استادغلامحیدریگانه
- نویسنده: مدیر سایت

- Apr 8, 2024
- 3 min read

فقط با عشق می توان آدم بود و بس
هفتهء پیش در شب شعر «انجمن هنر و ادبیات پارسی»، در لندن، جناب پویا سره، «قلب میگو ها»ی خود را که پیرار در لندن چاپ شده، به من بخشید. این دفتر حدود چهل شعر سره ـ از جمله بیست و دو غزل، چهارده رباعی و چند سپید سرودـ را شیرازه می کند.
شاعر «قلب میگوها» بدین باور است که فقط با عشق، می توان آدم بود و بس:
روزی که خدا نخواست با هم باشیم
دلدادهء سیب این جهنم باشیم
سرخورده شدیم و دیگر ازان هنگام
انگیزه نداریم که آدم باشیم (ص73)
ولی بدور از این گلایه و حفاظ احتیاطی که وی پی می ریزد، جانمایه و ممیزهء شعر های او را اصلاً روایت صمیمانه تری پرورده است:
آمد و ماه عشق، کامل شد
در شبی که قمر، هلالی بود (19)
پویا سره که متولد 1363 خرشیدی ـ تهران و دکتر مهندسی سازه ـ دانشگاه کیمبریج ـ است، در طلسم چنین عشقی، معشوقی دیگر و زمانی دیگر را در حاشیهء عشقنامهء شعر فارسی، برمی انگیزد. وی از نوجویی و سرکشی ی طبعش، پیشاپیش خبر می دهد و زبان و بیانش را از دیگران سوا می کند:
از خویشتن داری، نشان در داستان نیست
وقتی که راوی شاعر است و یار زیباست (ص 55)
اصلا، زمانه اش را نیز از بقیه می برد:
رو کن دلت را روزگار راز پوشی نیست
بیرون بیاور عشق را از کنج پستویت (ص53)
بیقین، سره، چیزی از رندی حافظانه را هم در قلمدانش نهفته است؛ زیرا، دین، دانایی و رفتار آدمی را فقط با سنجهء عشق، و زبان شعر عیار می گیرد و برایند بیانش، نیز طبیعی و حتی ستودنی می نماید:
طبق روایت، حفظ تقوا نیست الزامی
در بادها وقتی رها گردند گیسو ها (ص 3)
و
درین زمانه، عبادت: لبی به روی لبی ست
درین زمینه، روایت زیاد موجودست (ص23)
و
از کل شریعت آنچه دانم اینست
کز اوجب واجبات، بوسیدن توست (76)
صریحتر:
من آنچه خویش نبینم نمی کنم باور
و با معارف دینی نمی شوم راضی (ص25)
که دل بریده ام از آسمان وهم آلود
و جز به عشق زمینی نمی شوم راضی (ص25)
زمینی تر:
گشود دگمهء پیراهن و رها شد
دو جوجه کفتر از آن ـ بیقرار و بازیگوش (ص22)
اما، نهایتاً، نقب سرراست سره از عشق زمینی اش به آسمان معنی نیز از عین شور و حال بهره می گیرد:
می آیی و سجادهء من می شود امشب
پیراهن ابریشم سرخی که تن تست (ص38)
اگرچه شاعر می گوید: «آمد و ماه عشق، کامل شد»، ولی از شکوه این عشق شادکام، گاه بخود می لرزد؛ گریز غریبی به ذهنش خطور می کند و از «پرهیز»، نتیجه یی غیر منتظره و غیر سنتی می طلبد:
مدتی کمتر به آغوشم بیا، شاید
کم کند پرهیزهایت، التهابم را (34)
و باز هم کاملاً دور از مایه های بیانی غزل فارسی به معشوق می گوید:
بیقراری های مجنونانه ای داری
آنچنان که می کند افزون شتابم را (34)
جمالشناسی ی این عشق کامگار نیز نامکرر و زمینی است ـ با چشم های زمردی؛ سفید؛ قهوه ای؛ تیله ای؛ اروپایی:
چشمت سفید و قهوه ای همچون عسل در شیر
صبحانه ای همره لبهایی مربایی (ص 28)
و
ای شاه دزدی که زمردهای چشمت را
دزدیده ای از کشتی دزدان دریایی (ص27)
و
جای شگفتی دارد این، گویا غمی شرقی ست
در آن دو چشم تیله ای شکل اروپایی (ص27)
و باز، شرق و غرب را در می آمیزد تا زیبایی در همه فرهنگ ها را یکباره نظاره کند:
از سبزه های هفت سین نوروز تا کاج شب های کریسمس در نگاهت (ص59)
سره که ارج آدمی و زندگی را در میزان عشق، می پیماید، مرگ را نیز فقط بر زانوی عشق، روا می بیند. او همه بهانه های شایع و شناختهء مرگ را «دسیسه» خوانده؛ اما، مرگ موعود و ناگزیر خودش را (سرانجام) در پای همین عشق همیشه تازه، به امر دلخواه، مبدل کرده است:
تا کی به هر دسیسهء عزرائیل، یک جان گریزد از قفس یک تن؟
جان مرا بگیر خدای من، اما توسط اجلی تازه (ص32)
آری. او شاعری است که تنها با قلبش می اندیشد:
زیباست با دل فکر کردن ـ بی نیاز از عقل ـ
در عمق اقیانوسها، دور از هیاهوها
ای کاش ما هم مثل آنها اهل دل بودیم
با قلب خود تصمیم می گیرند میگوها (ص 7)
(پایان)
حمل 1395
The Heart of Shrimps: Ghalb-e Meygoha





.png)



Comments