top of page

من دوش بسوی  کوه رفتم

باوی زحدیث عشق گفتم

کوه ازغم عشق درفغان بود

زان آب چوچشم من روان بود

آن کوه مراکه سخن بود

هرچشمه اوچوچشم من بود

گفتم زچه روی باشی ای کوه

باگریه وناله وبه اندوه

گفتاکه تونورعشق داری

زان نورهمیشه بیقراری

آن عشق بمن چوروی بنمود

هرچشمه چشم من بودرود

ازبس که بعشق سوخته جانم

بگداخت سیم وزربه کانم

ازبس که به عشق وسوزآهم

شدخشک زسوزهرگیاهم

گربادزندبه من فراوان

فریادکنم زعشق چندان

پرنعره رسدبه من زهرکس

ازعشق ندای اودهدپس

نخچیروپلنگ وکبک بسیار

ازعشق به من شده گرفتار

هرعطروگل که هست رنگین

ازعشق من است جمله رنگین

کباکان دری است دربیابان

ازعشق برای من غزل خوان

زدسبزه کیمیازمن سر

عاشق به من است کیمیاگر

هرجاکه  ولی است درمحبت

آیدبغارمن آیندبه خلوت

آن شخصیکه سرورجهان بود

درغاربه عشق حق نهان بود

برمن زغرایب وعجایب

درعشق نموده اندغائب

هرکوه که سخت استواراست

آن عاشق درانتظاراست

bottom of page