top of page

شعر طنزی از مهندس اکرام بسیم

#بی‌ادبیات


یک روز فسونگری دل‌آزار

از بهرِ خرید رفت بازار


با چهرهٔ شادمان و تازه

بگذاشت قدم به یک مغازه


دید از دمِ در گرفته تا میز

از مشتری آن مغازه لبریز


تعدادِ زیادِ مشتری، حال

نگذاشته در وجود بقال


یک سمت نهاده، دید قند است

پرسید که کیلویی به چند است


بقالِ نمانده رنگ بر رُخ

بشنید ولی نداد پاسخ


با دست نمود باز اشاره

پاسخ نشنید هم دوباره


شد خسته و آن مغازه بگذاشت

از تابلوش شماره برداشت


آن کبکِ دری نخورده دانه

برگشت دوان دوان به خانه


گوشی بگرفت باز و فی‌الحال

بی‌حوصله زنگ زد به بقال


پاسخ آمد: بله، بفرما؟

ای دوست نمای امر بر ما


آن شوخ به عشوه گفت: جانم

از مشتریان آن دکانم


دیدم که دکان فراخ دارید

آیا به مغازه شاخ دارید؟


بقال که بود خسته، باری

اندیشه نکرد و گفت: آری


گفتا که اگر که نیست زحمت

ای منبعِ جود و کانِ رحمت


ما را ممنون خود نمایید

آن شاخ به کون خود نمایید


بقال از این سقَط برآشفت

فریاد کشید و نا سزا گفت


در این کش و گیر، آمد از در

آن فتنهٔ شوخ را برادر


پرسید که با که قصه گویی؟

باید که تو را دهم به شویی


گوشی بگرفت زودش از دست

تا باز رسد طرف چه کس هست


غُرّید که: بی‌ادب که هستی؟

تا محو کنم تو را ز هستی


بقال تمام داستان گفت

بشنو چه برادرِ جوان گفت:


بگذشته زمان چقدرْ زان دم؟

گفتا: سه دقیقه بیش یا کم


گفتا که اگر به تنگنایید

کافی‌ست، کنون برون نمایید


+ آنچه را خواندید یک حکایت فولکلور بود. ما فقط به نظم در آوردیمش.

 
 
 

Comments


bottom of page