
ابوالحسن ابن هیضم بن محمد یا ابوالحسن الهضیم بن محمد نابی اوبهی هروی
صاحب تاریخ نیکویی بنام قصص ابن هیضم نابی تاریخ ابن هیضم ، شرح حال دوره حیات و تاریخ ولادت و وفات این مرد بزرگ به کلی نا معلوم و تاریک مانده و از کتاب تاریخ آن نیز اثری در دست نیست تنها منهاج سراج جوزجانی این کتاب را در دست داشته و در کتاب نفیس خویش (طبقات ناصری) از قصص ابن هیضم نابی استفاده بسیار کرده و نام او را در چند جاه از کتاب خویش ذکر نموده و ناب محلی است در اوبه میان فیروز کوه و هرات که آنرا سه گوشل ناب می گفتند و در آن موضوع بین لشکر سلطان سنجر سلجوقی و سلطان علاوالدین غوری مصاف شده بود اکنون آن محل را ناب و زبان عوام ناو می گویند.
یکی از وقاع گذشته ناب همان مصاف سلطان علاوالدین حسین غوری با سلطان سنجر سلجوقی است که در صحرای ناب واقع شده و این قضیه که به ناب مربوط است ذکرش لازم است و اینک از قول منهاج سراج شرح آنرا بشنوید:
سلطان علاوالدین با سلطان سنجر طریق استبداد آغاز نهاد و مکاوحت پیش گرفت و آنچه معهود ملوک غور بود از جنس سلاح وتجف که هر سال بخدمت درگاه سنجری آمدی باز گرفت تا کار بدان جا رسید که سلطان سنجر لشکر خراسان جمع کرد و عزیمت بلاد غور مصمم گردانید و سلطان علاوالدین لشکر غور را جمع کرد و پیش سنجر باز رفت تا حدود قضیه ناب میان فیروزکوه و هرات در صحن هریرود صحرای است لطیف و وسیع که آنرا سه گوشه ناب می گویند در آن موضع میان هردو لشکر مصاف شد و سلطان علاوالدین پیش از مصاف به یک روز فرموده بود تا زمینی که پس پشت زمین ها پر آب شده است هر که باز پس خواهد گریخت در گل خواهد ماند چون مصاف شد و هر دو لشکر مقابل شدند بر دست راست لشکر غور شش هزار سوار غز و ترکان و خلج بود تمام بکشتند و به سلطان سنجر پیوستند و خدمت کردند و هزیمت بر لشکر غور افتاد و جمله امرا و مبارزان و لشکر غور در آن زمین های خلاب و پرنی بماندند بعضی شهادت یافتند وبعضی بی اثر گشتند و سلطان علاوالدین گرفتار شد از سلطان سنجر فرمان شد تا او را قید کنند و تخته بند آهن آوردند تا بر پای او نهند فرمود : که بخدمت سلطان عرضه می یابد داشت که با من آنکن که من باتو اندیشیده بودم و تخته بند از مهیا گردانیده بودم تا مقدار و حرمت سلطان تو موفور ماند چون عرضه افتاد آن تخته بند را طلب کرد چون حاصل شد همان تخته بند بر پای او نهادند و او را بر شتر نشاندند و سلطان مراجعت فرمود و چون ذکر لطافت طبع و شهامت عقل علاوالدین در آن عصر مذکور و مشهور بود و آن معنی به سمع مبارک سلطان سنجر رسیده بود علاوالدین را دیگر روز یا بعد از چند روز طلب کرد و اعزاز کرد و مخلص گردانید ویک طبق گوهر ثمین پیش مسند نهاد بود به علاوالدین بخشید علاوالدین خدمت کرد و این رباعی بر بدیهه گفت :
بگـرفت و نکشت مــرا در صف کــــین
هر چند بــدم کــــشتــــنی از روی یقین
بخشید مــــــرا یک طــــبق در ثمــین
بخشایش و بخشش چنان بود و چنین
اکنون ناب به همان نام اصلی خود باقی و تا اکنون آباد وسر سبز و شاداب است و عوام آن ناو و یا (نودشنگ) می گویند اما هیچ اثر تاریخی وباستانی دیده نمی شود .




.png)