سینه بند و گردن بند آن از بهترین چرم ساخته شده از نقره خالص و پُر جلا بارگه های از طلا پوش شده بود که به آنها یراق زرکوب می گفتند .
از مقدرات الهی سفری داشتم در ولسوالی شهرک ولایت غور که به عروسی پسر عمه ام مرحوم سید عبدالقدیر می رفتم در قریه خیرات خانه کوه سرخ که یکی از پنج کوه مرتفع معروف غور می باشد در آنجا بودم که شاخدار با چند سوار و پسرش عبدالواحد آمد آن ها نیز در عروسی آمده بودند اسپ کهر سرغان شده را یدک می کشیدند یعنی کسی بر او سوار نبود اسپ های دونده را باید سوغان نمایند به این ترتیب چند دانه جل را بالای اسپ می انداختند آن را سواره ویا پیاده چند شب و روز می چرخندند و گاه استراحتش می دادند از روز نخست خرج آنرا به نصف تقلیل میدادند هر روز خرج آن کم شده میرفت در روز های اخیر شکم اسپ به کمرش می چسپید و از مواد خالی می شد حکمت سوغان این بود که شکم اسپ خورد می شد بوقت دویدن بالای شکم فشار نمی آمد دوم اینکه بوقت دویدن عرق نمی کرد اگر اسپ وقت دویدن عرق نماید بمعنی این است که سوغان نشده دویده نمی تواند زیرا بالایش ضُعف می آمد سوغان کردن هم حد معین دارد به نحوی که اسپ نه سیر باشد و نه گرسنه آنقدر مواد به شکم آن باشد که در وقت دویدن کفایت کند اگر بسیار گرسنه باشد باز هم دویده نمی تواند سیه نو میکند است صاحبان اسپ ها هر کدام بمزاج اسپ خود بهتر می دانند اما شاخ دار بمزاج اسپ کهر خوب می فهمید .
شاخ دار پسرش عبدالواحد خان را به اسپ دوانی تربیه کرده بود و اسپ تاز ماهر بود برای اینکه به اسپ دوان دیگر محتاج نشود و هم خوف داشت که اسپ دوان بیگانه به او غدر و فریب کاری نکند .
شاخ دار شب را به راه گذشتانده بود تا کهر استراحت کند خسته گی سفرش را احساس نکند و سر حال آید شاخ دار می گفت اسپ به سه چیز نیاز دارد به تربیه، چاقی و سوغان.
زمانیکه شاخ دار آمد میخ طویله آهنی کهر را که در آن تناب بسته بود در جای هموار به زمین کوبید کهر خود بخود بدون تحرک شخص گرداگرد می چرخید که نتیجه تربیه آن بود و می دانست که مسابقه پیش روی اوست باید آماده شود ، شاخ دار تا یک پیاله چای می خورد دو مرتبه از کهر خبر می گرفت زمانیکه به او نزدیک می شد کهر گاهی سرش را طرف بالا و گاهی بطرف پائین می جنبانید هر حرکت آن برای شاخ دار چیزی را می فهماند شاخ دار بملاحظه این صحنه لبخند خفیفی می زد نزدیک تر می شد سر و روی کهر نوازش میداد، چشم های زیبا و سرخ گونۀ کهر در این هنگام خلاف تعامل همیشگی چون کاسه شراب ناب به گردش می آمد و از گوشه های چشمانش برای شاخ دار گفتنی های اشاره گونه داشت بعد از گردش های پر معمای چشم بجای خود قرار می گرفت شیهه می زد؛ شیهه نبود خنده بود پر از رمز و راز و نوای بلبل گونه بود و به او مژده پیروزی میداد گره ها و چین های پشت به پشت پیشانی شاخ دار باز می شد گویا از تشویشی که داشت رهیده است در پاسخ خنده می کرد یال های سیمین گونه آن را چنان دست نوازش می کشید که در برابر شعاع آفتاب می درخشید شاخ دار از فرط خوشحالی سر اسپ کهر را در بغل می گرفت پیشانی اش را بوسه می داد و بگوشش می گفت ترا از صمیم قلب دوست دارم تو همه هستی منی در زندگی ام تو شادی می آفرینی همیشه متوجه تو ام برای خرچی تو در تهیه بیده (شفدر و رشقه که سبز خوش می شود) ، جو ، کاه که گاه با تخم مرغ مخلوط می باشد دریغ نکردم امیدوارم مرا در مسابقه پیش رو مثل همیشه سرفراز وشاخ من را در پیروزی نا شکننده و بلند تر سازی اسپ کهر آرام آرام پیشانی اش را به سینه و دست های شاخ دار می مالید و گویا می گفت کهرت تا کنون شکست نخورده در فردا هم نخواهم خورد خاطرت را جمع دار فکر می شد این دو موجود ناطق وغیر ناطق آهسته آهسته باهم راز و نیاز های دارند که به آنها قابل فهم است نه بر دیگران .
آن شب بما شب نشاط آور شب سرور وخوش آیند بود خواننده های خوش آواز محلی طور جوره دیره می زدند و میخواندند اما برای شاخ دار که اسپ های مردم شهرک را نمی شناخت شبی بود نسبتاً پُر تشویش ، بخاطر مراقبت از حال کهر به اصطلاح یکپایش داخل بود ویکپایش بیرون تا صبح رفت و آمد می نمود و گاه آه می کشید و تضرع میداشت به هر نحویکه بود شب به پایان رسید کمی پیش از وقت مردم را نان دادند بعد از صرف طعام همه طرف میدان اسپ دوانی رفتند طبق معمول اهالی و اسپ های دونده بدو دسته تقسیم گردیدند هرکس به سمت تعین شده خود می رفت شاخ دار هم در جنب یک طرف قرار گرفت از اهالی می شنید که می گفتند از آن طرف اسپ سرخان فلانی تا کنون در شهرک دُره نخورده سیال ندارد اسپها را به ملاحظه رنگ کهر ، سمند ، کبود ، جرن ، سفیدک ، سرخان ، و سیاه می گفتند که صفت برای اسپها می بود سرخان اسپی را می گفتند که اکثریت موی های بدنش سفید و کمتر آن سیاه می بود فکر می شد بین چند تار سفید یکتار سیاه قرار دارد و بهم آویخته می بودند ، اسپ کهر شاخ دار مطابق میل آن سوغان شده بود و یک شبانه روز استراحت داشت از دور ظاهر شد که به جُل های منقش قالین و گلم بافت پوشیده شده بود و به لجام مخصوص غیزه بود خوشخرام مانند دختر هندی رقص کرده می آمد زمانیکه رسید میخ طویله آن را بزمین کوبیدند و به اطراف میخ می چرخید شاخ دار که از کهر جدای نا پذیر بود کنارش آمد سر و رویش را نوازش می داد و به گفتنی های مرموز خود شروع می کردند گاه گاه این جلسه دو گانه سراپا سکوت و مرموز شان را یک نفر مختل می نمود صدا میکرد آقای شاخ دار مردم آماده میشوند جواب میداد بسیار خوب من هم آماده می شوم دوباره در بحر خموشی غرق می شد و دستش را به گریبان می برد و سرش را بطرف آسمان بالا میکرد به چشمهای حلقه زده به آب آرام آرام بزیر لب می گفت خداوندا پرده پیروزی میخواهم مرا ناکام مگردان مردم به اطراف کهر جمع شدند مانند خرگاه سفید دورا دور آن حلقه زده بودند و بر او تحسین می گفتند و در ضمن هر کدام به عنوان سر گوشی چیز های می گفتند یکی می گفت اسپ سرخان به این نمی رسد یکی می گفت نه اسپ سرخان بالاتر است هیچ اسپی به او مقابل شده نمی تواند هرکس تبصره خود را داشت صف آرائی ها شروع شد اسپ ها برای دوش آماده میگردید نخست نوع برابر تازی آغاز گردید به قسم جوره بنام دُره برک معمولاً اسپ های کم خیز وکم شهرت بخاطر گرم کردن بازی داخل صحنه مسابقه شدند کم کم به اسپ های سره و جلد نوبت رسید اسپ کهر چندین مرتبه اسپ سرخان را شکست داد که به او رقیب محاسبه می شد شاخ دار در لباس نمی گنجید خنده های قهقه آمیز میکرد زمانیکه اسپ سرخان را در برابر اسپ کهر قرار میدادند سرخان به کهر نمی رسید بدون اینکه یک دُره بخورد به جلو می آمد شاخ دار مندیل فاج خود را میگرفت بالای سرش می چرخاند به آواز بلند آمیخته بخنده می گفت بلی ، بلی ، بلی این بلی ها رمزی بود در پیروزی و اینکه مندلیش را بدور سرش می چر خاند بمعنی این بود که مردم متوجه شوند و گپ های شادیانه آنرا که به بلی گفتن خلاصه می شود بشنوند کهر در چند نوبت سوارکاران اسپ های طرف مقابل را تا آخر میدان لت کرده می رفت و از آن طرف سر بلند و جلو می آمد و کدام دُره نمی خورد در نتیجه هیچ اسپی به او برابری کرده نتوانست قهرمان میدان مسابقه برابر تازی گردید ، مرحله پیگاه (دور دویدن) رسید کهر که پُر طاقت و نادر میدان بود احساس خستگی در وجود آن دیده نمی شد هر چند لحظه بعد سرش را بالا می کشید که افاده آماده گی بود ، برای انجام پیگاه اسپ ها را جمع نموده طرف ابتداء میدان تعین شده بردند کهر را یدک بدون سوار کار کش می کردند سوار کار کهر عبدالواحد خان فرزند شاخ دار بود همه اسپ های مسابقه کننده پهلوی هم قرار گرفتند متاسفانه میدان راست نبود پیچش های وجود داشت که مانع دیدن کُل میدان میگردید نزدیک ما کوه بود قدر که بلند رفتیم ابتدائی میدان معلوم میگردید ولی مار پیچ های میدان گاه اسپ ها را از دید غائب میکرد ، باید گفته شود اسپ کهر علاوه بر اینکه سابقه دار و کار کشته وحریف شناس بود بدو خصلت دیگر نیز عادت داشت به نوشیدن خون گوسفند و نیرو گرفتن به آواز تفنگ که در جریان به آنها آشنا می شوید .
میر میدان که تنظیم کننده مسابقه بود سواره اسپ پیش روی صف مسابقه کننده گان می رفت و می آمد تا اینکه به گوشه استاد و اشاره بحرکت کرد نخست آنقدر گرد و خاک به فضا بلند شد که اسپ ها دیده نمی شد آهسته آهسته گرد و خاک کم شد اکثریت میدان را میدیدیم اسپ ها از مار پیچ ها گذشتند رو بروی ما قرار گرفتند اسپ ها قابل شناخت بود هر کدام در یک موقعیت خاص قرار داشتند دیدیم که کهر جلو دار نیست از چند اسپ عقب مانده ولی خوب دیده می شد به قطع فاصله اسپ ها را یکی بعد دیگر پشت سر می گذاشت فاصله کم مانده بود هنوز اسپ کهر در عقب اسپ سرخان بود در این اثنا شاخ دار توسط تفنگ همیشه همرایش فیر هوائی نمود کهر با شنودن فیر اول با اسپ جلو جوره شد در فیر دوم به جلو قرار گرفت به فیر سوم کهر گویا نیرو و جان تازه گرفته باشد آن قدر به سرعتش افزود که تصور نمی شد. زمانیکه فیر های پی در پی را شنید فهمید که جائزه و مکافت در انتظار اوست لذا بسرعت خود می افزود و مطمئن شده بود که کام وگلوی خشکیده اش را به مکیدن خون گوسفند تازه و شاداب میگرداند طوری به جلو می آمد که همه تماشا گران در تعجب مانده بودند و کهر را تحسین میکردند به اندک زمان اسپ کهر بسیار جلو رفت اسپ سرخان که رقیب اصلی آن بود عقب افتاد ، کهر که در پیش روی خود اسپ دیگری را نمی دید به جدو جهد بیشتر در طی نمودن میدان مسابقه تلاش میکرد میدان به پایان رسید کهر با تفاوت بسیار برنده مسابقه گردید.
گوسفندی را که قبلاً به عنوان جائزه آورده بودند محمد حسین خان شاخ دار عاجل آنرا ذبح کرد گلون آنرا کهر بدهان گرفت و تمام خون آنرا نوش جان کرد و بخود می بالید که خون گوسفند جائزه اش را بکام مراد به عنوان پاداش ریخت سرش را این سو و آن سو میچرخانید و اظهار مسرت می کرد مغرورانه بیک دست خود زمین را می کند و خاک آنرا عقب می زد اشاره بود که اسپ ها را به مبارزه می طلبد و از گوشه چشم های بخون آمیخته اش چون دو مروارید غلطان بطرف شاخ دار میدید و به او موفقیتش را تبریک می گفت .
زمان نشان زنی فرا رسید تفنگ شاخ دار که از پاکی چون آینه می درخشید و میل شفافش چشم ناظرین را خیره میکرد وارد عرصه میدان شد معمولاً نوبت اول از آن مهمانان راه دور بود شاخ دار بستره را به عنوان اتکاء به زمین گذاشت و خودش عقب آن قرار گرفت در هر حرکت بسم الله می گفت هدف که عبارت بود از سنگ هموار بطول ده سانتی و عرض شش الی هشت سانتی متر آن را به فاصله نسبتاً دور قرار دادند شاخ دار آماده گی میگرفت گاهی آستین ها را بر می زد ، گاهی دسته عمامه (مندیل – لنگی) را بدور کلاهش می پیچید که بیک دسته گل سفید تبدیل می شد قرار بر این بود که هر نشان زن سه فیر طرف هدف نماید اگر به هدف اصابت میکرد برنده می بود و الا نفری دیگر اخذ مکان می نمود ، این سلسله دوام پیدا میکرد تا یک نفر موفق می شد شاخ دار تفنگش را بالای بستره گذاشت فیر نمود مگر به هدف اصابت نکرد در فیر دوم هدف را به زمین انداخت بپا استاده شد با افتخار به بلی ، بلی گفتن پرداخت شاخ دار هر دو جائزه را از آن خود کرد که چند راس گوسفند بود ، تفنگ های خوب و اصیل در محل کمتر پیدا می شد و محدود کسانی بودند که تفنگ اصیل داشتند .

bottom of page