top of page

نقد رمان چاه ونقره استاد نیلوفر نیکسیر


 بررسی عناصر داستانی در رمان چاه نقره: (پیرنگ، شخصیت و شخصیت پردازی،زاویه دید، صحنه و صحنه پردازی)               (نیلوفر نیک‌سیر)

مقدمه

داستان معاصر در افغانستان، درختی نه چندان گشن بیخ است و این درخت همواره در معرض بادهای مخالف قرار گرفته، قد خم کرده و اما نشکسته است و روایتهایی را در شاخ و برگ و ریشه‌هایش دارد.

اگر به سیر داستان معاصر درکشور بنگریم، نامهای درخشانی را می‌بینیم که روایت‌گری کرده و در یک مقطع تاریخی خوش درخشیده اند و بسا از نامها را نیز داریم که مدتی نوشته و فعالیت داشته و بنابر دلایلی که برای خودشان روشن است، دیگر ادامه نداده‌اند. این نشان میدهد که داستان‌نویسی حوصله‌مندی بسیاری را می‌طلبد، پوست انداختن میخواهد و مشقت فراوان و این مهم نیز با ممارست و تمرین و عمری در این عرصه ماندن و دل نزدن حاصل میشود. سخن شهریار مندنی پور را به یاد آدم میاورد که میگوید :« من باور ندارم که بدون سوختن و رنج هنرمندانه، بدون رعایت هنرمندانه‌ی انسان و زیبایی، که بسا رنج‌خواری در پی دارد، وبدون زیبا زیستن، بتوان کار هنری ارزشمند تولید کرد.» (مندنی پور، 1383 :100)

 داستان معاصر افغانستان و نقش زنان در آن

اولین زن نویسنده‌ی افغانستانی ماگه رحمانی (1290) است که از پیش‌تازان نهضت زنان روشنفکر افغانستان وفعالان سیاسی به شمار میرود. از جمله داستان‌هایش میتوان معلمه تاریخ را نام برد.

بانوی دیگر از پیشگامان این عرصه، رقیه ابوبکر (1297) است که نماینده مجلس و چهره‌ای سیاسی بود. داستان کوتاه زمرد را از او میتوان نام برد.

سپس تا آغاز دهه‌ی چهل خورشیدی که آغاز رواج داستان کوتاه در افغانستان است، اثری از بانوان نویسنده در افغانستان به چشم نمیخورد. در سال 1342 خورشیدی پیمانه، نخستین مجموعه‌ی مشترک داستانی در افغانستان چاپ میشود که در آن سه بانوی داستان نویس معرفی میشوند: ملالی موسی (1320) دنیا غبار ( 1321) و محبوبه. در آخر دهه‌ی‌چهل کامله حبیب پا به عرصه‌ی داستان نویسی میگذارد و از او فقط با داستان کوتاه  وفا  در تاریخ ادبیات ما یاد میشود و داستان دیگری از او در دست نیست.

سپوژمی زریاب در دهه‌ی چهل خورشیدی با جدیت وارد عرصه‌ی داستان نویسی میشود. وی اولین داستان کوتاهش را با عنوان نفر بری  در سال 1348 خورشیدی با امضای رئوف منتشر میکند و سپس در سالهای 50 تعدای زیادی از داستان های کوتاه و نخستین رمانش را با عنوان در کشوری دیگر می‌نویسد. (رفیع زاده،1400 :20)

از دیگر نویسنده‌گان زن میتوان از مریم محبوب نام برد با داستان‌های خانم جورج  و گم  و همین طور جریان داستان نویسی در مسیری روشن ادامه میبابد با داستان نویسانی مانند: حمیراقادری،لیلا رازقی، شیما قاضی زاده، فروزان امیری و...

در این مجال، رمان چاه نقره از خانم آذر از منظر برخی عناصر داستان (پیرنگ، شخصیت و شخصیت پردازی،زاویه دید، صحنه و صحنه پردازی) مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته است.

عناصر داستانی

عناصر داستانی تمام آن ملزوماتی است که در یک داستان خوب و کامل باید به کار گرفته شوند و میتوان گفت که عناصر داستانی مانند چراغیست که راه را برای نویسنده مشخص و روشن میسازد و به مدد این چراغ، نویسنده میتواند آنچه را که در ذهن دارد برای مخاطب و خواننده‌اش باور پذیر نماید؛ یعنی گوشه‌هایی از زندگی ورنج، شادی و عشق آدمی را به روایت بکشد و مخاطب را به محدوده‌ی همذات پنداری بکشاند.

آشنایی با عناصر داستانی برای هر فردی که وارد وادی داستان‌نویسی میشود، از جمله لزومات است و باید آن‌ها را بدون قید وشرط فرا گرفت و از هرکدامشان نظر به ضرورت در داستان استفاده کرد.

اینجا خوبست که به نظریات جمال میرصادقی در مورد اهمیت این عناصر تکیه کنم: « نویسنده‌گان بزرگ در شاهکار های خود به عناصر داستان توجه بسیار داشته اند و تا حد امکان از قواعد و ضوابط آنها پیروی کرده اند. البته من عقیده ندارم که پیروی از این قواعد و فنون شاهکار می‌آفریند یا فراگیری آنها آدم را نویسنده می‌کند. نه، چنین تصوری درست نیست اما آموختن این فنون، راه نویسنده را برای آفریدن اثری بی عیب و نقص‌تر هموار میکند. تجربه‌ی سال‌های بسیار نویسنده‌گی به من آموخته است که نویسنده حتما باید اصول کار خود را بداند. اگر بدون اطلاع از این فنون، کار داستان نویسی را شروع کنیم که اغلب ما چنین شروع کرده‌ایم، پیشرفت کارمان اگر هم متوقف نشود، حتما کند خواهد بود. شاهکارهای نویسنده‌گان امروز، شاهد خوبی است بر این مدعا که نویسنده‌گان آنها، بر جنبه‌های فنی کار خودشان کاملا وقوف داشته اند و از این رهگذر است که آثارشان مصداق‌های خوبی برای کاربرد اصول داستان‌نویسی امروزی به شمار میرود. » (میرصادقی،1394:23)

1 – پیرنگ (طرح)

پیرنگ وابستگی موجود میان حوادث داستان را به طور عقلانی و منطقی تنظیم میکند.پیرنگ فقط ترتیب و توالی وقایع نیست بلکه  مجموعه سازمان یافته‌ی وقایع است. این مجموعه‌ی وقایع و حوادث با رابطه‌ی علت و معلولی به هم پیوند خورده و با الگو و نقشه‌ای مرتب و مستدل شده است. ( همان:86)

رمان چاه نقره از آنجایی آغاز میشود که حاتم شخصیت اصلی داستان، در چند نگاه عاشق دختری به‌ نام فرگل میشود و تصمیم میگیرد که با او ازدواج کند. نویسنده سعی داشته که با نوعی پس‌نگری، حادثه‌ی اخیر داستان را در اول آن بیاورد که این تکنیک در همین حد در داستان او خوب جا افتاده.

داستان با ازدواج حاتم همراه فرگل ادامه می‌یابد و در طی روایت حوادث دیگری اتفاق می‌افتند که هر دو شخصیت اصلی را درگیر خود می‌سازند. طرح و موضوع کلی داستان به همین روال جریان می‌یابد. حوادث بدون کدام دلیل منطقیِ محکم اتفاق می‌افتند و نویسنده، مخاطبش را خیلی در جریان چگونگی اتفاق افتادن آنها نمیگذارد و او را شریک نمیسازد. بیشتر سکان روایت به دست خود راویست که مخاطب را به هرسمتی که میخواهد بکشاند و خواننده اختیاری از خود ندارد تا حادثه و مضمون خلق کند.

عاشق شدن یکباره‌گی و در یک نگاه حاتم به فرگل، تا جایی طبیعی می‌نماید و اما در ادامه دل بستن حاتم به شخصیت دیگری به نام محک و علاقه‌مند شدن فرگل به استاد روان‌شناسی‌اش ( اندیشه) بدون دلیل و یکباره‌گی مینماید؛ اینها در یک داستان طبیعی اند و اما نه بدون ربط منطقی حاضر در پیرنگ داستان.

خواننده باید بداند و قانع شود که داستان صرفا برای سرگرم ساختن او خلق نشده است بل روند معمول زندگی انسانی را به تصویر میکشد؛ مگر اینکه داستان‌نویس از ابتدای داستان مشخص کند که دارد روایتی علمی تخیلی را می‌نویسد و یا داستانی کاملا انتزاعی.

نویسنده‌ی رمان چاه نقره نتوانسته پیرنگی قوی و قابل قبول را در داستانش ایجاد کند و ذوق خواننده و سوالاتش به حوادث داستان را جواب دهد.

1-1-شخصیت و شخصیت پردازی

 شخصیت؛ در اثر روایتی و نمایشی، فردی است که کیفیت روانی و اخلاقی او ، در عمل او آنچه میگوید و میکند، وجود داشته باشد. خلق چنین شخصیت‌هایی را که برای خواننده در حوزه‌ی داستان تقریبا مثل افراد واقعی جلوه میکنند، شخصیت‌پردازی میگویند. ( میرصادقی، 1394 : 125)

در رمان چاه نقره، ما شاهد نقش آفرینی شخصیت‌های متعددی هستیم که به صحنه میایند و حادثه می‌آفرینند. نویسنده، شخصیت‌ها را از جامعه انتخاب کرده و اما انگار از جامعه‌ی خودش آنها را انتخاب نکرده است؛ از افغانستان.

 شخصیت‌ها زیادی لوکس و دور از واقعیت جامعه‌ی زیسته‌ی نویسنده اند، شخصیت‌هایی مانند آقای دارکوب، محک، آقای اندیشه. نویسنده در هنگام انتخاب شخصیت‌هایش به بافت اجتماعی آنها و خاکی که در آن می‌زییند، اصلا توجه نکرده و به خصوصیات درونی آنها نیز سطحی برخورد کرده است و با کلمات سعی دارد تا آنها را مضطرب، خوشحال و یا غمگین توصیف کند که این توصیف‌ها نتوانسته تا دل و ذهن مخاطب، راهش را باز کند و در سطح مانده و نتوانسته که رنج و یا شادی شخصیت‌ها را به خواننده منتقل کنند.

  اصلی‌ترین شخصیت‌های رمان چاه نقره ازین قرارند: حاتم، فرگل، محک، آقای اندیشه.

شخصیت پردازی حاتم یکی از شخصیت‌های مهم و اصلی داستان است؛ طوریکه خودش را معرفی می‌کند زادگاهش هرات است و برای کاری که عبارت از شغل راننده‌گی است به کابل رفته و عاشق دختری به نام فرگل میشود. او از ابتدای روایت وارد آن میشود و داستان را تا اخیر در دست دارد و حوادث، بیشتر حول محور او میچرخند.

حاتم، شخصیتی خجالتی است و زود در همه حال دچار تغیر احساسی و خلقی میشود، شخصیتی بدون پیچیده‌گی دارد و گاه دچار حرکات بچه‌گانه میشود و افکارش را نمیتوان از گفتارش حدس زد، بسیار شتاب‌زده وارد رابطه‌ی نزدیک با دختر مورد علاقه‎‌اش میشود و سخنانش حامل بار معنایی و فکری خاصی نیست. 

نگاه حاتم میان چشمان و لب‌های فرگل در نوسان بود و با نزدیک شدن به او، آرام آرام شعله‌ی آن نگاه را کم‌تر میکرد. (آذر،1404 :35)

فرناز با عصبانیت به او خیره شد: « بی ادب! تو چپ باش. دیدم با خواهرم میخواستی چی کار کنی!» حاتم برای کم اهمیت جلوه دادن ماجرا و شاید دست انداختن فرناز، گفت :« پس دوست داشتی با تو بکنم؟» (همان: 35)

حاتم مانند شخصیت‌های فلم‌های هندی، خیلی به راحتی نقش و احساسش را عوض میکند و عاشق دختر مردی ثروت‌مند به نام محک میشود و در یک دم تمام عشق و علاقه اش به فرگل دود هوا میگردد.

نویسنده بدون پیوند منطقی و روابط علی و معلولی مسیر داستان را به سمتی که هرچه بیشتر جذاب شود هدایت میکند و در این بین خواننده اصلا نقشی ندارد. محک بدون دلیل نامزدش را ترک میکند و با وجود نفرتی که از حاتم دارد، این نفرت به دستور نویسنده به عشق تبدیل میشود و باعث میشود که داستان، صرفا در حد روایتی سرگرم کنند پایین بیاید، چون شخصیت‌ها عمق ندارند وصرفا برای جذاب ساختن داستان به صحنه آمده اند. نویسنده از واگشتگی درونی میگوید و اما خواننده این صفت را در داستان به عینه نمیتواند بیابد، تنها در گفتارش میماند و بس. کلماتِ انتخاب شده بسیار سنگین اند و درمتن روایت نتوانسته اند که خود را حل بسازند.

بی آنکه اراده‌ای در کار باشد، چشمانم نا خودآگاه در چنگال نگاهش گرفتار میشد... این خیره ماندن، نه نشانه‌ی جذب، بل‌که گویای واگشتگی‌ای درونی است. همان‌طور که در من، در آن لحظه‌ی برخورد با او، تنها نفرتی بی پایان جریان داشت. (همان:54)

شخصیت‌پردازی فرگل

فرگل دختری ظاهرا خجالتی و اما درس‌خوان است که  متعلق به خانواده‌ی سخت‌گیر و مذهبیست؛ پدرش ملا و عالم دین و مادرش خانم خانه. او در راه کورس عاشق حاتم میشود و سپس وارد دانشگاه کابل میشود و در رشته روانشناسی که مورد علاقه اش است آغاز به تحصیل میکند. فرگل از خانواده‌ی سنتی میاید و اما این سنتی بودن در مقاطعی کاملا فراموش میشود؛ وی به راحتی میتواند نامزدش را فراموش کند و دچار عشقی گرم و پرشور با استادش شود.  فرگل پر از معلومات آفاقی است و همچنین در مورد روان‌شناسی نیز به صورت وافر مطالعه دارد و به زودی از دختری بی دست و پا که در ایستگاه، منتظر فلانکوچ است به دختری پر از معلومات تبدیل میشود، بدون اینکه توضیح داده شود که چطور.

نویسنده تلاش دارد که مطالعات خود در مورد روانشناسی را از زبان فرگل به مخاطب برساند، غافل ازینکه این معلومات در این ظرف خیلی نمی‌گنجد و از داستان بیرون میزند.

فرگل با لحن محکم‌تری ادامه داد: « میتوانیم فارسی کامل صحبت کنیم، باید ادبیات ما هم وارد روانشناسی شود. چرا باید دست به دامن واژه‌های بیگانه شویم وقتی زبان خودمان هم پر از غنای مفهومی است؟» ( همان:63)

اندیشه گفت: « از ناتوانی‌های فکری اش پیداست که اوتیسم نوع سوم است. » (همان:166)

شخصیت پردازی محک

محک یکی دیگر از شخصیت‌های پر رنگ این رمان است، دختری لجوج و خود خواه و اما زیبا. نویسنده، این شخصیت داستانی‌اش را انگار از بین فیلم و سریال‌های ترکی انتخاب کرده است و نه از سرزمین خودش. چون خود نویسنده هم آگاه است که دختری با این خصوصیات و رفتار و خانواده را کمتر در تجربه‌ی زیسته‌اش در افغانستان دیده و اما استثناها را میگذاریم کنار چون داستان معاصر با زندگی و تجارب زندگی انسان معاصر و نحوه‌ی زندگیش سروکار دارد و نیازی نیست که خواننده را غرق در تجملات و دنیای دور و بیگانه ساخت، مگر اینکه داستان عمدا بخواهد آرامانشهر و یا پاد آرمانشهری را به تصویر بکشد مانند سرگذشت ندیمه  (مارگریت اتود) که خودش خواسته که چنین دنیایی را که همه چیز در آن ضد اجتماعی است بیافریند و یا کوری ( ژوزه ساراماگو) دنیای قشنگ نو ( آلدوس هاکسلی). داستانی که با وقایع ساده آغاز میشود و ادامه میابد، باید به نقش‌آفرینی شخصیت‌هایش نیز دقت بیشتر بشود تا بهتر بتوانند در زمینه‌ی داستان بنشینند.

«آن روز، او و دوستش، الینا، لحظه به لحظه به من نزدیک‌تر میشدند. برای خودش متاعی بود، با هرگامی آمیخته به عشوه، چنان قدم برمیداشت که گویی بر صحنه مدلینگ راه میرود.» (همان:39)  

1-2- زاویه دید

زاویه دید یا کانون روایت، نمایش‌دهنده‌ی شیوه‌ای است که نویسنده با آن مصالح و مواد داستان خود را به خواننده ارائه میکند و در واقع رابطه‌ی نویسنده را با داستان نشان میدهد.( میرصادقی،1394:502)

زاویه دید ممکن است است درونی ( اول شخص) باشد یا بیرونی، (سوم شخص) یا زاویه دید دوم شخص.

زاویه دید درونی

در زاویه دید درونی، گوینده‌ی داستان یکی از شخصیت‌های ( شخصیت اصلی یا شخصیت فرعی) داستان است و داستان از زاویه‌ی دید اول شخص گفته میشود. ( همان:509)

زاویه دید بیرونی

در زاویه دید بیرونی افکار و اعمال و ویژه‌گی‌های شخصیت‌ها از بیرون داستان تشریح میشود، یعنی فردی که در داستان هیچ‌گونه نقشی ندارد، در واقع نویسنده، راوی داستان است و داستان از زاویه‌ی دید سوم شخص نقل میشود. ( همان : 510)

زاویه دید در رمان چاه نقره، هم بیرونی است و هم درونی، به گونه‌ای که در شروع روایت، زاویه‌ی دید بیرونی است و سپس در هر فصل داستان تغیر میکند و راویان، جای همدیگر را میگیرند. نویسنده سعی کرده روایت چند‌گانه را در داستان به کار ببرد و خواننده را با دنیای ذهنی هر شخصیت نزدیک سازد و در رمان،  امکان تغیر زاویه دید است.

روی خاک آرمیده است، با دست‌هایی گشوده، در انتظار دستی که او را در آغوش گیرد. ( آذر،1404 :7) 

چند شاخه گل رز سرخ، با حاشیه‌ای از بابونه‌های سفید، درون یک قوطی به شکل قلب گذاشتم وبه دست گل‌فروش سپردم تا با روبانی به رنگ انار، این ترکیب ساده را بیاراید. (همان:11)

1-3- صحنه و صحنه‌پردازی

روایت‌ها چون برگرفته از زندگی انسان‌هایند، پس در خلا یعنی بی زمانی و بی مکانی اتفاق نمی‌افتند و در قید زمان و مکان اند و در همان مسیر جریان میابند و حامل واقعات دوران خاصی و زمان خاصی اند. ازین منظر، صحنه در داستان نمود پیدا میکند و در حقیقت زمینه‌ایست که داستان در متن آن تولد میابد.

زمان و مکانی را که در آن عمل داستان صورت میگیرد، صحنه میگویند... هر نویسنده به خوبی میداند که برای باور داشت داستانش، مکان و زمان ووقوع آن را باید طبیعی و واقعی تصویر کند تا حقیقت مانندی داستانش تحقق پذیرد. (میرصادقی،1394 :504)

مکان و زمان در رمان چاه نقره بسیار مبهم مینماید، چون نویسنده کمترین توجه را به آن دارد. شتابزده و سطحی به این عنصر پرداخته و از سر آن گذشته است.

مکان را میتوان از بعضی از قسمت‌های داستان متوجه شویم که کابل است و زمان نیز از روی حدس خواننده‌ای که در افغانستان زندگی کرده و از بین بحث‌هایی که بین شخصیت‌های داستان در میگیرد، میتوان بین سالهای هشتاد تا نود خورشیدی حدس زد.

دیگر به او عادت کرده بود. عادت کرده بود که تمام وقت، سر دختر درون کتاب باشد؛ عادت کرده بود که فقط هنگام عبور از شهر نو و آن بلاک‌های خوش‌نقش و عجیب، سرش را از روی کتاب بلند کند. (آذر،1404 :11)

گفت و گو ها بر سر مدت حضور امریکا در خاک افغانستان به اوج میرسید. (همان:46) تمام نام‌هایی که نویسنده برای شخصیت‌هایش انتخاب کرده نیز به صحنه‌ی شکل گیری روایتش همخوان نیستند. نامهایی چون: فرگل، فرناز، دارکوب، زلفر و... این نامها معمول در اجتماع افغانستان نیستند.

نتیجه‌گیری

در سیر داستان نویسی معاصر در کشور ما به نام‌های درخشان زنانی برمیخوریم که در این راه چهره نموده اند و روایت‌هایی از دغدغه ها و زنانگی‌هایشان را به جا گذاشته اند. این مسیر به تلاش و جدیت نیاز دارد تا بشود به روایت‌های تازه رسید، چرا که قصه و داستان، خود، بیان‌گر انسان و زمانه اش است.

رمان چاه نقره، از تلاشهای نخستینِ نویسنده اش است و بیانگر این‌که وی دغدغه‌ی نوشتن را دارد و میخواهد ادامه‌ی راه زنانی باشد که آمدند، نوشتند و قلم را به خواهران خود سپردند.

رمان چاه نقره از منظر عناصر داستانی (پیرنگ، شخصیت و شخصیت پردازی،زاویه دید، صحنه و صحنه پردازی) مورد بررسی قرار گرفت، پیرنگ که مسول تمام وقایع و روابط علی و معلولی در داستان است، تا حد زیادی ضعیف پرداخته شده، شخصیت‌ها بیشتر در سطح اند تا عمق، زاویه‌ی دید در رمان چاه نقره، متغیر است و توانسته دست نویسنده را باز بگذارد در روایت. او هر بخش را به یک راوی سپرده و مشخص کرده است.

در قسمت صحنه و صحنه پردازی، شتابزده‌گی زیادی را میتوان دید و پرداخت خوبی به آن نشده.

اما به همه حال، رمان چاه نقره را میتوان سرآغازی دانست برای روایت‌های بیشتری که به مدد تجربه، مطالعه ممارست و خستگی ناپذیری، ماندگارشوند و صدای ادبیات داستانی زنان گردند و این مسیر با نویسنده‌گان تازه نفس و دغدغه مندی چون آذر، ادامه خواهد یافت.

منابع

1-آذر.(1404). چاه نقره ، چاپ و نشر مولانا

 

2- میرصادقی،جمال. (1394).عناصر داستان، تهران: نشر سخن

3-مندنی پور، شهریار. (1383). کتاب ارواح شهرزاد ( سازه‌ها، شگرد‌ها و فرم‌های داستان نو)، تهران: ققنوس

4- رفیع زاده، سرو رسا.(1400). تحلیل گفتمان انتقادی تصویر زن در ادبیات داستانی افغانستان، ناشر:موسسه انتشاراتی مقصودی،کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



 
 
 

Comments


bottom of page