
9- غار کوتل :
این غار در مربوطات قلعه ریزان قرار دارد معلومات در باره این غار طور چشم دید است چون یک نفر مولوی گزارش میدهد به عقیده من ثقه است محترم مولوی عبدالرحمن محمدی فرزند مرحوم حاجی مولوی خیر محمد مسکونه اصلی ولسوالی تولک فعلاً مدرس مدرسه دارالقرآن قریه خیر آباد محل مسکونی غوری های بی جا شده که نام خیرآباد را انتخاب کرده اند و در موقعیت قریه مرغچه علیا میباشد قصه این غار را هم شفاهی وهم تحریری برایم معلومات داده مفهوم نامه ارسالی آن را با اندک تصرفات غرض فهم بیشتر ارایه می نمایم : وی می نویسد من و سه نفر از علماء کرام هر یک مولوی عبدالغیاث ، مولوی جمعه گل و مرحوم قاری ملا محمد تصمیم گرفتیم تا برویم این غار را مطالعه کنیم وسایل ضروریه یک پشتاره هیزم ، یکدانه چراغ ارکین و هر کدام ما یک عدد چراغ دستی که به قوه روشن میشود با خود گرفتیم رفتیم نزدیک غار، دهن غار از شرق کوه باز شده بود داخل غار شدیم راه در شروع تنگ وباریک بود وقتیکه به اندازه صد متر پیش رفتیم غار وسعت پیدا کرد و فراخ شد دو دانه مجسمه شتر را از سنگ دیدیم بالای یکی مرد و بالای یکی زن سوار بود این دو مجسمه نیز سنگی بودند ما به آنها شاه و عروس نام گذاشتیم و در آنجا تخت کلان از سنگ مشاهده نمودیم از همان موقعیت یک راه بطرف چپ و یک راه به سمت راست می رفت ما نخست راه دست راست را تعقیب نمودیم به اندازه تخمیناً (300) سه صد متر جلو رفتیم تا به آخر غار رسیدیم در آنجا چشمه بود آب آن شفاف و درخشان و بعضی مجسمه های مختلف را از سنگ دیدیم چون غار به پایان رسید و مسیر رفتنش قطع گردید برگشتیم آمدیم از آنجائیکه حرکت کرده بودیم براه دست چپ پیش رفتیم اول غار تا اندازه تنگ و باریک بود غار کاملاً از سنگ بود یک اندازه پیش رفتیم فراخ و وسیع شد فضاء غار بلند بود سنگ دست را به بلندی آن پرتاب میکردیم به سقف غار نمی رسید در آنجا به قسم دکان جاه های را مشاهده کردیم پیش روی آنها چار مغز ، قروت ، نمک و دیگر چیز ها کوت رخته بود همه از سنگ ، از بالای غار آب کم کم پایان می آمد و به سنگ تبدیل می شد و مثل پاره های یخ آویزان بودند در یک گوشه غار رفتیم مثل دهن تنور جای را دیدیم و در بین آن داخل شدیم خانه بود دوازده متره از سنگ بسیار شفاف و درخشان در یک گوشه آن حوض بود یکطرف آن به عمق (50) پنجاه سانتی و طرف دیگر آن به عمق (30/1) یک متر و سی سانتی مملو از آب صاف و ذلال سرد و مطبوع بود هر چهار نفر مایان از آب نوشیدیم آب بود خوشگوار و شیرین از آنجا بالا شدیم براه پیمودن به سوی انتهای غار آغاز کردیم قدری جلو رفتیم غار تاریک شد در آنجا پشتاره هیزم را آتش زدیم غار خوب روشن شد در شعاع روشنی آتش مسیر رفتن خود را انتخاب نمودیم این مسیر بسیار فراخ بود وما پیش میرفتیم بجای رسیدیم که مانند یک خانه بود و در سقف آن خفاش ها بحد زیاد چسپیده بود به اصطلاح جای یک سوزن خالی دیده نمی شد پا پوشهای ما در حدود سه انگشت در فضلات آنها که چون خاکستر نرم بود فرو میرفت سرو صدا های شان زیاد شد حتی مارا وحشت گرفت برگشتیم دیگر پیش نرفتیم تا مشاهدات خود را مینوشتم رفت و آمد ما در غار سه ساعت را در بر گرفت.
در یک جمع بندی کُلی به این نتیجه میرسیم که در ولسوالی تولک تعداد (12) دوازده قلعه تاریخی و (9) نه غار خورد و کلان وجود دارد بیشتر در کنار غار ها قلعه ها اعمار گردیده به این معنی خواهد بود که مغاره ها مرکز ذخایر سلاح ، مواد ارتزاقی و در بعضی اوقات پناه گاه برای مردم بوده باشد .
بعد ازین اشعارم را مطالعه خواهید نمود که بمناسبت جنگ های تحمیلی بر تولک سروده ام و جنگ ها را درین اشعار از اول تا به آخر تشریح نمودم فکر می کنم شهر های بزرگ و کشور های پر قدرت در ساحه شان شاهد چنین جنگ های پر دوام و نا برابر نخواهد بود که مدت (405) سال را با وقفه ها در جنگ سپری کرده باشد.
از دیدگاه من انسان بی تفاوت کسی است که چیز های لزومی را به مفهوم عام کلمه نمی داند بدتر از آن کسی است اگر چیزی می داند به شکل از اشکال به دیگران نقل نمی دهد بدتر از هر دو انسانی است که میداند ولی خودش عامل آن نیست لذا خواستم تا بعضی چیز های ضروری را به عنوان توصیه و نصیحت گونه نخست به اقوامم و بعداً در دو بُعد لازمی و متعدی یک سلسله معلومات را ارایه نمایم مسایل لازمی مربوط شخص می باشد مسایل متعدی مربوط میگردد به اجتماع که از پدیده های مثبت و منفی متاثر میگردد دانستن تاریخ یکی از ضرورت ها است تولک را باید از لحاظ تاریخ بشناسیم با مشکلات و رویداد های آن آشنا شویم فشرده معلومات بصورت عام بخصوص برای تولکیان و اقوامم پیرامون آنچه تذکر رفت چنین آغازگر می شوم و بحمد و صلواة مزینش می سازم:
به گویم حمد بی حد مر خدا را
بیاران پیامبر جمله اصحاب
صلواة و هم سلامم همچو باران
بگویم بر شما نُقل سخن را
غرض از خلقت انسان دو چیز است
اول فرض است که خالق را شناسی
بشر را زندگی هم بر دو قسم است
عمل هم است لازم یا تعدی
برای فهم و درک هر کدامین
اگر علم و فنون در خط چین است
به عالم هم عمل کردن ضرور است
ازین بعد گفته دیگر کنم باز
بیا قاصد برو چون سیر اختر
برو ای قاصدی چون خو فرشتم
بیا قاصد مهیا در سفر شو
هری را ترک گو عزم سفر کن
برو در سوی تولک مامن من
اگر چه ترک گفتم بوم و بر را
به امیدم که بعد فوت و مرگم
جوار خواجه سید عبدالله علوی
به علوی و به غلوی مشتهر شد
به غلوی با دو نسبت گشت مشهور
دوم اینکه دو تیر انداز می رفت
بلی غلو قریه ئی در جمع چین بود
به علوی هم دو نسبت دارد آن پیر
دیگر نسبت به علوی از علی است
برو قاصد بصد عذر و تمنا
برو اندر مزار پیر پیران
بگو عرض سلامم را به حرمت
برو در مرقد حیران جدم
بگو عرض سلامم را به تعظیم
زیارت کن قبور والدینم
سلامم گو تو تو ام با دعا ها
دعای مغفرت دارم خدایا
ز رحمت جمله را مغفور گردان
ز بعد ختم این رسم و مراحل
سلامم گو همه اقوام من را
بیا با من ز حال هر کدام گوی
بیا طرف هری با شوق و تمکین
بگو از حال قوم و اقربایم
بگو از سنگ و ریگ و خاک او گوی
بگو از باغ و دشت و کوهسارش
بگو از دره های پیچ پیچش
بگو از ناله و هو هوی قمری
بگو از بته های گل گلابش
بگو از قلعه فولاد حیران
بگو از کوه ساران بلندش
بگو از آب های اشک گونش
بگو یک یک ز حال مردمان گوی
بگو آنجا چه دیدی چه شنیدی
بیا اندر گواشان کن توقف
بده این چند بیت و گفتگویم
برای جمله اقوام عزیزم
خصوصاً قشر با فهم وجوانان
مشخص حاجی ذوالاحترامم
مرا آن عمه زاده همچو جان است
بگویش همچو دریاها سلامش
بگویش ای پسر عمه گرامم
بیامد نامه منظوم و نغزت
کمی کردی تو درد دل شمرده
کمی داشتی حکایت از گذشته
ترا از جان و دل منت گذارم
کز ایام جوانی تا به حاضر
خدایا از کرم های عمیمت
بگردان زین دین را زینت ما
به پیری ها عصای دست ما ساز
جوانان را همه بر ما عصا کن
که تا گیرند دست ما ضعیفان
غرض از گویش این خامه اینست
دهم آگاهی اندر قوم و خویشم
ز گرداب خموشی ها بر آیم
بر آرم من گلی از گلستان ها
زبانم را خدایا پر اثر کن
همی گویم شما را ای محبان
اگر حاجی و عالم یا کلان ئید
نباشد فرق جز تقوا و جز علم
به هر حرف که گویم گوش دارید
زمانه لحظه لحظه در تغییر است
همی باید که سازیم با زمانه
رموز زندگی را هر که داند
سعادت هر کجا در اتحاد است
دو اصل کار سازند در زمانه
به یک محور شود وحدت منظم
ز خود بینی منم من نیست حاصل
چرا چند دستگی در چند خانه
شما را جمله با تدبیر دانم
چرا تدبیر گردیده فراموش
تجارب مادر علم و فنون است
تجارب را چرا آله نسازیم
برای خوب زیستن خوب کوشید
بهم پیوسته چون گلدسته باشید
محبت را شعار خویش سازید
برای یکدیگر احسان نمائید
سخن رانید با نرمی و خنده
زبان را در زیان نا گفته بهتر
برای یکدیگر غمخوار باشید
بگیرید دست یکدیگر به الفت
طریق زندگی این است قومان
بپایت ریختم جان سخن را
قبولت گرفتد بر من دعا کن
شب و روز در دعا و التجایم
ز نادم چند سخن نشنیده رفتن
ازین پس قصه دیگر سرایم
ز تولک قصه و تاریخ دانم
تولک از قلعه اش شد ثبت تاریخ
دهم شرح قلعه سر بر فلک را
دلایل زین سخن بسیار دارم
بود آن دژ نا تسخیر تاریخ
اول گویم ز تاریخ بنایش
بود بهتر بدانی از بنایش
نوشتند مردم تاریخ نگاران
بنایش را به اقوال سه گانه
کسی ما قبل تاریخش شمارد
زمان قبل تاریخ تا به اکنون
کسی گوید منوچهر است بانی
که در اعمار آن کردست همت
از ان هم تا کنون بسیار سال است
منوچهر داشت در تولک تصرف
همیشه در تلاش و جهد می بود
به تولک حاکمی مامور گرداند
امیر نصر تولک را کرد حاکم
کنارش بود آرش مرد عیار
که بود آرش حریف و تیر انداز
ورا سنگر بود در سنگ خارا
مسمی گشت سنگ آنگه بنامش
بنای قلعه بود بالای سنگی
سه صد متر ارتفاع میداشت آنکوه
امیر نصر کند چاهی سنگی در سنگ
دهان چاه نمایان بیست در بیست
سه صد متر بود عمق چاه قلعه
امیر نصر خانه ها از سنگ تراشید
مسمی کرد هشتی خانه ها را
همه اقوال از قاضی سراج است
سه قول است در بنای قلعه یاران
سوم قول قابل شرح و بیان است
کسی گوید محمد بن عاس است
جوانی بود با اخلاق نیکوی
نخست او افسر سامانیان بود
نبود در پهلوانی کس مثالش
نبود سامانیان با عدل و انصاف
به مردم ظلم و استبداد ایشان
هوای حریت اندر سرش بود
ورا ظلم و ستم انگیزه ئی شد
بر آن شد تا کند کار حسابی
همی خواست تا بود عدل و عدالت
به سال سه صدو سه سال هجرت
ز اولاد اسد کان ابن سام بود
هری را با تولک در امر خود داشت
هری بود پای تخت آن جوانمرد
نبود اندر رعایا در ترحم
محمد بن عاس از علو همت
مقدم بر همه آن قلعه را ساخت
بلندی اش به اوج آسمان برد
محمد پر دل و شیر ژیان بود
بدعوت خواست جمع مردمان را
پلان خود به ایشان مو بمو گفت
هویدا گفت آنچه بر دلش بود
همی گفت مردم و الا نشانم
ز سامان جور و ظلم از حد گذشته
نمی خواهم شوم شاهد ستم را
نمی خواهم اسیر و بنده باشم
نمی خواهم کشم بار ملامت
نمی خواهم به غیر شرع انور
نمی خواهم سرم را خم نمایم
بر اینم تا شما آزاد باشید
یقین دانید ای قوم خردمند
شما را خادم وخدمت گذارم
همی خواهم همه باشیم یکدست
امور خویش را در دست گیریم
به طرح او همه گشتند موافق
همه بر اعتصام و امر یزدان
سپس سرهنگ دانا و توانا
برایش هر یکی بیعت نمودند
سخن این بود از هر پیر وبرنا
بلند کردند به طرف حق تعالی
همه گفتند که ما سر باز باشیم
همه در حفظ دژ و این حصارت
نکرد بیگانه برما غمگساری
چو بشنید این سخن ها را ز مردم
توکل با خدا کرد و کمر بست
بر افراشت بیرق آزاده گی را
برای دفع هر بی باک وخود سر
همی پرداخت در تنظیم دولت
هر آنچه بود لازم ساخت تشکیل
همه اسباب جنگ را کرد مهیا
ز گرز و خود و از قلاب و تلوار
تهیه کرد غذا را از حبوبات
اساس دولتش را ساخت محکم
دوی و دو دلی از هم به پاشید
همه بودند ز کار خویش مسرور
برای انتصاب اندر وظایف
به هرکس حسب استعداد وفکرش
کسی را رتبه ئی سر لشکری داد
کسی را در نظارت کرد توظیف
برای شرع آن سردار وسرور
تلاش وسعی بی اندازه میکرد
نوای عدل و احسان داد هر سو
قسم خورد بر کریم و حی داور
نمود تحلیف در قرآن اعظم
که پا از جاده شرع بر نتابد
کسی باشد به میزان عدالت
همه دزد و دغل را داد اخطار
زند سر قاتل و بی جانشین را
همی گفت هر زمان تکرار می گفت
مرا قانون قرآن مجید است
حدیث احمد مرسل اصولم
نگیرم راه دیگر را جز این ها
بر اندازم تمام مفسدین را
دمار از سارق و رهزن بر آرم
که تا مردم همه آرام گردند
به آرامی کنند کار تجارت
بدهقانی خود مصروف گردند
همی سازم ز کارشان حمایت
برفت آوازه اندر گوش سامان
لبش را زیر دندان می فشارید
خبر دادند در الیاس سامان
به خود پیچید الیاس تبه کار
به خود می گفت چرا بر من چنین است
مرا اقبال در خواب است یا چون
بنزد من عجب میباشد این کار
محمد از تولک گردیده یاغی
کسی گر او بمن یکره ستیزد
قسم میخورد بر ذات یگانه
بخاک اندر کنم ملک تولک را
برای دشمنم من کین توزم
همی کرد از غضب این جمله تکرار
بخاک وخون کشم ملک تولک را
ز کشته پشته سازم تا که ماند
فرا خوانید مردم را ز اطراف
بزد شیپور جنگ اندر دیارش
بیامد مردمان از هر کناره
همی شد لشکرش بیحد و احصا
شمار لشکرش بی منتها بود
ببود عبدالرزاق شاه خراسان
گرفت بلخ و تخار و خُلم و غزنه
ابوالحسن سیمجور حکمران
نمود احضار ابو جعفر نامی
برو سر از تنش بر کن بمن آر
حبیبی مورخ در کتابش
دگر آن بنده سیفی هروی
چه زیبا گفته اند دور از موانع
برو آن جا به بین گفتار شانرا
به سیفی هروی جای رد نیست
مورخ بود با در بار محمود
چو شاه محمود غزنه یاورش بود
به مسعود همچو محمودش نظر بود
کتابش ثقه و شیرین بیان است
سخن از جعفر شیاد دارم
به امر سام مکار تبه کار
صلواة بی عدد مر مصطفی را
به اهل بیت پیغمبر به احباب
فرستم بر همه همگون و همسان
کنم رنگین دهان انجمن را
مدقق شوگرت عقل و تمیز است
عبادت بعد از آن فرض است ثانی
یکی مادی دیگر معنی به اسم است
اثرمندی به هر دو هست حتمی
بود لازم که گردی عالم دین
به ما آموختن فرض یقین است
عمل گر نیست عالم همچو کور است
بود جالب برای صاحب راز
ز پشتون پل سریع السیر بگذر
به نزد اقربای خوش سرشتم
برای فهم عزمم پُر هنر شو
کوهستان را گذر قطع کمر کن
خدا خواهد شود او مدفن من
گُزیدم در سکن جای دیگر را
به سازند در جوار خواجه دفنم
ز چین آورد لقب با خویش غلوی
ز القابش همه مردم خبر شد
یکی زان غلو چین کان بود معمور
به اوج آسمان دم ساز می رفت
بعد از بغداد او را سر زمین بود
یکی علوی ز علو همتش گیر
نه مخفی بلکه این هر دو جلی است
بپای روضه آن پیر علیا
دعا کن با دو چشم اشک ریزان
به آن علوی شهباز طریقت
بود در زندگی او جزرو مدم
به میزان بلند عز و تکریم
که باشند قبله گاه و نور عینم
به آن اهل قبور خفته آنجا
اجابت کن ز فضل خود دعا را
کنار احمدت محشور گردان
فراغت زین همه امر ومشاغل
برادر ها پسر اعمام من را
ز هر آنچه که دیدی اش تمام گوی
بگو زان قصه های نغز و شیرین
بگو از سر زمین آشنایم
ترحم کرده با من مو به مو گوی
بگو از لاله ها و چشمه سارش
وزان آب شاره های نازنینش
ز کبکان که کرکر کرده عمری
بگو از چو چوی مرغ هزارش
بر آن چشم فلک گردیده حیران
بگو از سبزه های روی بندش
بگو از چشمه های شیر جوشش
ز حال جمله از پیر و جوان گوی
بگو از خاطری کان را گزیدی
بیرون شو از همه رنج وتکلف
به حرمت باش ای قاصد چه گویم
بود فرزانه و صاحب تمیزم
بود هر یک مرا شیرین تر از جان
که قطب دین بود والامقامم
ازان مهجوره پر عز و شان است
سلام و احترام بی شمارش
نشان از مهجوره شیرین کلامم
مرتب بود آن اشعار و نظمت
که یک یک بود در قلبت نهفته
چه زیبا و مرتب دسته دسته
به جز از عزتت چیزی نخواهم
مرا در کارو بارم بودی ناصر
ز فضل و لطف و احسان کثیرت
بگردان طینتش چون طینت ما
ورا بازو و زور شصت ما ساز
به هر یک همت والا عطا کن
ترحم ها کنند بر جمله پیران
مرام و مقصدم زین نامه اینست
هر آنچه در توان دارم نویسم
نصیحت گونه بر هر یک سرایم
بدامان شما ریزم چو دُر ها
نهال گفته ام را پر ثمر کن
که هستید عاقل و هم هوشمندان
همه از یک نسل و از یک خاندانید
نباشد راه انسانی بجز حلم
به لفظ ومعنی آن هوش دارید
بشر با چمبر گردون اسیر است
به تدبیری که باشد عاقلانه
ز تنگنایی حیات خود بر آید
همه پیروزی ها در اعتماد است
بهر پیروزی میباشند نشانه
نسازید وحدت خود را مقسم
ز خود خواهی شود صد کار عاطل
برای نقض وحدت کرده لانه
خرد را بر شما شمشیر دانم
چرا چرخ خرد گردیده خاموش
بنایی علم را سقف و ستون است
چرا پیوسته در خامه نسازیم
عیوب کار خود را نیک پوشید
به اخلاق و ادب پیوسته باشید
گل فصل بهار خویش سازید
به لطف و مرحمت پیمان نمائید
به این شیوه شود خورسند بنده
چو سفتن شد مضر نا سفته بهتر
ز رنج یکدیگر بیزار باشید
رفیق و یار باشید روز ذلت
نجوئید راه دیگر را ز رندان
تو دانی چون بسازی خویشتن را
و گرنه بگذر و حرفم رها کن
به قومم جز سعادت را نخواهم
همی ترسم بود بی راهه رفتن
صدف بشکافم و گوهر بر آرم
هر آنچه دانمش انشاء نمایم
ز قلاع و ز کوهساران شامخ
مزین کرده تاریخ تولک را
ز قول مردم هوشیار دارم
بود آن مشعل تنویر تاریخ
سپس گویم تمام ماجرایش
که بوده بانی اصل و اساسش
شده درج کتب اقوال ایشان
روایت کرده اند اندر زمانه
به قول خویش استدلال آرد
بود از دو هزارم سال افزون
که بود او هفتمین شاه ایرانی
به حکم آن زمان طبق ضرورت
هزارو پنجصدش بی قیل وقال است
به مردم داشت او دائم تلطف
بخدمت کردنش با عهد می بود
بخدمتگاری اش منظور گرداند
کند بیخ ستم روح را ز ظالم
شجیع و قهرمان و فرد هوشیار
بدر بار امیرش بود سرباز
همه اطراف بر او شد هویدا
همی گویند اکنون سنگ آرش
برای رفتنش بود راه تنگی
نه کوه فرد در گردش نه انبوه
نه چون چاهان امروز خورد وهم تنگ
بجز آن چاه بدان چاه دیگر نیست
مشعشع در زمین بود ماه قلعه
دل صخره به چنگالش خراشید
در آن جا کرد مستور لانه ها را
بزرین تخت تاریخ چون وهاج است
دو قولش بر شما گفتم نمایان
همه گفتار ها بر من عیان است
ز اهل تولک است و خیر ناس است
حمیده خصلت و انسان خوش روی
ابر مرد و رشید و پر توان بود
به اطراف و به اکناف جوارش
همه را بود استبداد اوصاف
نبود اندر قبول عاس چندان
قوای عقل و منطق رهبرش بود
به فکر عاجز و غمدیده ئی شد
بر اندازد رسوم برده داری
کنند حکام با مردم صداقت
که بود سامانیان بر اوج قدرت
جوانمردی ورا الیاس نام بود
مضافات هری در عصر خود داشت
مزاجش آتشین بود دلش سرد
همی کرد بر همه مردم تظلم
تمرد کرد و شد در فکر نهضت
سپس بر نظم کار خویش پرداخت
فزون تر از فضای کهکشان برد
مدار آهنین بر مردمان بود
سران قوم وشیخ و عالمان را
هر آنچه داشت بر دل جمله او گفت
به هرکس حاضر اندر محفلش بود
الا ای مردم بهتر ز جانم
ز هر مرزو ز هر سرحد گذشته
که بینم رنج وتکلیف و الم را
به نزد مردمان شرمنده باشم
کشم بردوش خویش بار مذلت
مطیع کس شوم تا گردم ابتر
به ظلم ظالمان ماتم نمایم
برای زندگی دل شاد باشید
الا ای مردم دانا و هوشمند
به حفظ خاک خود من جان نثارم
ز جان و دل به هم باشیم پیوست
به همت بوده مزد شصت گیریم
به شورا کار شان گردید مطابق
نمودند جمله گی شان عهد و پیمان
نمود اعلان استقلال خود را
دعای خیر و مرحمت نمودند
بود امرت مثال فرض بر ما
به پیروزی همه دست دعا را
خلاف دشمن غماز باشیم
که تا درپای جان باشیم کنارت
بخدمت هر چه کردیم جان سپاری
محمد کرد تشویشات خود گم
کمر را در مرامش سخت بر بست
به تن کرد جوشن مردانه گی را
منظم ساخت تجهیزات لشکر
برای انسجام کارو خدمت
سلاح جنگ را بنمود تکمیل
ز تیغ و تیر وشمشیر و سپر ها
مسلح کرد لشکر را به یکبار
نمود انبار اشیاء ضرورات
همه اقوام را بنمود مدغم
همه یکدل به هر سو میخرامید
به استقلال خود مسرور و مغرور
لیاقت بود مطرح نه لطایف
وظایف داد و افزون کرد عزش
کسی را مسند پیغمبری داد
که تابیند که دارد عزم تحریف
که باشد شافع اندر روز محشر
فراتر از خور و پیمانه می کرد
که باشد بهر ملت فرد نیکو
برای دین احمد میدهد سر
تعهد کرد با وجدان خود هم
به جز از راه حق چیزی نخواهد
گران سنگ هم شفیق وپر صداقت
که تک تک را کشاند بر سر دار
گشاید بر همه راه کمین را
به هرکس هر کجا بسیار می گفت
کلام حضرت رب الحمید است
بود از جان و دل هر دو قبولم
بود مشعل مرا امروز و فردا
کنم آرام جمع مومنین را
به اسلوب شریعت هست کارم
به کار و بار خود ،خود کام گردند
به بهبودی کنند کار زراعت
به تولیدات خود معروف گردند
رسند تا جمله گی اندر سعادت
به نالید و بغرید همچو گرگان
به قلبش زین خبر هم می هراسید
محمد از تولک بنموده طغیان
چو مار زخم خورده مرد عیار
چرا بر چشم دشمن او حزین است
ز امر من محمد گشته بیرون
که از امرم محمد کرده انکار
خودش با خون خود گردیده ساقی
چنان کوبم که هرگز بر نخیزد
زنم آتش به هر دیوار و خانه
که تا دندان کنند بام فلک را
سراسر کاخ تولک را بسوزم
قسم میخورد بذات پاک جبار
بسوزانم زن و مرد و کودک را
به عالم قصه ها هرکس بخواند
به هم آورد لشکر ها ز اکناف
که آیند مردمان اندر کنارش
فزون از ریگ وسنگ و از ستاره
نداند عدتش جز حق تعالی
قطارش از ثریا تا ثرا بود
خدیو و مهتر از شاهان سامان
گرفت از مردمان بسیار برده
نفر دومین بود در خراسان
بگفت مردی بتولک گشته عاصی
که گردد آنچه کرده عزم بیزار
مشرح تر ز من کرده بیانش
که تاریخش بود زرکوب و مانی
ز تولک حادثات وهم و قایع
به چشم سر به بین شهکار شانرا
معاذالله که بر او ظن بد نیست
نوشته جمله گی شهکار محمود
شکوه تاج عزت بر سرش بود
به چشمش آن پسر مثل پدر بود
چو تاج رخشنده بر فرق زمان است
از آن سنگین دل صیاد دارم
به لشکر گشت او سرهنگ وسردار




.png)