top of page

خاطرات مکتب، به بهانه روز معلم

در این نوشته فقط می خواهم خاطراتی که همیشه در ذهنم میچرخند و من از آنها لذت میبرم را بنویسم، این خاطرات مربوط به سالها پیش می شود وقتی من شاگرد مکتب بودم، هدف نهایی از نوشتن این خاطرات قدر دانی از معلمین عزیزم است و بس.

من سال 1370 وارد لیسۀ سلطان مودود چشتی شدم، این لیسه در مرکز ولسوالی اوبه ولایت هرات قرار دارد، ساختمان قدیمی آن که در موقعیت و طرح بسیار دقیق کم نظیر بود نیازمندی های آنروز را تقریبا بر آورده می کرد، چند صنفی هم یادم هست که در زیر درختان توت درس می خواندند که آنهم لطف خودش را داشت، دستشویی هایش به اندازه کافی بود و مفتش صاحب انور خان را همیشه با عصبانیت توام با مهر وارد صنوف ما می شد ندو میگفتند او برادر چی میشه همی چاک خود را به چاک دستشوئی برابر کنید باز دستشوئی کنید.

من صنف اول شامل مکتب چهار قلای چهار دهی کابل شدم که هفت سالم بود و با اوج گرفتن جنگ های داخلی کابل را ترک کردم، وارد ولسوالی اوبه ولایت هرات شده شاگرد اول صنف خودم بودم، برعکس دوره دانشگاه در مکتب آدم لایقی بودم از حیث نمره، بگذریم؛ حالا اول از مکتب داخل سر کوچه شروع شد و باز داخل باغ ملی و همی رقم تا مکتب تازه ساخته شده جدید که واقعاً فضای آکنده از عطر برگ های درختان توت و چهار مغز پر بود در بهاران و تابستان.

یک گراری که بچه ها می گفتند از کاماز بوده با تنابی از تنه درخت چهار مغز آویزان بود و شادروان خواجه صاحب ملازم مکتب همیشه با چکش به آن میکوبید ساعات تفریح تغییر ساعات و رخصتی را اعلان می کرد، عرض کنم که هیچ صدایی در دنیا بهتر از صدای زنگ مکتب نیست.

اجازه بدهید چند نفر از همصنفی هایم را با محل سکونت شان تا جایی که یادم مانده را نام ببرم که حق مصنفی بودن شان ادا شود: البته تخلص های بعضی ها را هنوز نمی دانم، روزی یکی از همصنفی هایم گفت قدیما تو تخلص داشتی و ما نمی فهمیدیم تخلص چیست

نبی الله بند بنفش، ناصر و عبدالقیوم فرزند استاد گرانمایه مولوی صاحب عبدالودود خواجه محمد کامل، شاد روان جمعه گل، سید عبدالقدیر سادات سرکوچه، جمعه گل میر داوود، گلاب الدین نظری، نصیر احمد که ما برایش نصیر کابلی می گفتیم، عبدالقدیر تروشا، ملا خدایرحم، ناصر کتاب انگلیسی، نصر الدین بند بنفش، غلام حضرت که همزمان داوود و رحیم هم میگفتند برایش تا حالا نمی فهمم چرا سه نام داشت، محمد عظیمی، همایون، عبدالغنی، آصف بهایی فرزند داکتر صاحب عبدالظاهر اوبهی،گلاب الدین ، سید ابراهیم سادات، ضیاالرحمن خادمی، داکترعین الدین رامش، جلیل احمد غلام نبی، فریدون فرزند میرآب صاحب، عبدالظاهر، کمک کنید بقیه را هم بنویسم یادم نیست با تاسف.


روبروی دهلیز این مکتب چاه آبی بود که با پمپ دستی کار می کرد و ساعت های تفریح جای سوزن انداختن در کنار این چاه نبود، به یادم است یک بار تنها سلمان بازار اوبه به دستور طالبان کنار همین چاه سر من و چند تن دیگر از متعلمین را چهار راهی درست کرد.

صنوف اول اغلباً زیر درخت ها بودند و از صنف 5 فکر کنم وارد اتاق های ساختمان می شدیم و همین طور سال به سال به پیش می رفتیم تا صنف دوازده از مقابل اداره فارغ می شدیم، رفتار استاد ها هم کم کم با ما فرق می کرد تا به فراغت می رسیدیم، ملایم تر می شدند، رفتار شان محترمانه تر می شد سخت گیری نمی کردند ولی تعداد ما کم می شد روز به روز به سختی تا صنف دوازده 8 الی ده نفری باقی می ماند.

باید به عرض برسانم که بهترین معلمین دنیا در همین لیسه بودند، مهربان، وقت شناس، با لیاقت، با نزاکت، مومن با اخلاق و که هرچه بگویم از خوبی شان کم گفتم، حالا اجازه بدهید نام چند تن شان که در خاطرم است را برای شما بنویسم شما هم در کامنت ها کمک کنید نام هایی کسانی که مانده را بنویسم:

استاد مولوی صاحب عبدالودود استاد تفسیر، حدیث، فقه، انسان سرشار از دانش دینی، صبر و تحمل سرشار، کمال تعهد و انسانیت، اخلاق پسندید خداوند مغفرت کند ایشان را یادم است هر روز با کمال تعهد یک ساعت رفت و یک ساعت بر گشت مسیر مکتب را در گرما و سرما می پیمودند، قدر شان را آنطور که شایسته بود ندانستیم و روح شان شاد.

استاد توکل خان استاد تاریخ و جغرافیا، ماجرای خط دیورند را از ایشان درست فهمیدیم، با موی سفید و چهره گلگون و همیشه سرشار، به من گاو سوار می گفتند، بچه های وقتی به این حرف می خندیدند استاد می فرمودند بخندید پدران همین آدم 400 سال بالای هند حکومت کردند و امپراطوری داشتند.

یک روز استاد توکل خان آمدند در صنف و بدون مقدمه همه ما را لین کردند و گفتند دست های خود را جلو بیاورید و ما را به ترتیب چهار چوب جانانه زدند کی جرئت کند سوال کند چرا، وقتی استاد روی تاق نشستند و قدری صورت شان را ماساژ دادن و راحت تر شدند جرئت کردیم و پرسیدیم استاد گناه ما چی بود که تا وارد صنف شدید ما را زدید، گفتند اعصابم از جای دیگری خراب بود.

استاد قادر خان روح شان شاد استاد ریاضی ما بودند جز درس دادن الجبر ریاضی حتی سلام هم نمی کردند ولی در کار شان وارد بودند و فقط و فقط هدف شان آموختن علم برای ما بود، یک بار پدر جلیل احمد یعنی غلام نبی خان از پسرش نزد ایشان شکایت کرد، جلیل احمد را داخل باغ ملی چنان فلک کردند که موهایش به مشکل به روی علف ها میرسید ولی فریادش به راحتی داخل قوماندانی میرفت.

استاد جمعه گل خان سرمعلم، با ریش سیاه و دراز شان همیشه تسبیح در دست داشتند خود شان می گفتند اگر کسی تسبیح من را از دستم بگیرد مو های ریشم را تمام خواهم کرد. ایشان سر معلم بودند و وقت رخصتی دوره ابتدایی را از از متوسطه و متوسطه را از لیسه تفکیک می کردند که بچه های مکتب گریز خود را در جمع ابتدائی ها نزنند و از مکتب فرار نکنند، همه متعلمین را با اسم، اسم پدر صنف و محل بود باش می شناختند. چهره استخوانی قد بلند کت راه راه و لباس تیره می پوشیدند لنگی خط داری هم داشتند و سلیپر به پا می کردند. در مهربانی این مرد همتا نداشت.

استاد غلام سرور خان برادر استاد غلام محمد خان، ایشان از صنف سوم استادم بودند و چند ماه پیش ایشان را در هرات اتفاقی در ختم یک محفل عروسی دیدم، تا دیدم ایشان را دست شان را بوسیدم و اشکم جاری شد.

استاد غلام محمد خان برادر شان استاد ریاضی و انگلیسی مان بودند اطلاع دارم که بیمار هستند متاسفانه، در بازار اوبه همیشه از ایشان ماست میخریدم و عریضه هم می نوشتند، انسان وارسته و اخلاق مداری مثل ایشان کم دیدم. ضرب زبانی را از ایشان خوب یاد گرفتم و ریاضی من همانجا تمام شد و تا اکنون وقتی تقسیم و ضرب از دو خانه ای بیشتر می شود ریاضی من هم تمام می شود.

استاد کریم خان، خداوند بیامرزد انسان مهربانی بودند و با برادر شان رحیم خان دوکان داشتند و مشهور بودند به کریم رحیم، این انسان آنقدر مهربان بود که آدم در کنارش احساس آرامش و اعتماد وصف نا شدنی می کرد.

استاد امان الله خان عینکی، استاد زبان و ادبیات، با عینک نیمه دودی اش همیشه برای من سوال بود که چرامیوه های باغ شان آنقدر می رسد که از درخت به زیر می افتد ولی نمی خورند، باغ شان در مسیر مکتب بود و هر روز ما با حسرت تمام به میوه های رسیده اش پشت دیوار های بلند و به دور از درسترس نگاه می کردیم. ایشان نماد از یک جلتن من افغانی با تیپ بسیار منظم و همیشه کت به تن و پتوی تا شده بر سر شانه به مکتب می آمدند، کفش های شان همیشه رنگ خورده و منظم بود، گاهی لبخند ملیحی می زدند و این کار شیرینی مضمون ادبیات را چندین برابر می کرد.

استاد دیگر مان خداوند عمر شان را طولانی بگرداند استاد صلاح الدین قاضی زاده هستند، ایشان استاد مضمون کیمیا و بیولوژی ما بودند؛ از ایشان چیز های زیادی آموختیم همیشه در دهان شان یا هل بود و یا دارچینی گاهی هم به ما تعارف میکردند و میگفتند رایحۀ دهان را خوب می سازد، ایشان وقتی از کیمیا و بیولوژی حرف می زدند حقیقتاً برای مردم آنزمان این حرف ها جدید بود و ما خوش شانس ترین مردم بودیم که از ایشان این چیز ها را یاد گرفتیم.

با استاد صلاح الدین خان قاضی زاده من تا کنون تماس دارم اخیرا با همدیگر کتابی از ایشان را به چاپ رساندیم تحت نام چکیده ای از تاریخ اوبه که با همه اشکالات موجود تلاش عالیی بود زحمت بزرگی را استاد متقبل شدند بابت چاپ این اثر.

استاد ملک خان یکی دیگر از استادان ما بودند که ضمن وظیفۀ مقدس معلمی در بازار اوبه عطاری هم داشتند بنام عطاری حیدری که هنوز یادم است، ایشان مضمون پشتو را درس میدادند، نسبت به اساتید قبل تجربه کمتری در این عرصه داشتند اما حسن اخلاق شان تاثیر گزار بود.

ایشان را باری در هرات دیدم چند سال پیش که بیمار بودند ولی دیگر اطلاعی ندارم خداوند بر طول عمر شان بیافزاید.

استاد دیگر مان استاد عبدالباقی خان بودند که من از ایشان چیز های زیادی آموختم، ایشان شخصیت متواضع بسیار محترم و نهایت صادق داشتند، پس از فراغت از تعلیم کمتر موفق به دیدار شان شده بودم تا اینکه روزی در بانک ایشان را ملاقات کردم، آمده بودند دنبال تقاعدی شان و من کارمند بانک بودم، رفتم سراغ شان کمی مرا به خاطر داشتند معاش تقاعدی شان را دریافت کردند و رفتند بعد از ایشان مشتری های بانک ریختند روی سرم که چرا بی نوبتی و پارتی بازی کردی، گفتم ایشان استادم بودند و به گردنم حق داشتند ورنه حرف دیگری نبود.

چند تن دیگر استادان عزیزم را نام میبرم که شاید نوشتن به تفصیل در مورد شان از حوصله خواننده گرامی بکاهد ولی واقعا تک تک شان برایم جایگاه عالی دارند و همیشه در قلبم جا دارند:

استاد کریم خان، استاد شیرین خان، استاد سلطان احمد خان، استاد احد خان، استاد مولوی صاحب گلاب الدین، استاد مولولی صاحب محمد ایوب خان آخند زاده، و . .

با وجود آنکه در دوره اول طالب ها قرار داشتیم من از جمله شاگرد های بودم که همیشه به دروس خویش حاضر بودم، آنزمان ها مکتب با وجود همه مشکلات ارزش داشت معلم ارزش داشت سواد برای خیلی ها از اهمیت خیلی خاص بر خوردار بود، مردم ولسوالی اوبه آن مردم اصیلش واقعا از فرهنگ بسیار بالایی بر خوردار بودند اغلب در هر خانه افراد با سواد وجود داشت مردم بچه های شان را با شوق خیلی خاص به مکتب می فرستادند، از علم و دانش حمایت می شد.

با وجود آنکه همیشه حاضر صنف خودم بودم یک روز خیلی به طور اتفاقی مکتب نرفته بودم که سر و کله یک طالب پیدا شد که لست بلند بالایی در دستش بود و اسم من را خواند و گفت بیا زود به مکتب که ولسوال صاحب آمده من هم از ترس بلافاصله دوکانم را بستم و رفتم مکتب، عجب غوغایی به پا بود همه غیر حاضر ها را به صف کرده بودند و ولسوال با چنان هیبتی روی میز نشسته بود و پا های بوی داده اش را از کفش های جرمنی خارج کرده و روی چوکی گذاشته بود، اسمش ملا رحمت الله بود از ترینکوت ارزگان، مو های ریشش زرد بود بی شباهت به ببر نبود، نمیدانست چطوری بچه های غیر از حاضر را زیر لگد هایش بگیرد، از شما چه پنهان منم چند چوب اساسی زد و برد همه را زیر پمپ دستی کنار چاه و گفت مو های همه را بتراش از آنجائیکه در ولسوالی اوبه صرفاً یک سلمان بود وقت نمی کرد سر های همه را بتراشد لاجرم روی سر هر یک مان یک چهار راهی درست کرد و گفت بقیه را ببرید خانه بتراشید، تمام مسیر مکتب تا خانه را با کله های چهار راهی شده خندیدیم و به کله ی هم زدیم.

با حرمت سید شکیب زیرک


 
 
 

Comments


bottom of page