top of page

فیضی شاعربیسواد اوبهی

یکی از شعرای نامدار و بیسواد این ولسوالی مرحوم فیض محمد ولد مرحوم ملا رسول بوده که شهرت به
فیضی عاشق داشت تاریخ تولدش بصورت صحیح معلوم نبوده تقریباً در سالهای 1330 الی 1350 فوت نموده و در قریه قطمیران (پنج میران) اوبه پا بعرصه وجود گذاشته ایام صباوت را در آغوش پدر ومادر در حالت بی سوادی فقر وفاقه دران کلبه ویرانه به تامین معیشت روزگار را سپری نمود هنوز ده بهار از عمرش نگذشته بود که همراه والده خود از قریه پنج میران به قریه چهار محل این ولسوالی آمده و درین آوان پدرش فوت در کلبه حقیرانه مادر به تامین معیشت می گذرانید و حیات خود را بطور فقیرانه با کمال صداقت وراستی وبی آلایشی درخدمت مردم مستضعف و مهتاج خویش وقف کرده وهم چنان به مردم دیارش عشق و علاقه سرشار داشته که بطور همیش به غم و بشادی مردم شریک بود ویک قسمت عمر خود را در حالت انزوا در حالیکه با فقر و فاقه و پریشانی دست بگریبان بود بطور عجز کنان و نوحه کنان وبا قلب داغدار آه سوز ناک بالبهای خشک وبا چشم تر وبا قلب بریان وبا تن نحیف شب ها و روزها در بیابان ها زمزمه گویان روان بود. او به مکتب نرفته و چیزی نیاموخته و از مزایای علم بهره نداشت اما قلب آتشین وبی قرار او مملو از عشق و محبت بود ودیوانه وار در هر طرف بحرکت بود اما سمت حرکت خود را نمیدانست محبت وعشق او بود که او را تسلی میداد .

گر بجایم کدام خان بودی
(فانی) از رزق کم شکایت چند
در ادبگاه صحبت یاران
در مقام محبت ارباب
عاشقان کشتگان معشوق اند
جود ارباب و بخل حاجی را
عفو فرما که شعر موزون نیست

نان روان بود و خان سخن پرواز
حیف اگر شکوه را کنی آغاز
هرچه شد دم مزن بسوز وبساز
قول سعدی شنو بگوش نیاز
بر نیاید ز کشتگان آواز
زیب باشد بهم چو پرده ساز
نیست بال شکسته را پرواز

گر نه نان دادنت چه کار آید
این رواق و برنده و پرواز




فیضی در حالیکه صاحب یک زن و چند فرزند بود و از طرفی فقر وبیچاره گی بر پیکرش صدمه میزد مجبور بود که با پیچیدن نی (نی چلم) وگاهی جهت بدست آوردن لقمه نان این طرف و آن طرف سر گردان بود وقتیکه عمرش به چهل رسید عیدیحانه که دختر یکی از مستضعفان بهانه آن شد و آتش عشق شور وشعف ازین دختر سرچشمه گرفته وثیقه عشق وگرفتاری اش در دیوان قضا و محکمه عدل وداد به مهر قاضی محبت ثبت وبه یک نظاره گرفتار بند وبلای عشق او گردید واله و مفتون چهره او شد و مرحله عشق آتشین و پرشور او از همین جا آغاز شد و ماجرای حیرت آوری را بنظر مردم جلب توجه کرد در حالیکه آن دختر آنقدر چهره زیبا و دوست داشتنی نداشت که قابل توصیف باشد دختر بهانه بود اما عکس و چهره دیگر جانانه بود که بر روی آن افتاده اما عشق و محبت که از دنیای حقیقت سرچشمه میگرفت این عشق مانند عشق های دیگر ز پهلوی تظاهر الهام نمی گرفت و اما دل مملو از عشق ومحبت را بعنوان بهترین هدیه به پیشگاه عشق تقدیم نمود و بعد از مدت فیضی به آن دختر ازدواج نمود و بعد از ازدواج این شور فغان شکل دیگری را بخود گرفت یعنی عشق مجازی به عشق حقیقی تبدیل گردید وبعد ازین دیوانه وار سر به بیابان ها زد و شهره عشق اش زبان زد خاص و عام شد و پرده از روی حقایق بر داشته شد و جمال جهان آرای آن سرور موجودات فخر کائنات بر وی آشکارا شد و اشعارش همه در اوصاف حضرت محمد صل الله علیه و آله وسلم سروده شده اکثر اشعار موصوف در کوه ها و بیابان ها سروده نسبت به عدم سواد از بین رفته و وقتیکه در قریه می آمد بعضی اشعارش نوشته می شد و از مردم با سواد خواهش نوشتن اشعار را می نمود زمانیکه معنی شعرش را ازو پرسان می نمودند اظهار نادانی را می کرد مثلاً در فرد :
شبی از پرتو حــــسنت شنیدم که بطور افتاد
چـــو مـــوسی ربی ادنی گفت طور سینا را
الفاظ پر معنی معین آیات وحدیث از طبع رسایش می برآمد اما معنی اش را نمی دانست خلاصه در همه مجالس راه داشت و از او خواهش غزل خواندن را می نمودند و میخواند و گریه می کرد او عاشق رسول خداوند بود و اکنون اشعار رنگینش بعضی از دوستان و علاقمندانش تا اندازه جمع آوری نموده و در جهت تزئین مجالس خود شب ها می خوانند و بعد از 78 سال عمر داعی اجل را لبیک گفته روحش شاد و قبرش پر نور باد این دو قطعه یکی خواب نامه ودیگر قطعه شعر سروده تقدیم می شود:
یک شبی در خواب بودم مرغ روح بیگانه بود
از قضا اندر نظر آمد چو صحرای وسیع
خانه ای دیدم معلی داشت ایوان بلند
می پرستانی درآنجا منزل و ماوا گرفت
یک شمع کافور دیدم در میان انجمن
جام می نوشید آنجا دُردۀ دادست مرا
بس که نوشانوش بشنیدم ز خود بی خود شدم
دل ز دستم رفت اما عاشق شیدا شدم
همچو طیری جمله شبها در عقب دانه بود
مرغزاری در نظر آمد چو جنت خانه بود
هر طرف کردم نظردیدم دوصدکاشانه بود
ساقی دیدم بدستش جرعه پیمانه بود
می پرستان جملگی در گرد او پروانه بود
زانگه نوشیدم بخود گفتم شراب کهنه بود
مثل خود دیدم هزاران دیگری دیوانه بود
از ازل تقدیر این بود جام وحدت بهانه بود




(فیضی) لاف مزن لایق ترا این خواب نیست
خواب را دیدی کجا لاکن سخن افسانه بود

وله ایضاً:
مرا روز ازل اقبال کج بود
برای بردن دلهای محزون
دو زلفین سیاه پیچ وتابش
شبی رفتم به منزل گاه لیلی
هم از بخت کج اقبال من شد
متاع نقد جان کردم به بازار
قلم کج بخت کج رفتار کج بود
کجک با سجده گاه یارکج بود
پریشان با خم رخسار کج بود
سرا و خانه ودیوار کج بود
جهان با چشم من یکبار کج بود
نشد سودا که آن بازار کج بود

مشو(فیضی) ز بخت کج پریشان
قلم از وعده جبار کج بود

وله ایضاً :
اگر جولان نمیدادی سمند ناز پیما را
نقاب از چهره بگشودی برای بردن دلها
تبسم های شیرینت زده آتش بجان من
سری موی ترا دیدم به خلقان دام تزویر است
شبی از پر تو حسنت شنیدم که بطور افتاد
اگر از پرتو حسنت نبودی با رخ یوسف
بکوی نجد اگر مجنون نمیدید جلوه دیگر
اگر فرهاد میدانست که شیرین خسرو دارد
هزاران زاهدان دیدم بکفر زلف تو قید است
دری میخانه وصلت هزاران می پرستان بود
اگروصلت میسر شد نمیدانم چه خواهم کرد
اگر در سایه زلفت دمی روزی بیاسایم
اگر جلوه نمیدادی جمال جان آرا را
بصد ناز وادا بردی دلی صد پاره ما را
ره رفتار شیرینت ربوده صبر دلها را
بزیر دام آوردی دو صد مجنون شیدا را
چوموسی ربی ادنی گفت دائم طورسینا را
چراخاک بسر کردی غم یوسف زلیخا را
ولی هرگزنمی کردی هوای عشق لیلا را
به عمری سرنمی بردی بکوه بیستون پارا
زدند زنار گیسویت گذشتند زهد ونقدا را
دل ودین رابه می دادند گرفتند جام مینا را
به یک اشارۀ ابرو ببخشم دین ودنیا را
درین باعث نمی دارم ولیکن خوف فردا را

بروز حشر میخواهم بحال (فیضی) رحیما
نقاب از چهره بردارد که دارد این تمنا را

مزار مبارک وبا فیض آن بزرگوار در جوار مزار فیض آثار حضرت آخند صاحب ملا میر
محمد حسن رحمه الله علیه قرار دارد.

bottom of page