top of page

نظیفه سلیمی

10 minutes ago
1 min read

نظیفه سلیمی


من و تو وصل شدیم و جدا شدیم، چه زود

شبیهِ ژاله و جنگل، شبیهِ آتش و دود


چه ساده خاطره‌هامان به خاک یکسان شد

کنون به بادِ فنا رفته هرچه بود و نبود


کسی نظر نکند خنده‌های تلخم را

که عشق گم شده در این نگاه دردآلود


چه فرق می‌کند حال دلم که بد شده است؟

مرا ز گریه چه حاصل، مرا ز خنده چه سود؟


تو نیستی و خودم با خودم به تنهایی

چگونه رد شوم آخر از این فراز و فرود؟


پس از تو هیچ نفهمیدم از وجود خودم

که هرچه داشتم این زندگی ز من بِرَبود


و بر ممانعت رفتنت خودت دیدی

کسی که پشت سرت می‌گریست، لب نگشود


تنم به لرزه بیفتد به یاد آغوشت

و شانه‌ات که نخستین پناهگاهم بود


از این به بعد تو را راهت و مرا راهم

تو شاد باش که رفتم، عزیزِ من! بدرود...



 
 
 

Comments


bottom of page