top of page

افسانه واحدیار

باران غم، بلندی دردی که جاری است

این رود اشک زمزمه‌ی بی‌قراری است

دست مرا بدست جدایی سپرد و رفت

دنیا نمک نریز! که این زخم، کاری است

یک ناله پیش یاد تو را گریه کرده‌ام

این ضجه ها پیامد یک عشق ساری است

من قهرمان قصه نبودم که از ازل

حوا ببین! هنوز سکوت تو جاری است

خلع سلاح شد دل من با حضور تو

تنها دوای خوب دلم انتحاری است

افسانه واحدیار


 
 
 

Comments


bottom of page