top of page

• پول مروج و نوع معامله :
در زمان سلطنت امیر عبدالرحمن خان پول رایج سکوک طلا و نقره بود که مورد استفاده قرار میگرفت ما قبل آنرا نمی دانم این سکوک نادر و کم یاب بود بخصوص سکه های طلا سکه های نقره پیدا می شد در ولایت غور پیدایش هر دو نوع سکه ها کم یافت بود لذا در معاملات تبادله جنس به جنس صورت میگرفت هرکس مواد لازمه زندگی را از این نوع معامله بدست می آورد ، در زمان امیر غازی امان الله خان پول کاغذی برای نخستین بار در تاریخ افغانستان چاپ گردید و در زمان محمد ظاهر شاه پول رائج هم نوت کاغذی بود وهم از نوع فلزی در این زمان سکه طلا و نقره ضرب نمی شد آنچه بود به حیث پول پشتی وانه در بانک کابل ذخیره بود پولهای فلزی بنام یک پولی ، پنج پولی ، بیست وپنج پولی یاد می شد دوبیست وپنج پولی معادل بود به یک قران و دو قران معادل بود به یک افغانی اخذ مالیه از زمین و محصول مواشی از نوع همین پولها صورت میگرفت و برای مامورین دولت معاش پرداخته می شد در این مرحله بیشترین معامله در شهر ها و مراکز ولسوالی ها در بدل پول نقد انجام می شد در دهات و اطراف معامله هنوز تبادله جنس در جنس بود طرز اخذ مالیه از زمین های آبی وللمی به اساس مقدار و از مواشی بر مبنائی تعداد با تفکیک نوعیت دولت مالیه میگرفت مالیه مواشی از این قرار بود:
فی گوسفند و بز دو روپیه ، فی عوامل گاو پنج افغانی فی نفر شتر و فی راس اسپ هرکدام ده افغانی دارای هر قریه از زمین و مواشی بدفاتر مخصوص مالیه دهی دولت به عنوان سرجمع ثبت بود قریه داران مکلف بودند تا مطابق اصل سرجمع مالیه را از هر دو نوع جمع آوری نموده تحویل خزانه دولت نمایند دولت نقص وکسر مالیه را نمی پذیرفت و زمین را تابع محصول نمیدانست از زمین لامزروع و از مواشی تلف شده مالیه میگرفت یعنی سر جمع را تحصیل می نمود ، کارمندان دولت بموجب لزوم دید آمرین گذرگاهای مالداران کوچی را با عساکر دولت می گرفتند و به اساس شمارش دقیق از آنها مالیه اخذ میکردند از این پولها اگر ده فیصد بدولت تکیه می نمود متباقی بین کارمندان بلند رتبه ولسوالی تقسیم وترکه می شد و گاهی این کار به تکه داری داده می شد به این معنی که مقدار معینی را بدولت و یکمقدار معین را بولسوالی بدهند تکه داران میدانند و تحصیل پول شان این معامله بسیار ظالمانه بود و دست کارمند تکه دار در اخاذی باز می گذاشت ؛ پولهای فلزی در حمل ونقل مشکل آفرین وطاقت فرسا بود بخصوص که اندازه آن زیاد می شد ویا بجای دوری انتقال میگردید . شهر هرات از قدیم الایام تامین کننده لوازم ضروری و مرکز داد و ستد در ولایت غور بود مردم تولک در ضمن اینکه گوسفندان وسایر تولیدات دستی خود را از قبیل نمد ، برک ، کرک ، چپک ، گلم وغیره را به هرات می آوردند آنهایکه جنس نداشتند ناگزیر یک اندازه از پولهای فلزی نیز با خود می آوردند محموله بود رنج آور راه ها همیشه نا امن بود بناءً عده ای از اهالی یکجا می شدند بمثابه یک کاروان به هرات می آمدند آنهم سال یک یا دو مرتبه زیادتر بعد از فروش کالا ها ومواشی مواد مورد نیاز خود را تهیه نموده دسته جمعی دوباره عودت میکردند .
انتقال پولهای فلزی از سوی دولت طرز و رنگ دیگری داشت مثلاً دولت پولهای مربوطه خویش را تحت تدابیر امنیتی توسط کارمندان معتمد خود از یکجا بجای دیگر انتقال میداد قصه که در این موضوع رابطه مستقیم دارد قابل تذکر میدانم بخاطر دارم پدر مرحومم بتولک خزانه دار بود زمانیکه عواید ولسوالی جمع می گردید باید اضافه از ضرورت را بولایت هرات انتقال می نمود پولها فلزی بود به صندوق های کلان که به آنها یخدان میگفتند جابجا میکردند هر قدر پولها بیشتر می بود تعداد صندوق ها بیشتر می شد توسط عسکر ها محافظت میگردید ذریعه اسپ ها از یک قریه به قریه دیگر انتقال داده می شد اسپ ها را از اهالی (حولو) تهیه می نمودند یعنی طور اجباری رایگان بدون اجر و مزد به هر قریه که شب را سپری می نمودند فردا از همان قریه اسپ گرفته می شد شب ها وروز ها سپری میگردید تا این محموله های فلزی گران وزن به هرات میرسید .
مرحوم پدرم از همچنین سفری قصه می نمودند : زمانی از ولسوالی تولک غرض انتقال پولهای مالیه جمع آوری شده به صوب هرات حرکت نمودیم اسپ ها گران بار بود عساکر پای پیاده میرفتند هوا گرم بود در هرچند قدمی عساکر تشنه می شدند به چشمه ها یخ گونه به حد اعظمی می خوردند من که سواره اسپ بودم گرمی را آنچنانی حس نمیکردم و کمتر آب می نوشیدم تا اینکه از مربوطات ولسوالی تولک وولسوالی اوبه در چند شب وروز طی نموده به مربوطات ولسوالی شافلان (پشتون زرغون) رسیدیم و یک شب را در قریه زمان جان سپری نمودیم فردای آن هر قدر تپ وتلاش نمودیم اسپ تهیه کرده نتوانستیم اهل قریه اسپ داشتند نمی دادند باالآخره گپ به جدل کشید اهل قریه جمع شدند جروبحث دوام داشت در این اثنا دیدم یک نفر اهالی بزمین افتاد اهالی فغان وغوغا سردادند که نفر مارا کشتید سپس متواری شدند جنازه همان طور روی زمین افتاده بود جنازه را دیدیم که کدام تپ و جرح نداشت مردم بداخل قریه رفتند دو نفر آنها به سمت نا معلوم در حرکت شدند فهمیده شد که غرض اطلاع قضیه میخواهند به سمت و سوی بروند بعد از مدتی یکنفر اسپ سوار همراه چند نفر دیگر رسیدند این اسپ سوار محمد زمان خان الکوزی بود که من قبلاً به او دست برادری داده بودم بعد از احوال پرسی از چگونگی رویداد قضیه پرسید جریان را گفتم که ما بخاطر انتقال خزانه به اسپ ضرورت داریم این ها علاوه بر اینکه اسپ ندادند با ما جاروجنجال بپا کردند بین ما هیچ جنگی صورت نگرفت که منجر به قتل شود گفت وشنود زبانی داشتیم ما نه تفنگ داریم و نه کارد و نه دیگر وسیله و نه او را به چوپ زده ایم ولی اهالی با صدا های دسته جمعی مارا قاتل میگویند و ادعای قتل دارند گفتم شما ببینید که در وجود آن چه نوع تپ وجرح وجود دارد زمانیکه جسد را مشاهده نمود هیچ نوع علایم را مشاهده نکرد محمد زمان خان طور خصوصی با اهالی مذاکره نمود تا حقیقت را بگویند که موضوع اصلاً از چه قرار است برای شان گفته بود این آدم به منزله برادرم میباشد او را خوب می شناسم انسانی است مورد احترام و از اولاد پیغمبر است بیائید واقعیت را بگوئید تا راه حل در قضیه جستجو کنیم اهالی گفتند خان صاحب حقیقت این است که نفر ما مدت میشود مریض بود به اجل موعود خود فوت گردیده ما برای نجات خود این کار را زمینه ساختیم بعد از روشن شدن موضوع محمد زمان خان آنها را ملامت و نکوهش نمود علاوتاً چند اسپ را تهیه کرد و خزانه را انتقال نمودیم من از زبان پدرم شنودم که گفتند من محمد زمان خان الکوزی مسکونه ولسوالی پشتون زرغون را برادر گفته بودم پسران آقای الکوزی محمد اعظم خان و محمد اکرم خان از پدر خود شنیده بودند که من سید محمد صدیق خان را از تولک برادر گفته ام لذا من پسران آقای الکوزی یکدیگر را پسر کاکا میگوئیم این روابط و معرفت مایان زمان حاصل شد که من بحیث وکیل دوره سیزدهم از ولسوالی تولک به پارلمان انتخاب شدم محمد اعظم خان بحیث علاقه دار فرسی و محمد اکرم جان بحیث رئیس انکشاف ولایت غور مقرر شده بودند من با حفظ این پدیده ارثی علاوتاً الحاج نثار احمد جان فقیر یار ، حاجی هاشم جان ، نور الحق جان و فضل احمد جان فقیر یار اقوام الکوزی را برادر گفته ام همچنان مرحوم دگروال امین الله خان از قریه هارون ولسوالی پشتون زرغون قوم بارکزائی را برادر گفتم الحمدالله این برادری تاکنون تامین است وبر پایه ارتباطات فامیلی و خویشاوندی منجر گردیده . از جمله مشکلات نقل وانتقالات از غور به هرات شمه فوقاً تذکر رفت شاید مردم مسافر مسیر راه هرات بصد ها قضایای دلخراش تر از این مواجه شده باشند که قصه آنها به من نرسیده و ایجاب هم نمی کند تا در جستجوی آنها باشم زیرا ضرب المثل مردم غور است که میگویند هر قدر از زمستان گپ زنی بوی سردی می آید.
اصل موضوع نحوه زندگی اهالی تولک و چگونگی اقتصاد شان میباشد سطح زندگی مردم بسیار پایان بود با اقتصاد و پیداگری و شیوه تجارت حتی در سطح دکانداری آشنائی نداشتند خبری از ذخیره کردن نبود زیرا کدام عواید خاص نداشتند تا بتوانند یک مقدار پول را از آن مدرک ذخیره و پس انداز نمایند تجارت ، صنعت و دیگر زمینه ها برای پول پیدا کردن وجود نداشت مردم مدت چند ماه اسیر برف وسرمای زمستان بودند زندگی شانرا بخورو نمیر شکل وصورت میداد طبعاً جائیکه تجارت وصنعت وحرفه و کارو کسب نباشد سطح زندگی در حد کاملاً پایان قرار دارد در اکثر قریه های پر نفوس حتی گاه گاه یک افغانی پیدا نمی شد فقر و تنگدستی بی سر نوشتی و بیکاری در حق مردم ستم میکرد دولت با تمام بی تفاوتی ها در برابر ملت برخورد داشت شاهی نیمه مطلقه در نظام سیاسی مسلط بود به این معنی که دستگاه سلطنتی به هیچ عنوان مسئولیت نداشت و در هیچ مرجعی پاسخ گو نبود دستگاه یا اصول زندگی سیاسی را نمی دانست و یا جامعه را دارای حق نمی شناخت بهر صورتیکه بود مردم خارو ذلیل و از حقوق انسانی محروم بودند محمد ظاهر در تصویب آخرین قانون اساسی شکل سلطنت را تغییر داد بنام شاهی مشروط اعلان گردید در این قانون نوشته شده بود شاه واجب الاحترام ، مصئون وغیر مسئول میباشد که محتوای شاهی مطلقه را افاده میکرد.
برای نسل جوان کنونی قابل قبول نخواهد بود که در یک زمان معین در قریه ششصد فامیلی یک افغانی پیدا نمی شد مرحوم حاجی وکیل محمد امین خان زمانی وکیل پارلمان وکلاءن قوم زه افغانی بود برایم چنین حکایت کرد: ما قوم زه افغان تعداد (600) خانه دفتری بودیم به این مفهوم که حکومت علاوه براینکه تعداد نفوس را می دانست بخاطر معلوم نمودن تعداد خانه های مسکونی فامیل ها را محاسبه وقید دفتر می نمود در بین ما (600) خانه یک قران باقیداری از ناحیه مالیه دهی بود وما نمی توانستیم آن را تهیه و تادیه کنیم همیشه زیر جلب دولت قرار داشتیم سپاهیان و محصلان دولت یکی میرفت و دیگری می آمد به ستوه آمده بودیم بولسوالی رفته امروز و فردا میکردیم یک وقت کشی بیش نبود این راه نجات وخلاصی از سرگردانی به حساب نمی آمد دولت از سرکل ما دست بردار نمی شد تا اینکه یکروز تعداد هفت نفر محصل آمد و برایم گفتند تا زمانیکه باقی خود را تحویل ننمائی از اتاقت نمی رویم و همین جا هستیم که هستیم می خوریم ومی خوابیم لاجرم چند نفر را از چند قریه خواستم تا مشوره کرده راه حل را پیدا کنیم به مشوره پرداختیم یکی از حاضرین گفت من اطلاع دقیق دارم که فلان کس در فلان قریه یک قران دارد عاجل یک نفر اسپ سوار را عقب آن روان کردیم تا آن نفر را بیاورد آنرا آورد از وی پرسان کردیم این راست است که شما یک قران دارید گفت بلی من دیر مدت است که این قران را دارم بهیچ مشکل آنرا خرج نکرده نگهداشته ام گفتم نشان بده تا آنرا ببینم از بغل جیب مشو(چپن) خود بسته گره را بیرون کرد و چند تکه کرباسی را یکی بعد دیگر باز نمود و قران را گرفت و به کف دستش گذاشت گفتم این را بده تا عوض باقیات مالیه بدهیم هر قدر جنس از هر نوع که میخواهی برایت میدهم قبول نکرد بسیار اصرار نمودیم بیهوده بود و میگفت تنها من کسی ام که در بین (600) خانه زه افغان قرانی دارم و بهیچ قیمت وبرای هیچ کس نمی دهم برای حاضرین گفتم قران را بگیرید وقتیکه بالای آن حمله کردند آنرا بدهنش انداخت و دندانهایش را محکم به بست گفتم گلویش را بگیرید خفه اش کنید دهنش را طرف زمین کردند آنقدر خفه نمودند که دهانش باز ماند و قران بزمین افتاد و خودش بیهوش وگوش گردید قران را به عساکر داده آنها را مرخص نمودیم رفتند صاحب قران بعد از مدت بهوش آمد جاروجنجال بسیار کرد مگر سودی نداشت زیرا قران از دست رفته بود دوباره برگشت نداشت هر قدر جنسیکه از قبیل برک ، چپن ، گلم ، کرباس وغیره که خواست برایش دادیم وقناعتش را فراهم کردیم.
با تاسف مردم با چنین زندگی دست وپنجه نرم میکردند آنگونه زندگی آسایش کمتر و رنج بیشتر داشت برای نسل امروز آنچنان زندگی قصه و افسانه غیر قبول را می ماند در حالیکه واقعیتی بود انکار ناپذیر بهر عنوانی که بود ناگزیر زندگی جریان داشت زمان می گذشت چرخ گردان می چرخید وتوقف نداشت گرچه مردم دچار مشکلات فراوان بودند .

bottom of page