top of page

شعری از داکتر انور غوری

این شعر را بیست و چهارسال قبل نوشته بودم :


تا سقف بام ناکجا

از نزول اشک ها معراج میخواهد کسی

سیل خون و جلوۀ امواج میخواهد کسی


لاشۀ کابوس وحشتناک می ماند سری

وز سر پوسیده خود عاج می خواهد کسی


همچو شمع دود گین از مدفن یک نا مراد

شیون بیوه زنی را باج میخواهد کسی


نرد بانی می نهد تا سقف بام نا کجا

یکشبه توفیق استدراج میخواهد کسی


بحث داغ خون و آتش ماجرای روزگار

در پناه خشم و نفرت تاج میخواهد کسی


راه جمعی شاهراه کهکشان زیر دار

از وجود هرکسی حلاج میخواهد کسی


هستی عالم اگر برباد گردد باک نیست

عالمی را عاقبت محتاج میخواهد کسی


در سکوت کسوت ارواح شهر مرده ها

از گروه مرده شوی افواج میخواهد کسی


کینه میزاید رسوم کارزار لشکری

شهرت پارینه حجاج میخواهد کسی


نسجی از پیو ند دلها بافتن باید مگر

دقت بی کینه و نساج میخواهد کسی


سنبله 1378


 
 
 

Comments


bottom of page