شعری از سلیمان لایق
- نویسنده: مدیر سایت

- Mar 28, 2024
- 3 min read

سلیمان لایق
«به شاعر دربارى»
الا اى رندِ معجزكلام
زما باد بر معجزاتت سلام
زبانِ هنر رام فرمان تو
روانِ سخن مستِ ديوان تو
چنان زيب دادى به شعر درى
كه بر تاج گوهرنشان گوهرى
ولى عاقبت گنج رخشنده را
همان گوهرآراى تابنده را
زر مولوى، گنج عطار را
سراپردهى فيض و انوار را
به ذلت فگندى به پاى خسان
ز شاه ستمپيشه تا پاسبان
تو اين روح زيبا بت آذرى
زبان نياكان، زبان درى
كه پيوند ما را به بگذشتگان
قوى حافظ است و مهين پاسبان
كشيدى به جايى كه شرمآور است
جهان و وطن بر همين داور است
ترا چرخ بیمايه، گردون دون
تهى كرده از قدرت آزمون
چه شد آن خرامنده پرواز تو
همان رعد غرنده آواز تو
كجا شد سرشكِ روان موج خون
كجا شد ترا تيشه و بيستون
همان جرأت تركتازى چه شد
به آتش ترا عشقبازى چه شد
ز مردم رميدى و تنها شدى
فسوسا كه بدنام و رسوا شدى
ز افگنده نايد جز افگندهگى
كه از بنده نايد جز بندهگى
كسى كو چنين ناز ذلت كشد
سزد هر چه جور مذلت كشد
ز آن نامهها كش فرستادهام
پشيمانم و سخت افتادهام
من اول ترا خوب نهشناختم
فسوسا كه بیهوده پرداختم
مرا گفته بودى بگو چيستى
رهآوردهى نغمهی كيستى
كى را بندهاى تكيهگاهت كجاست
سريرت كجا و كلاهت كجاست
كنون گويمت شعلهى آذرم
جوان پور خلق و ستايشگرم
ستايشگر كوههاى بلند
ستايشگر كشور ارجمند
ستايشگر غرش ببرها
ستايشگر مستى ابرها
جوان شاعرم ليك مداح نى
نويسنده بر گور و حلوا نى
خر و بندهى ظالمان نيستم
ستايشگر حاكمان نيستم
فضاى وطن همچو جان منست
شب و روز او همزبان منست
همه مردمش رازدارن من
گروه جوانش غزلخوان من
غزلهاى من ترجمان دلش
دلم حاصل درد آب و گلش
بسى نغمه از جنبش هيلمند
بسا تيزگامى ز ابر بلند
بسا غرش رعد گردونگداز
كه پيچد به كهسار و هامون باز
بسا خندهى لالهى سوخته
كه از داغ دل خنده آموخته
بههم آمد و ساخت جان مرا
دماغ مرا و زبان مرا
سپس جنبش خلق و نسل جوان
مرا آتش افروخت در جسم و جان
زبان را به فرمان جان دادهام
كه جان را به زحمتكشان دادهام
خروشيدن رعد در درهها
درخشيدن نور در ذروهها
خراميدن باز بر كوهسار
توانايى موج در رودبار
بههم خوردن آسمان بهار
برآشفتن تندر ناقرار
مرا قدرت زندهگى میدهد
سرِ سختِ رزمندهگى میدهد
مرا مهر انسان و آزادهگى
ز پندار پستى و افتادهگى
رهانيد و راه رهاييم داد
جوان كرد و رسم جوانيم داد
باين مشت خاك آتش افروخته
رگ جانم از گرميش سوخته
فداى رهش نقد هستى من
ز پستى من تا به مستى من
ز عشق شبانان هاموننورد
ز درد دل رهزن هرزهگرد
ز محرومى تلخ چادرنشين
ز سوز شررخيز ناى حزين
ز ناكامى پور كارنده كار
ز مرگ جوانان بىافتخار
سراييدن شعر آموختم
چو آموختم پختهتر سوختم
ازين سوختن آتش جاودان
برافروختم تا كه نسل جوان
به خاشاك اين كهنه هيزمكشان
زنند آتش كينهی بىامان
غريو چكش در دل كورهگاه
كشايد در بستهى ديرگاه
شكوهنده اندوه بافندهگان
چو درياى طغيانگر بیكران
اسيران ماشين سرمايهدار
چو سيلاب دژافگن ناقرار
تن پيلتن را به توفان كشد
عنان خرد را به عصيان كشد
به زير آورد كاخ ايستاده را
به بالا كشد دست افتاده را
نهماند وطن چون تو پنداشتى
به آتش كشد آنچه را كاشتى
زمين رنگ درياى خون آورد
فلك سنگ بارد جنون آورد
نهماند ز خان و خاتون نشان
نه از غرزدنهاى استمگران
شكسته شود گردن سركشان
نهماند خدايى ابن فلان
جهان ناز ناز آور ديگرى
بگيرد به جان و شود داورى
افقهاى رنگين پديد آورد
كه از كوره بايد جديد آورد
يكى موج عصيانگر پيشتاز
به توفان كشد هر چه را يافت باز
به طرح فلك شكل ديگر دهد
به فريادها رنگ احمر دهد
به خشم آورد تودهى خفته را
به لب آورد اسرار ناگفته را
به سيلاب امكان جولان دهد
به هر قطره نيروى توفان دهد
به عصيان كشد ابر جوشنده را
هواباز مست و خروشنده را
به برف شتابنده فرمان دهد
به باد غضب امر عصيان دهد
شكست آورد كاخ بیداد را
رهايى دهد خلق ناشاد را
١٠-١٠-١٣٤٨ كابل





.png)



Comments