
نیست لایق تا نویسم آنچه دارم در نهان
هستهٔ مغزم بود خشکیده و ژولیده جان
از من و این چنتهٔ خالی بهجز وهم و خیال
چیزی دگر نیست یاران تا دهم من ارمغان
زین سبب شرمندهام در نزد ارباب هنر
بهتر است لببسته مانم تا گشایم من زبان
چون نباشد مغز و معنی، درد سر دادن چرا
عالمی را از بروز جمله کردن سرگران
گر سخن را منفعت نبود، خموشی خوشبهتر است
اهل دانش کی گشاید بیمتاع باب دکان
آنچه دارم در حقیقت قابل گفتار نیست
هر که خواند، نیست او را حاصلش غیر زیان
زانکه من از خود ندارم چیزهای سودمند
خیر دانستم که بنویسم کلام از دیگران
از دیار اهل دانش لعل کردم گدام
با تو این بسپردهام ای نکتهفهم مهربان
نام «مجمعالجواهر» انتخابش کردم
برگزیدم این جواهر را ز غور باستان
غنچههای فهم اندر سینهام پژمان شده
بر سر ریشم رسیده برف و گشتم ناتوان
شکر دارم تا هنوز با من قلم باشد مطیع
حسرتا گر برکشد این مونس از من عنان
ای که از گفتار من جز لفظ بیمعنی مخواه
مشت هذیان است که بسپردم به این عصر و زمان
چیزدانان گر به میزان خرد سنجند کلام
نادما، صد بار باید گفت: یاربالاما ن




.png)