top of page

استادغلامحیدریگانه

فقط با عشق می توان آدم بود و بس


هفتهء پیش در شب شعر «انجمن هنر و ادبیات پارسی»، در لندن، جناب پویا سره، «قلب میگو ها»ی خود را که پیرار در لندن چاپ شده، به من بخشید. این دفتر حدود چهل شعر سره ـ از جمله بیست و دو غزل، چهارده رباعی و چند سپید سرودـ را شیرازه می کند.

شاعر «قلب میگوها» بدین باور است که فقط با عشق، می توان آدم بود و بس:

روزی که خدا نخواست با هم باشیم

دلدادهء سیب این جهنم باشیم

سرخورده شدیم و دیگر ازان هنگام

انگیزه نداریم که آدم باشیم (ص73)

ولی بدور از این گلایه و حفاظ احتیاطی که وی پی می ریزد، جانمایه و ممیزهء شعر های او را اصلاً روایت صمیمانه تری پرورده است:

آمد و ماه عشق، کامل شد

در شبی که قمر، هلالی بود (19)

پویا سره که متولد 1363 خرشیدی ـ تهران و دکتر مهندسی سازه ـ دانشگاه کیمبریج ـ است، در طلسم چنین عشقی، معشوقی دیگر و زمانی دیگر را در حاشیهء عشقنامهء شعر فارسی، برمی انگیزد. وی از نوجویی و سرکشی ی طبعش، پیشاپیش خبر می دهد و زبان و بیانش را از دیگران سوا می کند:

از خویشتن داری، نشان در داستان نیست

وقتی که راوی شاعر است و یار زیباست (ص 55)


اصلا، زمانه اش را نیز از بقیه می برد:

رو کن دلت را روزگار راز پوشی نیست

بیرون بیاور عشق را از کنج پستویت (ص53)


بیقین، سره، چیزی از رندی حافظانه را هم در قلمدانش نهفته است؛ زیرا، دین، دانایی و رفتار آدمی را فقط با سنجهء عشق، و زبان شعر عیار می گیرد و برایند بیانش، نیز طبیعی و حتی ستودنی می نماید:

طبق روایت، حفظ تقوا نیست الزامی

در بادها وقتی رها گردند گیسو ها (ص 3)

و

درین زمانه، عبادت: لبی به روی لبی ست

درین زمینه، روایت زیاد موجودست (ص23)

و

از کل شریعت آنچه دانم اینست

کز اوجب واجبات، بوسیدن توست (76)

صریحتر:

من آنچه خویش نبینم نمی کنم باور

و با معارف دینی نمی شوم راضی (ص25)

که دل بریده ام از آسمان وهم آلود

و جز به عشق زمینی نمی شوم راضی (ص25)

زمینی تر:

گشود دگمهء پیراهن و رها شد

دو جوجه کفتر از آن ـ بیقرار و بازیگوش (ص22)

اما، نهایتاً، نقب سرراست سره از عشق زمینی اش به آسمان معنی نیز از عین شور و حال بهره می گیرد:

می آیی و سجادهء من می شود امشب

پیراهن ابریشم سرخی که تن تست (ص38)


اگرچه شاعر می گوید: «آمد و ماه عشق، کامل شد»، ولی از شکوه این عشق شادکام، گاه بخود می لرزد؛ گریز غریبی به ذهنش خطور می کند و از «پرهیز»، نتیجه یی غیر منتظره و غیر سنتی می طلبد:

مدتی کمتر به آغوشم بیا، شاید

کم کند پرهیزهایت، التهابم را (34)

و باز هم کاملاً دور از مایه های بیانی غزل فارسی به معشوق می گوید:

بیقراری های مجنونانه ای داری

آنچنان که می کند افزون شتابم را (34)


جمالشناسی ی این عشق کامگار نیز نامکرر و زمینی است ـ با چشم های زمردی؛ سفید؛ قهوه ای؛ تیله ای؛ اروپایی:

چشمت سفید و قهوه ای همچون عسل در شیر

صبحانه ای همره لبهایی مربایی (ص 28)

و

ای شاه دزدی که زمردهای چشمت را

دزدیده ای از کشتی دزدان دریایی (ص27)

و

جای شگفتی دارد این، گویا غمی شرقی ست

در آن دو چشم تیله ای شکل اروپایی (ص27)


و باز، شرق و غرب را در می آمیزد تا زیبایی در همه فرهنگ ها را یکباره نظاره کند:

از سبزه های هفت سین نوروز تا کاج شب های کریسمس در نگاهت (ص59)


سره که ارج آدمی و زندگی را در میزان عشق، می پیماید، مرگ را نیز فقط بر زانوی عشق، روا می بیند. او همه بهانه های شایع و شناختهء مرگ را «دسیسه» خوانده؛ اما، مرگ موعود و ناگزیر خودش را (سرانجام) در پای همین عشق همیشه تازه، به امر دلخواه، مبدل کرده است:

تا کی به هر دسیسهء عزرائیل، یک جان گریزد از قفس یک تن؟

جان مرا بگیر خدای من، اما توسط اجلی تازه (ص32)


آری. او شاعری است که تنها با قلبش می اندیشد:

زیباست با دل فکر کردن ـ بی نیاز از عقل ـ

در عمق اقیانوسها، دور از هیاهوها

ای کاش ما هم مثل آنها اهل دل بودیم

با قلب خود تصمیم می گیرند میگوها (ص 7)

(پایان)

حمل 1395

The Heart of Shrimps: Ghalb-e Meygoha

 
 
 

Comments


bottom of page