شعری از عزیزی
- نویسنده: مدیر سایت

- Nov 27, 2023
- 1 min read
بعد از چندی سکوت، یک کار تازه و متفاوت
میکنم تا سکوت واویلا
در سکوتم سقوط واویلا
هر طرف تار میتند دورم
چارسو عنکبوت واویلا
کشته و کشته کشته میبینم
مغز در مغز و سوت واویلا
....
میخورد مشت تا دهانم را
میخورد مغز استخوانم را
چشمها را که بسته باید دید
از قفسها غبار باید چید
زخم هی میزنی روانم را
لُکنتی کردهای زبانم را
...
در جهانم غریب میمانم
کفشها را به جیب میمانم
میکشم گاهگاه تا آهی
میخورم بر دودیده ناگاهی
مثل آتشفشانِ کوه استم
واقعا هم عجیب میمانم
...
هر قدم تا که میشمارم غم
زره زره همه تبارم غم
جنگ و دعوای تنبهتن داریم
دل و من، روح و همقطارم غم
....
در تلاشم برای کشتنِ تو
تیغ دستِ تو خونچکان داره
فکر و ذهنت بُود مسلسل داغ
دستِ من هم نشسته خمپاره
...
چنگ من است و ریسمانِ تو
دست من است و آسمانِ تو
روح در من دمیدهای الحق
قلب در اختیار تو مطلق
نسل خود را گلوله میسازم
هی قسم میخورم به جانِ تو
از بشر تا که بوده شر مانده
آدمی را خدای شرمانده
عزیزی






.png)



Comments