
• نحوه تدریس و تعلیم:
قبل از وجود آمدن سیستم تعلیم و تربیه از طریق دولت اطفال به شکل سنتی اعم از پسر و دختر در مساجد محل نزد امام میرفتند مانند که تا حال می روند و از الف و با شروع بخواندن می نمودند امام مطابق دستورالعمل بنام قاعده بغدادی که سه پاره می گفتند دروس یومیه را پیش می بردند علاوه بر دروس امام یا آخند در ختم درس تعلیمات دیگری زیر نام سوال و جواب هم داشت در نخست خودش هم سوال میکرد و هم جواب می گفت تا شاگردان خوب آماده شوند و همه مکلف بودند تا جواب ها را حفظ نمایند بمجردیکه سوال می شد باید جواب می گفتند حتی بعضی از خانواده ها نیز از اطفال شان سوالها را مطرح میکردند تا اطفال آماده تر گردند به قول آنوقت خوب پخته کنند وقتیکه از آنها پرسیده می شد جواب درست میدادند در غیر آن مورد بازپرس و سرزنش قرار میگرفتند سوال و جوابها این طور آغاز می شد:
سوال: بنده ای کیستی؟ جواب : بنده خداوند(جل جلاله)
سوال: امت کیستی؟ جواب : امت محمد مصطفی(ص)
سوال: دوستدار کیستی؟ جواب : دوست دار چهاریار با صفای مصطفی(ص)
سوال: مذهب از کی داری؟ جواب : مذهب از امام اعظم ابوحنیفه(رح)
سوال: ملت از کی داری؟ جواب : ملت از ابراهیم خلیل الله(ص)
و در ضمن پنج بنایی مسلمانی همانا کلمه توحید ، نماز ، روزه ، حج و زکواة را به آنها می گفتند و مکلف بودند کلمه توحید ، کلمه شهادت ، شش کلمه دین هر دو آمنت بالله را حفظ نمایند و آنگاه که از آنها پرسیده می شد باید جواب درست ارایه میکردند همه روزه سوال و جواب بود و عبارات دیگر وارد سوال وجواب می شد طور مثال امام از شاگرد پرسان می نمود بنده کیستی شاگرد می گفت بنده خدا امام پرسان می کرد کدام خدا شاگرد می گفت خدای واحد خود پیدا ، امام می پرسید من در بنده بودنت شک دارم شاگرد می گفت من گواه دارم گواه تو چیست گواه من زبان من است زبان تو چه گواهی میدهد زبان من گواهی میدهد که لااله الاالله .
روز پنجشنبه هفته ، روز امتحان بود عوض پرسشها آنچه را شاگردان آموخته بودند باید امتحان میدادند اگر موفق می شدند خوب والا مجازات می شدند دختران در مجموع و پسران خورد سال که مستحق جزائی ناکامی می شدند امام چند شلاق ویا چند خمچه یعنی چوب باریک و تر که از درخت جدا می کردند به کف دست های شان می زد اما پسران کلان تر را که ناکام می ماندند ویا شوخی میکردند که از آنها شکایت می شد امام آنها را به فلک می کشید و لت وکوب می نمود فلک عبارت بود چوبی که یک متر طول داشت بهر دو سری آن رشمه بسته می شد شاگرد را به پشت می خوابندند هر دو پایش را بین تار وچوب قرار داده سپس چوب را میچرخاندند که حلقه تنگ می شد و پاها بهم نزدیک میشد یک سر چوب را یک شاگرد و سر دیگر آنرا شاگرد دیگر محکم میگرفت آنگاه امام توسط چوبک ها ویا توسط شلاق مخصوص به کف پای شاگرد تا که دلش می خواست می کوبید دختران بعد از سن دوازده سالگی بخواست اولیای شان دیگر به مسجد نمی رفتند به آنچه آموخته بودند قناعت می کردند پسران هم طور محدود درس را به پیش می بردند اغلباً کتابهای فارسی را چون پنج گنج ، یوسف و زلیخا ، حافظ ، بیدل ودیگر کتابهای نظمی ونثری را میخواندند و گذر میکردند به خواندن کتاب های عربی مانند شروط الصلواة ، قُدری ، کنزالدقایق ، مختصر ، هدایه و غیره که اولین کتابهای فقه است و مسایل شرعی به آنها ثبت است از این مرحله به بالا از هزار شاگرد یکی به تحصیل بیشتر دوام میداد از جمله من کسی بودم که به تحصیل دوام دادم استاد اولی ام که الف و با را برایم آموخت مرحوم ملا خدا داد از قریه سردره ، استاد دومم مرحوم ملا عبدالغفور از قریه سنگ کر ، استاد سومم مرحوم ملا سید عبدالباقی از اقوام خودم ، استاد چهارمم مرحوم سید غیاث الدین ویران کاکایم ، استاد پنجمم مرحوم الحاج سید فقیر شاه ، استاد ششمم مرحوم سید محمد مظهر ، استاد هفتمم مرحوم مولوی صاحب محمد مشهور به آخند صاحب کلان از قریه شورآب همه از ولسوالی تولک بودند، استاد آخرین و هشتمین من مولوی نور احمد فایض از ولسوالی گذره ولایت هرات که تا هنوز در قید حیات اند میباشد و گاه گاه بملاقات شان مشرف می شوم زیرا فعلاً در ناحیه ششم هرات سکونت دارم هفت استاد دیگرم همه برحمت حق پیوسته اند مستلزم آن است و وجیبه ام میباشد تا بگویم : (الهم اغفرلی ولوالدی و استاتیذی ولجمع المونین والمومنات والمسلمین والمسلمات بحرمت حضرت محمد علیه وآله افضل الصلواة.)
در آنوقت محل درس و تدریس مدارس دینی بسیار کم بود حتی از چهار پنج حوزه تجاوز نمی کرد از خوش بختی من مرحوم الحاج آقا صاحب سید فقیر شاه از اقوام نزدیکم کتاب های متداوله را در مدرسه شورآب نزد آخند صاحب کلان در سطح عالی تحصیل کرده بودند در قریه خویش به کمک اقوام خود مدرسه دینی را ایجاد نمودند و هشت تن طالب العلم درین مدرسه بودند من نیز شامل این مدرسه نو تاسیس گردیدم درین وقت کتاب هدایه را میخواندم میخواهم یک خاطره فراموش ناشدنی ام را یاد آور شوم قبل ازینکه بمدرسه بروم کتابهای عربی را تا شرح الیاس نزد کاکایم میخواندم نه منظم و مسلسل زیرا بازی گوش بودم از طرف دیگر پدرم مصروف کار های اجتماعی بود آنچنانکه لازم می بود بمن رسیده نمی توانست نصایح کاکای مرحومم را نیز کمتر می شنودم چهار پنج روز یکمرتبه درس میگرفتم کاکایم ازین وضعم بسیار متاثر بود هر قدر بیشتر من را نصیحت میکرد من کمتر می شنودم آن مقاله در باره من صدق میکرد که گفته اند صدای بانک اذان را بگوش کر چه میخوانی ولی کاکای مهربانم که احساس مسئولیت میکرد دست از نصیحت نمی کشید و همیشه تحت تعقیب آن قرار داشتم هیچ وقت متوجه این گفته نبود:
گر مستمع قبول نصیحت نمی کند
گفتی به اسپ سعادت سوار شو وگفت نه
بیهوده خار بر دل زارش چه می نهی
بگذار تا پیاده بماند ز ابلهی
یکی از روز ها به مهمانخانه آمد چند نفر مهمان و خدمتگار به اتاق بودند زمستان بود در بین دیکدان وسط اتاق چوبهای آول می سوخت برایم گفت هر قدر ترا نصیحت کردم گوش نکردی گمانم گپ هایم را فراموش میکنی تصمیم گرفتم کاری بکنم که هرگز تا دمی حیات فراموشت نشود چوبهای نیم سوخته را از دیکدان گرفت من را خوب لت و کوب کرد و رفت طبعیتاً آن زمان برایم خوش آیند نبود ولی بعداً اثرات مثبت بجا گذاشت بخاطریکه از محیط خانه دور باشم و رفیق های هم بازی ام را ترک نمایم رفتم شامل مدرسه شدم واقعاً آن ضرباتی که بلاستثناء بر سر و رویم حواله می شد وچوب های نیم سوخته من را آتش باران میکرد تا همین لحظه که مصروف نوشتنم فراموش نکردم همیشه و حال میگویم ای کاش من را زیادتر لت و کوب میکردند برایم ثابت شد که جور استاد به از مهر پدر است و ای کاش من را یکی دو سال قبل تادیب میکردند تا من زودتر بخود می آمدم و شامل مدرسه می شدم بهر حال مدرسه رفتم با عشق و علاقه مفرط درس میخواندم.
طرز معیشت و گذاره شباروزی مان ازینقرار بود : بعد از اداء نماز عصر دو تن از طالبان پتو های خود را گرفته بطور مخصوص آنها را گره میزدیم که شکل بوجی را بخود میگرفت بدروازه خانه ها می رفتیم و صدا میکردیم فقر طالب را بیاروید بعضی خانه ها یکنان بعضی نصف وبعضی ربع نان میداد موادیکه به آنها نان را تر میکردیم (قتق) گاه ماست ، گاهی شیر ، گاهی قروت ، گاهی اشکنه (پیاوه) و ازین قبیل چیز ها می بود اهالی بر حسب فیصله قبلی که کرده بودند هرگاه کدام خانه گوسفندی را ذبح میکرد یکدست آن را و اگر گاوی را ذبح میکرد کله اش را بمدرسه می دادند وفور نعمت گوشت وقتی بود که عید قربان فرا میرسید و مردم گاو گوسفند قربانی می نمودند مدرسه از خانه ام فاصله زیاد نداشت لذا شب های جمعه را بخانه می رفتم لباس هایم را تبدیل کرده بعد از اداء نماز جمعه دو باره بمدرسه می آمدم کتاب های تدریسی را از کتاب هدایه الی شرح جامی مشهور بشرح ملا در نزد این استاد بزرگوارم خواندم بعداً خواستم از محیط خانه هم دور تر شوم بقریه پابید سفلی علاقه داری فرسی رفتم مدرس و امام آن قریه نیز از اقوام من بود بنام مرحوم سید محمد مظهر که بسیار عالم مدقق پر معلومات و در علم نحو بی مانند بود شیوه تدریس مخصوص به فرد داشت بلیغ البیان ، فصیح السان بود با ارایه استدلال قوی درس می گفت کتاب های اخیر دوره تحصیلش را نزد الحاج مولوی فقیر محمد سفیدان مسکونه ولسوالی فرسی خوانده بود چون نو سفر بودم هنوز دستم به آب گرم وسرد نخورده بود به رنج های پر مشقت مسافرت آشنا نبودم قدری تشویش داشتم که چگونه لباس هایم را خواهم شست خوشبختانه از قبل با یکی از اهالی این قریه آشنائی پیدا کرده بودم بنام محترم الحاج غلام مظهر فرزند شاعر معروف و یکتای فرسی سالک طریقه علیه نقشبندیه خلیفه منصوبه حضرات پرچمن خلیفه عبدالغفور عبدی که دفتر شعری آنرا دست نویس کرده ام این دوست قدیمی ام متقبل گردید که لباس هایم را در خانه اش بشوید و برمن منت گذاشت ازین ناحیه خاطر جمع شدم بدرس خویش دوام دادم کتاب های توضیح ، تفاسیر ، بعضی از احادیث و چند کتاب دیگر را نزد این استاد بزرگوارم خواندم .
نظر به اینکه تیمناً ، تفاولاً ، و تعاملاً طلابی که در پایان تحصیل نزدیک می شدند سعی میکردند که آخرین کتاب های شانرا نزد مرحوم مولانا محمد شوراب مشهور به آخند صاحب کلان بخوانند بناءً من از فرسی آمدم نزد این عالم متبحر ، توانمند و علامه که تمام عمر خود را بدرس گفتن سپری کرده بود جاگزین شدم این عالم والا مقام و کثیر الفیض مروج احکام دین مبین اسلام بعد از پدر کلان مرحومم حضرت قاضی سید شمس الدین (حیران) اولین عالم بود که علوم اسلامی و تمام علوم متداوله را بحد اعلی آن در ولسوالی های تولک و فرسی تکثیر و ترویج نمود و به اندازه لازم رشد و انکشاف بخشید ده ها عالم تحصیل کرده وبرجسته را بجامعه تقدیم نمود در حقیقت منبع و سر چشمه علم بود تا جائیکه به حافظه ام مانده مشهور ترین و معروف ترین شان این ذوات اند:
1- مرحوم حاجی ملا فقیر محمد درزائی از قریه سفیدان ولسوالی فرسی از فاز اول.
2- مرحوم شهید ملا دل آسا از قریه تنگی نبات ولسوالی تولک از فاز اول.
3- مرحوم ملا عبدالسلام از قریه اسکوان ولسوالی تولک از فاز اول.
4- مرحوم ملا شاه محمد از قریه بلوچهای تکاب اشنان ولسوالی تولک از فاز اول.
5- محترم حاجی ملا نور محمد از مرکز ولسوالی تولک از فاز اول.
6- مرحوم الحاج آقا صاحب سید فقیر شاه قریه خواجه ها ولسوالی تولک از فاز اول.
7- محترم ملا جمعه گل از قریه سیاه سنگگ ولسوالی تولک از فاز اول.
8- محترم الحاج ملا دین محمد از مرکز ولسوالی تولک از فاز دوم.
9- مرحوم حاجی ملا محمود از قریه دهن کبوتر خان ولسوالی تولک از فاز دوم.
10- مرحوم ملا محمد عثمان از قریه دهن کبوتر خان ولسوالی تولک از فاز دوم.
11- مرحوم ملا محمد اکبر از قریه سنگ مشینه ولسوالی تولک از فاز دوم.
12- مرحوم شهید ملا سراج الدین از قریه ماه گل ولسوالی تولک از فاز دوم.
13- مرحوم شهید ملا محمد عمر زوری از قریه بقرستان جواجه ولسوالی تولک از فاز دوم.
14- محترم الحاج ملا عبدالله از قریه تنگی نبات ولسوالی تولک از فاز دوم.
اسماء علمایی محترمیکه از قید قلم مانده باشد نسبت تسلط فراموشی انشاءالله معذورم میدانند .
از مدرسه شورآب این منبع فیض وبرکت و استاد بزرگوارم خاطره های فراموش ناشدنی و قابل ذکر دارم که شمه از آنها ازین قرار است:
خلاف تمام مدرسه ها دو چیز در آن مدرسه جداً تعقیب می شد و جزء پروگرام بود اول اینکه تمام طلبه بلا استثنا مکلف بودند تا تعلیم خط نمایند و ساعت آن معین بود ، روزی برایم گفتند من و کاکایت سید غیاث الدین ویران در وقت تحصیل مسابقه خوش نویسی داشتیم او بسیار خوش خط و خوش نویس گردید من به آن درجه نرسیدم او سبقت گرفت بعد از فراغت و تعین سر نوشتم گاه گاه باهم مکاتبه و مراسله داشتیم منکه به او خط میفرستادم خط را به قلم پنسل می نوشتم به مفهوم اینکه من هم خوش نویسم ولی وقت ندارم که به قلم نی بنویسم در حقیقت یک نوع کتمان بود که من میکردم. دوم اینکه هر طالب موظف بود که بالنوبه هر شب کتاب های تاریخ لسان عربی را در یک وقت معین بمحضر بخواند بخصوص کتابهایکه در مورد فتوحات و غزوات تحریر شده بود مانند تاریخ واقدی و غیره ، خوب بیاد دارم وقتیکه نوبت به من رسید وظیفه را انجام دادم شب دوم نیز من را مامور خواندن کردند شب سوم نیز خلاف تعامل وظیفه قرائت را انجام دادم مگر طالب ها انتقاد نمودند که این چرا سه شب پی در پی خواند استاد فرمود شما اغلباً عبارت کتاب را غلط میخوانید تا که من عبارت را جهت فهم معنی درست میکنم شما بجای دیگری موضوع میرسید نادم عبارت را بسیار صحیح میخواند عاجل به اصل مطلب می رسم آری! من کتاب های نحو را نزد استاد مرحومم سید محمد مظهر که کتابهای ترکیب ، کافیه و سنبت را در حفظ داشتند خوانده بودم در عبارت خوانی مطابق اصول نحوی بسیار مستعد بودم.
در این مدرسه هشت و گاهی ده تن طالب زندگی میکردیم تمام طالبان را مولوی صاحب حاجی دین محمد که فعلاً در هرات مدرس اند درس میداد استاد معظم ما به کبر سن رسیده بودند وگاه گاه بمریضی معروض می شدند و تنها من را از جمله طلاب درس میدادند و بس چند روز پی هم مریض شدند و بمن درس گفته نتوانستند من منتظر صحت یابی شان بودم زمانیکه صحت شدند گفتند من برای یک هفته در فلان جا به تفریح می روم چون کمی بی حوصله شده بودم گفتم استاد من از کدام استاد درس بگیرم فرمودند از هیچ کس انتظار بکش تا من بیایم گفتم به چشم استاد عازم سفر شدند مرحوم ملا محمد عمر شهید ، حاجی ملا محمود و حاجی ملا عبدالله هم سبق بودند کتاب شرح ملا و اصول شاشی را یکجا میخواندند من هم سر درس نشستم از اصول شاشی حین درس از استاد چند سوال نمودم درس تمام شد ملا محمد عمر آمد و گفت تا سبق اصول شاشی آنرا تکراراً بخوانم این کار را کردم فردا سری درس حاضر نشد همسبقی اش را با رفیقانش ترک کرد اتاق آمد و گفت اصول شاشی را بمن درس بده قبول نکردم گفتم من اهل درس دادن نیستم زیاد اصرار نمود نا چار قبول نمودم کتاب مذکور که طی چند ماه خوانده می شد در ظرف یک هفته برایش درس دادم دو موجب داشت اول اینکه من وقت کافی داشتم از صبح تا شام زمینه درس مساعد بود دوم اینکه ملا محمد عمر واقعاً خصلت علامه گی داشت انسانی معمول طالب عادی نبود فهم تند و استعداد قوی داشت در وقت درس مزاحمت نداشت در یک گفتن درک مطلب میکرد و منجر به بحث و مشاجره نمی شد استعدادش بحد بود که در مدت چهار سال تمام علوم متداوله را تحصیل نمود که دیگران به مدت هشت الی ده سال تحصیل می نمودند.
استادم بعد از یک هفته آمدند در ضمن چای خوردن فرمودند من از کتاب کیمیای سعادت تالیف امام محمد غزالی که فارسی است دو مصرع را یاد کرده ام قلم و کاغذ بگیرید آن را یاد داشت نمائید به بینم کدام شما زود تر به مطلب می رسید هفت هشت تن که بودیم استاد گفتند و ما یاد داشت کردیم به مجردیکه خواندن استاد ختم شد ملا محمد عمر گفت من فهمیدم استاد فرمودند باشد تا دیگران نیز فهم خود را بنویسند همه از اتاق بیرون شدیم تا کسی از کسی نقل نگیرد حینیکه ما از اتاق خارج بودیم ملا محمد عمر درک خود را از مطلب گفته بود استاد آن را تائید کرده بود از مایان نفر اول مولوی ملا دین محمد بود و نفر دوم من بودم که فهم ما از طرف استاد مورد تائید قرار گرفت طالبان متفرق شدند من ماندم و ملا محمد عمر استاد پرسان کردند ملا محمد عمر کدام کتاب را میخوانی گفت اصول شاشی را خلاص کردم استاد با تعجب پرسیدند ملا دین محمد اینقدر وقت نداشت و ندارد چگونه خواندی گفت نزد نادم خواندم فرمودند اشتباه کردی خودش چه میداند که شما را درس داده ملا محمد عمر گفت نادم استاد من است و من شاگرد آن من را امتحان کنید اگر من کامیاب شدم نادم بطریق اولی کامیاب است واگر نشدم از خودش سوال کنید استاد چند مطلب مغلق و پیچیده را که در ذهن داشت پرسان کرد ملا محمد عمر جواب گفت و استاد تائید کرد بعداً ملا محمد عمر گفت استاد شما از من سوال کردید طور ذهنی نه بملاحظه کتاب حال ما از شما بملاحظه کتاب سوال می کنیم جواب بدهید استاد گفتند کتاب را بیاورید و سوال کنید در جریان درس با مطلبی بر خوردیم که ما آنرا حل کرده نتوانستیم کتاب را ملا محمد عمر آورد و همین موضوع را سوال کرد و استاد عاینک های شان را پوشیده چند دقیقه عبارت را مطالعه کرد سپس چاقوی (انگریزی) و قلم خود را از جیب شان در آوردند نخست عبارت کتاب را به چاقوی خود تراشیدند و به قلم خود در جای آن عبارت عبارت دیگر نوشتند ملا محمد عمر گفت هرگاه هرکس عبارتی را نه فهمد آنرا بتراشد و از خود چیزی را بنویسد آن کار آسان است ولی من قناعت ندارم ، استاد برایم فرمود نادم وقتیکه به خانه رفتی از بین کتاب های حیران که نزد کاکایت ویران میباشد کتاب اصول شاشی را بیاور که چاپ سابقه است این کتاب چاپ جدید است غلطی زیاد دارد گفتم به چشم ، مدت بعد خانه آمدم کتاب را دیدم که عبارت درست نوشته استاد است کتاب را بمدرسه آوردم استاد آنرا مطالعه کرد ملا محمد عمر را خواست و عبارت را به او نشان داد ملا محمد عمر قناعت نمود من بدو موضوع که مشاهده کردم استاد را در مقام ولایت یافتم با عقیده کامل بدون شک و تردید اول همین عبارت تراشی اضافه از چند جمله و صحت نویسی آن بر واقعیت گذشته ازین اکثر مسایل برای استاد حل شده بود بخصوص مباحث بسیار بغرنج و پیچیده که اکثر علماء به فهم آنها بحد کافی مشکل داشتند دوم من در آن وقت کتاب توضیح را میخواندم مانند سایر طلاب درس فردا را در حدود سی ورق مطالعه میکردم در جریان مطالعه مسایل و عبارات را که نمی فهمیدم آنها را توسط کاغذ پاره های کوچک نشانی می نمودم تا حین درس از استاد پرسان کنم استاد بدون ترجمه فقط عبارت را میخواند یک کتاب نزد استاد بود یک کتاب نزد من همینکه استاد به جای که من نشانی کرده بودم می رسید قبل ازینکه من سوال نمایم استاد توقف می نمود عبارت را ترجمه می کرد روزانه حد اقل در ده مورد این رویه تکرار می شد و این موضوع را به کرات و مرات مشاهده و تجربه نمودم که از نظر من دال بر ولایت شان بوده که بسیار جالب و دلچسپ است .
بر حسب توصیه استاد زمانیکه از اصل درس فراغت پیدا میکردم کتاب های رد المحتار ، فتح القدیر ، دُرالمختار ، قاضی خان و کتب دیگر فقه را مطالعه میکردم و در آنجائیکه در مشکل مواجه می شدم از نزد استاد حل مطلب می نمودم . استاد علاوه بر اینکه عالم متبحر ، توانا ، خردمند بود در مسایل سیاسی و اجتماعی نیز درایت و کیاست کامل داشت در مسایل بسیار سخت و پیچیده تمام روسائی تولک زیر نظر ومشوره شان حرکت میکردند منحیث نمونه مثال : در زمان صدارت محمد داود سرو صدا بپا شد که آزادی زنها اعلان گردیده زنها مکلف اند در محافل مردها و محافل دولتی روی برهنه اشتراک نمایند در ولایت قندهار در ضد این امر مظاهره شده وچهار نفر از اهالی کشته شده اند در مدرسه شوراب بودم که عده از قریه داران و موی سفیدان آمدند و حضرت آخند صاحب را در جریان گذاشتند و طالب مشوره شدند که اگر چنین حالت در ولسوالی ما پیش آمد چه باید کرد میگویند والی بخاطر پیاده کردن این امر بتولک می آید حضرت آخند صاحب فرمودند پیش از وقوع واقعه هیچ کار را نباید انجام داد انتظار می کشیم تا والی بیاید من را اطلاع بدهید من هم می آیم به مجلس والی اشتراک می نمائیم هر آنچه والی گفت به آرامی گوش می گیریم اگر به احضار زنها ما را مامور ساخت میگویم به چشم همه حال میرویم و زنها را حاضر میکنیم هرکس برود بخانه خود آرام بنشیند اگر از طرف حکومت عساکر آمد وبخانه ها داخل شد توسط بیل وکلند ، تبر وتیشه از خود دفاع میکنیم و بعداً تمام روسا قوم ارباب و موسفید جمع گردیده تصمیم مشترک اتخاذ می نماییم اهل مجلس همه قناعت کرده رخصت شدند تا اینکه روزی قاصد آمد و گفت والی فردا می آید شما هم تشریف آورید فردا صبح وقت طرف مرکز تولک رفتیم قبل ازینکه والی برسد مردم زیاد جمع شده بودند فیصله قبلی به گوش همه مردم رسیده بود و به حالت انتظار والی قرار داشتند تا اینکه محمد حنیف خان والی آمد یکنفر به اسم مولوی محمد (هجده پن) از علاقه داری ساغر یکی از اعضاء محکمه تمیز نیز با او همراه بود بعد از مقاله تشریفات که توسط یکی از اهالی خوانده شد سپس آن (هجده پن)به سخن رانی آغاز کرد به ارتباط زنها چند آیت و حدیث را قرائت کرد و یک سلسله حقوق زنها را تشریح نمود به تعقیب آن والی گفتنی های خود را پیش کش کرد و گفت اعلان آزادی زنها از طرف سردار محمد داود خان به این معنی نیست که زنها جبراً روی لوچ شوند ویا به محافل آورده شوند به معنی این است اگر زنها روی لوچ میکردند یا تحصیل می کنند ویا به ادارات کار می کنند کسی حق ندارد آنها را مانع شود پس از ختم بیانیه اش با مردم خدا حافظی کرد و آنها را رخصت کرد از اثر تدبیر و تصمیم مدبرانه استاد بزرگوار کدام واقعه رخ نداد همه مردم به مشوره سالم شان احسنت گفتند استاد بخانه رفتند و من ماندم .
قابل ذکر است طالبان زیادی علاقه داشتند تا درین مدرسه پُرفیض وبا برکت جاگزین شوند و بهر مشکل که شده درس بخوانند درین مدرسه هم طبق معمول نان خشک را از قریه جمع آوری می نمودیم ولی نان قریه کفایت نمی کرد ناگزیر روز های پنجشنبه به قریه دهن کبوتر خان که تخمیناً ده کیلومتر از ما دور بود می رفتیم از آنجا نان جمع می کردیم اکثر نانها نان جو بود نان ها را بمدرسه آورده با جمع نانهای محل خود تا یک هفته چاره سازی می کردیم این عملیه اکثر هفته ها تکرار می شد قبل از ختم آخرین کتابهای تحصیلی ام از اثر رویداد یک حادثه ناگوار مدرسه را ترک نمودم چون متاهل شده بودم من باید در جستجوی کاری می شدم پدرم تقررم را بحیث مامور به والی محمد حنیف خان پیشنهاد کرد آن هم پذیرفت در حمل سال (1341) به سن هجده سالگی در ولسوالی شهرک بحیث محرر محکمه برتبه (سیزدهم) مقرر گردیدم در سال (1343) جلبم به عسکری بروز کرد از ماموریت منفصل گردیده علم و خبر گرفتم ولی به عسکری اعزام نشدم بدوره معطلی قرار گرفتم در این وقت خانمم نیز فوت شده بود پسر صغیر بجا مانده آن سید محمد توفیق من را آزار میداد تحمل بی مادری آن را نداشتم بناءً تا رسیدن میعاد جلب دوم عسکری به هرات آمدم مدتی را نزد مولوی نور احمد فایض در قریه کورت خواجه ها ولسوالی گذره درس خواندم شب را همراه سید عبدالعزیز خالو شاعر فرهیخته تولک که در یک قریه امام مسجد بود سپری میکردم در نتیجه از ابتداء تا انتها علوم فقه ، صرف ، نحو ، تفسیر ، حدیث ، معانی ، اصول ، حکمت ، میراث و منطق پایان تحصیلم بود مصروف تدریس بودم از خانه برایم اطلاع رسید که عسکر های معطلی را اعزام خدمت می کنند بخانه رفتم بعد از مدت کوتاه از طریق کمیساری ولایت غور تعین بستم به ولایت هرات شد به هرات آمدم در مرکز آمریت لین غربی تعین بست شدم مدت یکسال و ششماه را همراه غلام فاروق خان غوری از ولسوالی تیوره ، مرحوم سید یحی یکی از اقوام من و مرحوم میرزا محمد رحیم خان از دهن گزک قریه تگاب اشنان در مرکز ریاست حفظ و مراقبت لین غربی در هوتل غیزان و هشت ماه را در گرشک هلمند منطقه دوم لین غربی سپری نمودم یعنی دو ماه اضافه خدمت شدم وسپس ترخیص گرفتم بخانه آمدم در دوره سیزدهم ولسی جرگه به اکثریت آراء از طرف مردمم بحیث وکیل انتخاب شدم بعد از کودتای محمد داود کدام وظیفه رسمی نداشتم در سال 1358 دوباره شامل وظیفه دولتی شدم طور فشرده باید بگویم مدتی را مدیر عمومی ، چهار سال رئیس سارنوالی استیناف ولایت غور ، دو سال را رئیس اسناد و ارتباط وزارت ارشاد,حج واوقاف در اواخر از اثر جنگ های مجاهدین در کابل بحیث مدیر عمومی ریاست ارشاد، حج واوقاف هرات آمدم بعد از تکمیل سن قانونی در همین پُست بما فوق رتبه تقاعد نمودم.
این مبحث در مورد نحوه تعلیم و تربیه بود در مساجد و اما تعلیم از طریق معارف دولتی آن وقت و رشد که تا کنون بعمل آمده ایجاب یک نظر اندازی را می نماید :
زمانیکه معارف در ولایت غور پا به عرصه وجود گذاشته بود در ولسوالی تولک در قریه تگاب اشنان یک مکتب ابتدائی تاسیس گردیده بود یکدوره فارغین را بجامعه تقدیم کرده بود و روی هر علل که بود لغو گردید . من در سال (1333) مکتب سه صنفی دهاتی مرکز ولسوالی را خواندم مکتب عالیتری وجود نداشت تا تعقیب می نمودم ولی بمرور زمان معارف در ولایت غور رشد طبیعی داشت به اطراف و اکناف و خود ولسوالی لیسه ها ، متوسطه ها و ابتدائیه ها و مدارس دینی تاسیس گردید اعتبار از سال (1391) هجری شمسی قرار ذیل است:
1- لیسه ذکور تعداد (8) هشت باب.
2- لیسه اناث تعداد (1)یک باب.
1- متوسطه ذکور تعداد (7) هفت باب.
2- متوسط مختلط تعداد (1)یک باب.
3- ابتدائیه ذکور تعداد (19) نوزده باب.
4- ابتدائیه اناث تعداد (13) سیزده باب.
5- ابتدائیه مختلط تعداد (4) چهار باب.
6- مدرسه دینی ذکور تعداد(1) یک باب.
جمله مراکز تعلیمی در تولک (54) باب.
تعداد مجموع شاگردان ذکور و اناث :
الف: تعداد ذکور (7570) هفت هزار و پنجصدو هفتاد تن.
ب : تعداد اناث (3230)سه هزار و دو صدو سی تن.
جمله شاگردان ذکور و اناث تعداد(10800) ده هزارو هشتصد تن.
این است رشد معارف در ولسوالی تولک به تناسب سال (1333) که در کُل ولسوالی یک مکتب بود قابل ذکر است عده از اقوام ساداتم بر اساس مقدرات ، ضرورت های زندگی عوامل مشهود و غیر مشهود وطن مالوف و مقطع الرس خویش ولسوالی تولک را ترک داده به ولایت هرات آمدند در حدود (150) خانواده در شهر هرات ولسوالی گذره زندگی می نمایند فرزندان شان در سه حالت قرار دارند : اول آنانیکه فارغان دانشگاه در سویه لیسانس و بالاتر از آن میباشند ؛ دوم : آنانیکه فعلاً شامل دانشگاه اند ؛ سوم، کسانیکه فارغ صنف دوازده میباشند.




.png)