
مولانا کامی رحمه الله علیه
از معاصرین علیشیر و شاعر چیره دست بوده نوایی از اوبه هراتش میدانند و به قوت طبع او را می ستاید ، حسن خواجه از کامی چنین یاد آوری می نماید و به عمل نساجی مشغول بوده و چنین می نمود که رشته عمرش را استاد اجل نخواهد گسست بلکه ، تار حیات طبعی خواهد پیوست در جوانی بود که پنجه قضا دست اجلش را از شانه کند در چاه فنا افگند حسن خواجه این غزل را به اسم او ثبت می کند.
زار نالم ز غمش ناله و بیداد کنم
پیش لعل لب شیرین تو ای راحت جان
با وجود رخ و زلف و قدت ای غنچه دهن
ای خوش آنروزکه درصحن چمن خوابکنی
گر به شهر از ستمت آه نیارم کردن
با که گویم ستمش پیش کی فریاد کنم
شکر و قند چه باشد که از آن یاد کنم
چون تماشای گل وبلبل و شمشاد کنم
چون نسیم آیم و بر روی تو گل بادکنم
سر به صحرا زده از دست تو فریاد کنم
(کامی) از ناله من شهر بفریاد آید
گر ز بی مهری آن ماه شبی یاد کنم




.png)