شعری از مژگان فرامنش
- نویسنده: مدیر سایت

- Apr 21, 2024
- 1 min read

هیاهو میکند در من صدایی که رها مانده
پرستویی که از همکاروان خویش جا مانده
نفس در من به تنگی رفت و آمد میکند اکنون
جهان از من چه میفهمد؟ از این غمهای وامانده
مرا با پیرهن، با روسری، با مشت گیسویم
بیاویزند از داری که در آیینهها مانده
در این تاریکخانه ذرهای روزن نمیتابد
وطن با خون دل، رنج غزل در انزوا مانده
چه سنگین است اندوهِ نهفته در قدمهایم
منی از ابتدا رانده، منی از انتها مانده
مژگان فرامنش





.png)



Comments