افسانه واحدیار
- نویسنده: مدیر سایت

- Oct 25, 2023
- 1 min read
باران غم، بلندی دردی که جاری است
این رود اشک زمزمهی بیقراری است
دست مرا بدست جدایی سپرد و رفت
دنیا نمک نریز! که این زخم، کاری است
یک ناله پیش یاد تو را گریه کردهام
این ضجه ها پیامد یک عشق ساری است
من قهرمان قصه نبودم که از ازل
حوا ببین! هنوز سکوت تو جاری است
خلع سلاح شد دل من با حضور تو
تنها دوای خوب دلم انتحاری است
افسانه واحدیار






.png)



Comments