شعری از صنم عنبرین
- نویسنده: مدیر سایت

- Apr 6, 2024
- 1 min read

|صنم عنبرین|
یک چهرهی تکیده در آیینه شد رها
سر در گمم میان خود و موجِ ماجرا
در کاجهای پیر و پریشان پرندهیی
چون کودکان گمشده سر داده گریه را
با تو بهار بودم و لبریز زندهگی
کوچیدی و برای نفس تنگ شد هوا
گوری شده اتاقم و در این میانه تنگ
از چارسو گرفته مرا درد بیدوا
يك بار باز قرعه به عاشقشدن بزن!
«من» را بزن کنار که با هم شویم «ما»
داغ است داغهاى نبود تو در جگر
یادت نیامده است لبانم، بگو چرا؟
در کلبهام چراغ بیاور که نور نیست
من تشنهی نگاه تو هستم بیا بیا
برچین حروف سرخ دلم را سبد سبد
شاید غزل شود که بخوانی در انتها





.png)



Comments