
مولانا شیخ حسین کامی اوبهی رحمه الله علیه
نامش شیخ حسین و تخلص اش کامی است کامی با مرحوم امیر علی شیر نوایی معاصر بوده امیر در مجالس النفایس او را چنین ستوده.
مولانا کامی ، از اوبه است و از خوردی مولا محمد بدخشی تربیت او نموده تحصیل او بجای رسید که مولانا از عهده سبق او بیرون نتوانست آمد، تربیت او رجوع به دانشمندان قوی تر فرمود چون سعادتمند بود و در تحصیل سعی بسیار کرد و حالا طالب علم نیک است واقعاً جوانی به تواضع و ادب شد و فی الحقیقت مولانا را فرزند او است و این مطلع از اوست .
کسیکه او سرود ستار یار من بیند
دگر ز باغ چرا دسته سمن چـیـند
این معما هم به اسم نعمان از او است:
گلـــــی داد از گلستان خودم یار
که از برگش تو نام من برون آر
تاریخ وفات مولانا بدست نیامد و اینک چند غزل اورا که به مرور از بیاض های خطی یافته ام درین جا ثبت وضبط می شود . این غزل در جنگ خطی کهن سالی بنام شیخ حسین کامی نوشته بود.
سوی بستان رفتم از کوی توام آمد به یاد
هرگهم یادی ز روی مردمی دامن گرفت
برگ گل را مضطرب دیدم ز تحریک صبا
در میان اهل دانش گفت و گوی قبله بود
زان من بد روز خوش بودم به دشنامی ز تو
گفتی از بهر چه (کامی) زود بگذشتی ز من
روی گل دیدم گل روی تو ام آمد به یاد
مردمی های سگ کوی تو ام آمد به یاد
جنبش لعل سخن گوی توام آمد به یاد
زان میان محراب ابروی توام آمد به یاد
کز درازی های گیسوی تو ام آمد به یاد
بهر آن کز تندی خوی تو ام آمد به یاد
گریبان را زدم چاک و نمودم داغ پنهان را
دم نزع است جانا بر سر بالین من بنشین
کسی چونجان برد زین کافران سنگ دل یارب
رخت را جز به چشم پاک نتوان دید بهر آن
به عذراین گنه پیش تومی گیرم گریبان را
که هم جان میسپارم هم سپارش میکنم جان را
که دریک لحظه میریزندخون صدمسلمان را
من غمدیده هر دم پاک سازم چشم گریان را
مگو (کامی) که دارد هر شب تاریک پایانی
که پایانی نمی بینم شب تاریک هجران را
نمونه ای دیگر :
از خار خار عشق تو در سینه دارم خارها
هردم شگفته بر رخم زان خار ها گلزار ها
از کامی اوبهی:
گر بعد مردن روید از خاک رقیبان خارها
گفتی جفا کمتر کنم لوح وفا از سر کنم
ای بیتو غم ها بار من گلگشت بستان کار من
ماییم با حال تبه سرگشته و گم کرده ره
تا فاش سازد درد من پیش تو روی زرد من
یا بد دل مجروح من زان خارها آزارها
من از تو چون باور کنم آزمودم بارها
از گریه های زار من گلزار ها گلزارها
بنشسته بر خاک سیه در سایۀ دیوار ها
افشانده آه سرد من گرد غم از رخسار ها
(کامی) بصد اندوه و غم شد سوی عدم
بنشین که باشد مغتنم ای هم نشین دیدار ها
از جنگی دیگر:
دیده بی نور بماند آن مه رخسار کجاست
در چمن شاخ گل از باد صبا جلوه کنان
روز هجرست چنان تیره که با مشعل ها
اهل راحت ز تو آسوده و من شیه کنان
ای خوش آنروز که در میکده از خواب خمار
خبر مردم هشیار برسانید بما
سرمه سودی ندهد خاک ره یار کجاست
من در این فکر که آن قامت و رفتار کجاست
گرد آفاق بر آیم که شب تار کجاست
مرهم وصل کجا سینه افگار کجاست
سر بر آریم و ندانیم که دستار کجاست
ما که مستیم و ندانیم که هشیار کجاست
تا فغان دل از آن طره نیاید (کامی)
کس ندانست که آن مرغ گرفتار کجاست




.png)