top of page

بشنوازمن یک حکایت ای پسر

گوش وهوش خونمابااین خبر

آن امیروقت شیخ روزگار

سیدی پاکیزه والاگهر

سیداکبرشاه بسط صاحبی

چشم اوازعشق حق می بودتر

شعرهای جدخودچون می شنید

شوق اوهرلحظه می شدبیشتر

آخرعمرآن امیرمحترم

گفت اندرسینه دارم صدشرر

آرزوی شعرهای صاحبی

دارم لیکن همی ترسم مگر

می برآیدجان زقالب ناگهان

یاکه ازمستی شوم دیوانه تر

گربخوانند نزدمن زان شعرها

پاره خواهدشدمرا لخت جگر

تاکه روزی یک خوش الحان فصیح

نزداوبرخواندشعرچون شکر

گشت مجذوب آن شهی عالی مقام

نعره یاهوکشیدآن پرهنر

مست شدازجام عشق بی خودی

تیرعشق اندردلش شدکارگر

چندبارالله گفت بی هوش شد

مرغ روحش ازقفس بنمود پر

دل بدلبرجان به جانان دادزود

جانب دارالبقا کرداوسفر

هرکه جولان کردرمیدان عشق

تیغ عشق ازوی جدابنمودسر

ترک جان کردن طریق عاشق است

لیک ازغیبش دهدجای دگر

bottom of page