
من دوش بسوی کوه رفتم
باوی زحدیث عشق گفتم
کوه ازغم عشق درفغان بود
زان آب چوچشم من روان بود
آن کوه مراکه سخن بود
هرچشمه اوچوچشم من بود
گفتم زچه روی باشی ای کوه
باگریه وناله وبه اندوه
گفتاکه تونورعشق داری
زان نورهمیشه بیقراری
آن عشق بمن چوروی بنمود
هرچشمه چشم من بودرود
ازبس که بعشق سوخته جانم
بگداخت سیم وزربه کانم
ازبس که به عشق وسوزآهم
شدخشک زسوزهرگیاهم
گربادزندبه من فراوان
فریادکنم زعشق چندان
پرنعره رسدبه من زهرکس
ازعشق ندای اودهدپس
نخچیروپلنگ وکبک بسیار
ازعشق به من شده گرفتار
هرعطروگل که هست رنگین
ازعشق من است جمله رنگین
کباکان دری است دربیابان
ازعشق برای من غزل خوان
زدسبزه کیمیازمن سر
عاشق به من است کیمیاگر
هرجاکه ولی است درمحبت
آیدبغارمن آیندبه خلوت
آن شخصیکه سرورجهان بود
درغاربه عشق حق نهان بود
برمن زغرایب وعجایب
درعشق نموده اندغائب
هرکوه که سخت استواراست
آن عاشق درانتظاراست




.png)